روزی که من تبدیل به یک سشوار بد شