هر چه دل تنگات میخواهد بگو – یک
ژانویه 29, 2010 در 5:36 ب.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: خواب, دوست, سفر, دیوانگی, قهوه, آفتاب, کاغذ, اینترنت, برف, جنگل, عطر, شکلات, عشق, لئونارد کوهن, ماگ, ماشین حساب, دوربین, سک/س, سکه, سوت زدن, شنا, خوردن, فراموشی, شراب, خنده, بازی, کودکی, مادر, ادمها, گلبرگ, گلبرگهای خشک, معطر, میز, هدفون, خوابیدن در جنگل
مردی که پرندهها را تماشا میکند
ژانویه 21, 2010 در 3:37 ب.ظ (آدمهای یک دقیقهای)
Tags: bird, bird watching, observation, observing, photo, photography, مشاهده, نگاه, نگاه کردن, پرنده, پرنده تماشا کردن, پرنده دیدن, watching, آدم, انسان, تلسکوپ, تماشا, تماشا کردن, طبیعت, عکاسی, عکس
- این دوربین عکاسیه؟
- نه تلسکوپه.
- واسه ستارهها؟
- نه. باهاش پرندهها رو نگاه میکنم. سرگرمیمه.
- جدی؟ عکس هم میگیری؟
- نه. فقط نگاه میکنم. مگه اینکه صحنهی خاصی باشه که عکس بگیرم. اما بیشتر فقط نگاه میکنم.
{با هم به پوستر بزرگی که از او چاپ کرده بودند نگاه کردیم. مثل آدم توی عکس عینک به چشم داشت و لبخند میزد.}
.
مشترک نجواها شوید

آیا میشود دوباره عاشق شد؟
ژانویه 14, 2010 در 3:23 ب.ظ (گفتگوهای یک دقیقهای)
Tags: پیامبر, پیشبینی, پرسش, آمار, آدمها, تحلیل, دوست, دوستها, دوستان, سرزمین, سرزمین عشق, شناخت, علم, عاشق, عاشقی, عشق
برایم تعریف میکند سوالی را که
دوستی از او پرسیده و
میگوید که
سراغ دارد آدمهایی را که مدام از هم میپرسند
آیا میشود دوباره عاشق شد؟
و حالا از من میپرسد
آیا میشود دوباره عاشق شد؟
راستی من از کجا بدانم؟
پیامبرم مگر من؟
یا مگر عشق، در حوزهی علم تجربی میگنجد که با آمار و تحلیل بتوانم مطالعه و پیشبینیاش کنم؟
نمیدانم جانم. نمیدانم. اگر میدانستم الان در سرزمین عشق زندگی میکردم.
.
مشترک نجواها شوید

زندگی روی نقطهیِ عطفِ تاریخ
ژانویه 2, 2010 در 12:32 ب.ظ (گزارشهای یک دقیقهای)
Tags: نقطهی عطف, نگران, آرامش, امنیت, انتظار, تلخ, تمرکز, تند, تاریخ, خواب, خانه, خدا, خطرناک, دوردست, دوردست تاریخ, دوردستها, دعا, سفر, شبها, عطف
میگوید
که نگران است
که آرامش ندارد
که درست نمیخوابد
که نمیتواند تمرکز کند
که منتظر است بریزند توی خانهاش
که دلش امنیت میخواهد
که دلش سفر میخواهد
که دلش آرامش میخواهد
که مدام دعا میکند
که توکل میکند به خدا
که همیشه فکر میکرده زندگی کردن توی نقاط عطف تاریخ چقدر جالب باید باشد، اما حالا میداند نقاط عطف تاریخ فقط از دوردستها جالب هستند. وقتی درست توی یکی از آنها باشی میفهمی که خیلی تُند و تَلخ و خطرناکند.
مشترک نجواها شوید

چینِش از راست، بَرجستهسازیِ قلمها، ارسال، ایجادِ ایمیلِ جدید
دسامبر 31, 2009 در 2:41 ق.ظ (گزارشهای یک دقیقهای)
Tags: قلم, نوشتن, چینش, نگران, نگرانی, نامه, وبلاگ, وبلاگنویس, گزارش, پست, ایمیل, احوالپرسی, ارسال, برجستهسازی, جدید, سوال
آقای/خانم ایکس
چند روزی میشه که توی وبلاگتون چیزی ننوشتید. راستشو بخواهید با این وضعیت و اوضاع احوالی که تو ایرانه کمی نگران شدم. اگر امکانش براتون هست یه چیزی توی وبلاگتون بنویسید یا دست کم این ایمیل رو پاسخ بدین تا کمی خیال من (و دیگران) رو راحت کنید.
دوستار شما
امضا
[چینش از راست، برجستهسازی قلمها، ارسال، ایجاد ایمیل جدید]
مشترک نجواها شوید

روزهایی هذیانی در پیش است
دسامبر 30, 2009 در 6:15 ق.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: قلب, مونیتور, چشم, چشمها, هذیان, کامپیوتر, اینترنت, بیخوابی, بیداری, تب, تبآلود, خواب, خواب و بیداری, روزهای هذیانی, روزهای تبآلود, شبهای تبآلود, صبح
ساعت سه صبح خوابیدم. با تنِ خسته و چشمهایِ خواب و ذهنی که به سختی میتوانست صفحات بیشمار وبلاگها و خبرها را رها کند.
خواب آمد. بعد رفت. بعد آمد. بعد دوباره رفت. طرفهای ساعت پنج به بهانهی نوشیدن آب بلند شدم و چند لحظه بعد پشت کامپیوتر بودم.
مونیتور تب دارد. کیبورد تب دارد. دستهایم تب دارند. چشمهایم تب دارند. سرم تب دارد. قلبم تب دارد. خواب به چشمهایم نمیآید و میدانم روزهایی هذیانی در پیش است.
مشترک نجواها شوید

یک فیلمنامهی خیلی کوتاه: مردی که تارَش سوخت
دسامبر 23, 2009 در 6:18 ب.ظ (فیلمنامههای یک دقیقهای)
Tags: فیلمنامه, مهمان, مهمانی, موسیقی, نوازنده, نوازندگان, چوب, چوبی, یلدا, کوتاه, گیتار, گیتار برقی, گروه, تار, تار برقی, تصویر, دود شمع, سناریو, سالن, شمع, شب, شب چله, شب یلدا, طرح
{نما داخلی رو به درب خروجی: مهمانی شب یلدا تازه تمام شده است. نوازندگان اجرای موسیقیشان تمام شده و مهمانها کمکم در حال رفتن هستند. دوربین چندین مهمان را که در حال خروج از سالن هستند نشان میدهد. این دیالوگ به گوش میرسد اما گویندهها در کادر دیده نمیشوند.}
- یه جوریه این اتفاق. مگه گیتار برقیه که بسوزه!
- گذاشته بودش روی شمع، اشتباهی. میز شلوغ بود شمعو ندیده بوده.
- عجب شانسی.
- تقصیر خودش بود. نوازنده مگه سازشو ول میکنه؟
- شاید رفته دستشویی گذاشته بوده رو میز. دلم سوخت کلی براش.
- شایدم یکی از مهمونا تکونش داده رفته رو شمع. میز شلوغ بود.
- اتفاقا یه بوی چوبسوخته حس کردما. فکر کردم از کیبورد و میکسره.
- ولی زیاد نسوخته بود. یه تیکهاش لکه شده بود.
- دیگه تارش خراب شده بابا. صداش عوض میشه.
{از اواسط دیالوگ صداها کمکم دور میشوند. تا محو کامل. حدود 5 ثانیه سکوت.}
{نما داخلی رو به داخل سالن که تقریبا خالی شده: چند نفر از مهمانها دارند کمک میکنند که سالن مرتب شود. یک نفر چند صندلی به دست از وسط سالن عبور میکند. صدای جا به جا شدن صندلی و همهمهی مبهم باقیماندگان اندک سالن شنیده میشود.}
{نما نزدیک: مرد به قسمتی از کاسهی چوبین تار که به خاطر دود شمع سیاه شده است نگاه میکند. دوربین حدود یک دقیقه بدون حرکت این صحنه را نشان میدهد. صدای جا به جا شدن صندلیها و همهمهی کسانی که دارند سالن را تمیز میکنند به گوش میرسد اما زیاد مفهوم نیست. صدا و تصویر کمکم محو میشود.}
{پایان}
مشترک نجواها شوید

آن بودن و این بودن
دسامبر 16, 2009 در 6:10 ق.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: مست, مشروب, آن, آن بودن, آدم, آدم تعطیل, این, این بودن, برف, تعطیل, تعطیل بودن, جنگل, حکایت, درخت, درختها, شب
حتما لازم بود توضیح دهد تا متوجه شوم آدم تعطیلی است. شاید تعطیل بودن تعریفی هم داشته باشد. برخی به آدمهایی که برای مست بودن نیازی به مشروب خوردن ندارند تعطیل میگویند، برخی دیگر به آدمهایی که حتی بعد از مشروب خوردن هم مست نمیشوند، تعطیل میگویند. اما شاید تعریف کلی آن این باشد که در شرایطی که همه چیز حکایت از «آن» میکند «این» باشی.
و اگر توی تعریف خیلی چیزها شک داشته باشم این یک چیز را میدانم که دست کم توی یک شب روشن برفی که آسمان و زمبن و درختها همه حکایت از «آن» میکنند، «این» بودن عادی نیست.
و «این» خود حکایت دیگری است.
مشترک نجواها شوید

برف آمده بود و همهی ردِ پاها پاک شده بودند
دسامبر 14, 2009 در 12:26 ق.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: لیز, مردم, یخ, گناه, گناهآلود, آینه, انبار, برف, تلفن, خواب, خیابان, دوچرخه, دیر, ردپا, زنگ, سر خوردن, شهوت, شهر, شکلات, طرح, غروب
بیرون داره برف میاد. دیشب هم اومد. در واقع همون دیشب بود که اومد و همه جا رو سفید کرد. امروز اما زیاد برف نیومد. طرفای غروب بود، همون موقع که رفته بودم خرید. همون موقعها بود که دوباره برف شروع به باریدن کرد.
مواظب بودم. خیلی دقت میکردم که دوچرخه رو از توی قسمتهای زبر خیابون، جاهایی که مثل آینه یخ نبسته بود برونم. آخه باقی قسمتا خیلی لیز بودن. ممکن بود دوچرخه سُر بخوره و کار دست خودم بدم.
موقعی که داشتم در انباری رو باز میکردم هم حواسم بود که برفای جلوی در پا خورده بودن. کلی رد پا اون ورا بود. چند نفر قبلا از اون جا رد شده بودن.
خیلی طول کشید. خیلی طول کشید تا بهت زنگ یزنم. تاخیر داشتم. دستم به تلفن نمیرفت. وقتی هم رفت دیگه دیر بود. تو خواب بودی و من خسته بودم و همهی شهر خواب بودند. تلفن انگار چند باری زنگ خورد. اما نتیجه همان بود. همه خواب بودند.
هنوز داره برف میاد. حاضرم شرط ببندم که رد دوچرخهی من که طرفای غروب رفتم خرید کنم و اون ردپاهای جلوی انباری دیگه توی برفا باقی نمونده. روشون رو یه وجب برف تازه و ترد گرفته. اصلا خوبی برف همینه. درسته که سرده و وقتی یخ میزنه مثل آینه سُر میشه و ممکنه آدم با دوچرخهاش روش سر بخوره و کار دست خودش بده. اما این خوبی رو داره که ردها و جای پاها رو پاک میکنه و همهی مسیرها رو یک دست میکنه. جاده و پیادهرو و چمن و باغچه رو یه دست میکنه. این خوبیه برفه. جای پای آدم رو پاک میکنه و آدم میتونه با خیال راحت توی یک مسیر بیحافظه و بیگذشته راه بره.
اصلا متوجه گذشت زمان نشدم. با شیر سویا و چای سرگرم بودم. آها شکلات هم بود. راستی من عاشق شکلاتم. عاشق این گناه لذت بخش. گناهه دیگه. شکلات خوردن همیشه برای من نوعی جرم شیرین بوده. یه جای خیلی دوری اون جاهایی که من هیچوقت حوصلهشون رو ندارم نوشته که نباید شکلات بخورم. اما در عوض من با دندون تیکهی درشتی ازش میکنم و صبر میکنم تا آرام و گرم و شیرین روی زبونم آب بشه. مثل شهوت. درست مثل خود شهوت. گناهآلود و لذتبخش.
این بود که وقتی تلفن زدم دیگه دیر شده بود. برف آمده بود و همهی ردِ پاها پاک شده بود و مردم خواب بودند.
مشترک نجواها شوید

سئوال کلیدی
دسامبر 7, 2009 در 12:07 ب.ظ (آدمهای یک دقیقهای, حسهای یک دقیقهای)
Tags: نکته, همکار, کاردرست, پرسش, الان, احوال, خوشحال, دوست, دوستی, سوال, سوال کلیدی
بهترین سئوال ممکن را میپرسید. نه فضولی میکرد و نه بیاعتنا بود. او عادت داشت به شیواترین، سادهترین و موجزترین شکل ممکن احوالم را بپرسد. همکارم را میگویم، همانکه توی آن اتاقک شیشهای توی راهرو مینشست.
هر بار که بعد از مدتی من را میدید و میخواستیم با هم گپی بزنیم و از روزگار و احوال یکدیگر با خبر شویم، به جای اینکه سعی کند بیهوده حال و احوال من را تفسیر و تحلیل کند از من میپرسید:
- «الان خوشحالی؟»
موجز و ظریف و شفاف و تکاندهنده. دقیقن همین است. خوشحال بودن. و شگفتا که ذرهای هم فضولی در این سوال نیست.
نکتهی اول و آخر همین است. خوشحال بودن و دیگر هیچ. پاسخ این سئوال را به من بده تا بدانم چند و چون زندگیات چگونه است.
باور کنید کفایت میکند و همه چیز را در خودش دارد چرا که این یک سئوال کلیدی است و فقط آدمهای کاردرست سئوالهای کلیدی میپرسند.
چقدر دوست دارم کسی از من بپرسد «الان خوشحالی؟».
مشترک نجواها شوید

دنیای کوچک آدمهای متفرعن – یک
دسامبر 6, 2009 در 11:13 ق.ظ (نامههای یک دقیقهای)
Tags: متفرعن, مزخرف, مغرور, نامه, چرند, وظیفه, کولی, کولی دادن, گند, احمق, بیفرهنگ, بینظم, بیتوجهی, حضرت, خودبرتربین, خودبزرگبین, خالهزنک, دوست, دوستی, رایگان, سواری, سواری دادن
دنیای آدمهایِ متفرعنِ از خود راضی دنیایِ عجیبی است. آنها آدمهایی هستند که نگاهشان پر از خودبزرگبینی و غرور و رفتارشان سرشار از بیتوجهی به دیگران است.
من با این نوع نگاهها آشنا هستم.
من با این نوع رفتارها آشنا هستم.
من با این نوع آدمها آشنا هستم.
اگر برایشان کاری انجام دهی حس میکنند وظیفهات را انجام دادهای.
اگر برایشان کاری انجام ندهی بهشان برمیخورد که چرا وظیفهات را انجام ندادهای.
اگر برایشان کاری انجام دهی از تو تشکر نمیکنند، مگر برای انجام وظیفه تشکر هم لازم است؟
اگر برایشان کاری انجام دهی به تو بیتوجهی میکنند. درست همانطور که یک مسافر خسته که توی لابی هتل نشسته و دارد چایاش را مینوشد نسبت به کسی که دارد زیر پاهایش را جارو میکشد بیتوجه است.
اگر سعی کنی دوست خوبی باشی و این خصوصیت بد رفتاریشان را بهشان گوشزد کنی، بهشان بر میخورد و تو را متهم به این میکنند که در عالم دوستی «اگر» و «مگر» نداریم و دوستی باید بیقید و شرط باشد.
اگر سعی کنی چشمهایت را ببندی و این خصوصیت مزخرفشان را تحمل کنی، امر بهشان مشتبه میشود که لابد بهترین دوست جهان هستند و این سکوت شما از سر لذت بردن از خصوصیتهای درخشان و برجستهی حضرتشان است.
اگر به رویشان بخندی، یک میلیون بار بیشتر از قبل متوقع میشوند.
اگر به رویشان اخم کنی وحشی میشوند و لگد میاندازند.
اگر کوتاه بیایی سواری میگیرند و کیفش را میبرند.
اگر کوتاه نیایی متهم به دوست خوبی نبودن و مصلحتاندیشی میکنندت.
هر گندی توی زندگیشان بزنند جایی تو مقصر بودهای.
هر جا روی پشت تو و صدها نفر دیگر بایستند و موفقیتی به دست بیاورند یادشان میرود چه کسانی باعث شدند این موفقیتها را به دست بیاورند و توی صورت همانها تف میاندازند.
از نظر آنها همهی آدمها بد هستند. همه بیخود و بیفایده و بیخاصیت و خالهزنک و تنبل و کثیف و بدبو و بیفرهنگ و بینظم و چرند و کسلکننده هستند. فقط کسانی خوب هستند که خصوصیت زیر را داشته باشند:
به درد بخورند و سواری مفتی بدهند.
البته این به دردخورهایِ مفتسواریده اگر احمق هم باشند که دیگر خدا میشوند. فکرش را بکنید برای چنین آدمهایی چه کسی بهتر از یک احمق به دردبخور کارراه بیانداز کولیبده میتواند باشد؟
دنیای آدمهای متفرعن دنیای کوچک جالبی است.
مشترک نجواها شوید

قهوهخور واقعی کیست؟
نوامبر 9, 2009 در 3:18 ق.ظ (گفتگوهای یک دقیقهای)
Tags: قهوه, قهوهی فوری, قهوهخور, قهوهساز, لیوان, بیخوابی, خواب, دم کردن
به هر کسی نمیشه گفت قهوهخور واقعی؛ مگه اینکه دستکم این سه شرط رو داشته باشه:
-
ساعت چهار صبح درست قبل از اینکه بره بخوابه قهوهی تازه درست کنه و بعد از صرف یه لیوان بزرگ قهوه ی غلیظ (و احتمالا تلخ) با کمال آرامش بخوابه.
-
فرق بین قهوهی خوب و قهوهی بد رو تشخیص بده.
-
نتونه مزهی چرندقهوههای فوری (مثل نسکافه) رو تحمل کنه.
مشترک نجواها شوید

روزی که من تبدیل به یک سشوار بد شدم
اکتبر 19, 2009 در 2:27 ق.ظ (خاطرات یک دقیقهای)
Tags: مو, گفتگو, سشوار, شب, شبانه
تغییرِ دین
اکتبر 11, 2009 در 2:27 ب.ظ (تلنگرهای یک دقیقهای)
Tags: مذهب, مسلمان, مسیحی, آدم, آدم بودن, انسان, انسان بودن, ایمان, تغییر دین, دین
{بحث تغییر دین دادن فلانی بود. از آنهایی که تا دیروز مسیحی بیخاصیت بوده و ناگهان تصمیم گرفته مسلمان شود، آنهم از آن دوآتشههایش.}
- به نظرم کسی که دیناش رو عوض میکنه و اینطور متعصب میشه توی دین جدید یه جای کارش میلنگه.
- چطور؟
- بذار یه طور دیگه بگم. کسی که آدم بودن رو بلد نیست و میخواد با تغییر دین، آدم بشه به نظرم یه جای خیلی اساسی کارش میلنگه.
مشترک نجواها شوید

خانهی قهوه و عود و نمک
سپتامبر 2, 2009 در 11:04 ق.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: فلفل, قهوه, قوطی, موسیر, نمک, نمکدان, نعنا, کیسه, گلپر, پنجره, پونه, آویشن, آشپزخانه, حس, خانه, رایحه, زردچوبه, شمع, عود, عطر
نمکدان را از لای کیسهای که در آن پیچیده شده بود در آوردم و توی رف گذاشتم.
قوطی نعنا را که دستی به دقت لای یک کیسهی فریزر پیچیده بودش توی قفسهی آشپزخانه گذاشتم.
قوطی موسیر را نیز…
و زردچوبه و فلفل سیاه و گلپر و آویشن و پونه…
شمعها را آوردم. دهها شمع بودند. چند تا توی هال، چند تا کنار پنجرهی اتاق خواب، چند تا کنار پنجرهی آشپزخانه روشن کردم. توی کابینتها و کشوها هم چندین شمع خاموش گذاشتم تا بوی عطر شمعهای خاموش فضای ساکن و تاریکشان را لبریز کند.
عود آوردم و با کبریتی که برای خریدنش کیلومترها راه رفته بودم روشناش کردم. عود با خودش بوهای کهنگی و مسموم غریبه را برد و رایحهای شرمگین و آشنا فضا را پر کرد.
برگشتم به آشپزخانه. برنج توی این قفسه، دستمالها توی آن کشو… فلان کشو جان میداد برای قاشقها و چنگال. قاشق و چنگالهایی که دستی با دقت انتخابشان کرده بود. چاقو لای یک دستمال پهن و تمیز پیچیده شده بود تا تیزیاش مهار شده باشد. دستمال را تا کردم و توی کشو گذاشتم. چاقوی عریان را هم توی آن یکی کشو.
قهوه را آوردم. با مراسمی مذهبیوار در گوشهترین زاویهی آشپزخانه گنجاندمش. آشپزخانه دیگر تکمیل شده بود و تا چند لجظهی دیگر آب جوش میآمد.
اینجا خانهی من بود. خانهای از جنس قهوه و عود و نمک.
مشترک نجواها شوید

خروج اضطراری
آگوست 22, 2009 در 7:31 ق.ظ (روزانهها)
Tags: کتاب, کتابها, پرواز, آزادی, آزادگی, امید, اندیشیدن, اینیاتسیو سیلونه, خروج, خروج اضطراری, دلتنگی, دوست, دغدغه, رهایی, زندگی
{آخرین جملههایی که برایم نوشت پشت جلد کتابی بود که برایم هدیه آورده بود.}
کتاب اهدایی را شخصا به دستم داد. کتابی که به نظر میرسید به دقت انتخاب شده بود. کتاب جیبی بود و بار سفر مسافر را سنگین نمیکرد و حتی میشد به راحتی همراه برد. عنوان کتاب شگفتانگیز و معنادار بود: “خروج اضطراری“. خیلی زود فهمیدم که محتوای کتاب حتی شگفتتر است: داستان/اعترافهایی دربارهی دیدن، پویایی، آزادگی و در صورت لزوم خروج!
{ساعتها بعد، آخرین تماسی که با من داشت دربارهی کتابها بود.}
- کتابا رو چکار کنم؟
- وقت نمیشه بیام ازت بگیرم. با پیک بفرست بیزحمت.
- باشه، آدرس بده…
{کتابها دقایقی قبل از حرکت به دستم رسید.}
کتاب را در کیف همراهم گذاشتم و همراه با سایر کتابهایی که به صورت دیجیتال هدیه کرده بود راه افتادم. این طور بود که چند ساعت بعد توی هواپیما خواندمش. آن زیر مزرعهها بودند و ابرها و صدای موتور هواپیما که هر لحظه مرا از چیزی که سابقا بودم دورتر میکرد.
{انگار دوستم تمام سفر و روزها و ماههای بعد از آن را هم با من باشد. عجب هدیهی به یادماندنی و شگفتی انتخاب کرده بود!}
اینیاتسیو سیلونه از خروج نوشته بود، آن هم از نوع اضطراریاش. سفر، پرواز، خستگی، دلتنگی و امید دست به دست هم داده بودند تا آن بالا توی هواپیما بدجوری فکر و حسام مشغول شود. به خودم فکر میکردم، به خروج و به دوستهایی که باعث میشوند آدم به خروج اضطراریاش بیاندیشد. دوستهایی که اولین دغدغهشان کتاب است و آخرین دغدغهشان اندیشیدن؛ حتی اگر آخرین دقیقهها باشد… حتی اگر آخرین کیلومترها باشد…
{دقیقه، خانه، زندگی، پرواز، …}
اینیاتسیو سیلونه: آزادی، یعنی که انسان این امکان را داشته باشد که شک کند، اشتباه کند، جستوجو کند، حرفش را بزند، بتواند به هر مقامی، چه مقام ادبی و هنری و فلسفی و چه مقام مذهبی و اجتماعی و حتی سیاسی نه بگوید.
مشترک نجواها شوید

عجب صبری دارم
آگوست 1, 2009 در 10:36 ب.ظ (گفتگوهای یک دقیقهای)
Tags: من, آدمها, تحمل, حوصله, صبر
سنگِ شانس
جولای 27, 2009 در 10:45 ب.ظ (خاطرات یک دقیقهای)
Tags: مرمر, چخماق, آتش, انگشتها, تاریکی, جرقه, دستها, سنگ, سنگ چخماق, سنگ آتشزنه, سنگ شانس, شانس
من یه سنگ شانس دارم.
{دستاشو جلو آورد. انگشتهاشو مشت کرده بود. حدس زدم تو دستش چیزی پنهان کرده.}
سنگ شانس من سفیده و کوچولو و سبک.
{بهش گفتم چی تو دستته؟}
عین یک تیکه مرمره. کروی نیس، اما سطح صیقلی نازنینی داره.
{انگشتاشو باز کرد. دستش عرق کرده بود و سنگا میون انگشتای کوچیکش جا خوش کرده بودن}
وای خدا جون! همیشه دلم میخواس یه سنگ شانس داشته باشم.
{بهم گفت یکیش مال تو. سنگ شانسه}
یه سنگ شانس تو دستمه. سرنوشتمو بهش سپردم. سرنوشتم تو مشتمه.
{چراغا رو خاموش کرد و گفت ببین به هم بزنیشون جرقه میزنن.}
خودش نشونم داد. حتی توی تاریکی…
{همیشه همراهت باشه. برات شانس میاره}
من یه آدم خوش شانسم. یه سنگ شانس تو دستمه.
مشترک نجواها شوید

ناقوس جدایی
جولای 23, 2009 در 11:04 ق.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: ناقوس, ناقوس جدایی, هدیه, کتاب, پینک فلوید, پینکفلوید, آرزو, جدایی, خاطره, خشت, خشتی بر دیوار, دوست, دوست صورتی, دوستی, دیوار, دستخط, صورتی
از توی صندوق کارتونی درش آورد و در میان جمعیت به دستم داد. عنوان کتاب به نظرم آشنا رسید: “ناقوس جدایی”.
فقط کسری از ثانیه لازم بود تا زیر موج خاطرههایی که پشت عنوان این کتاب پنهان شده بود غرق شوم.
با احتیاط کتاب را باز کردم و این آرزوی شگفتانگیز را که بیش از ده سال پیش با دستخطی غیررسمی نوشته بود بازخوانی کردم:
“تقدیم به … عزیز
امیدوارم هیچگاه خشتی در دیوار نباشی
.
دوست صورتی تو …”


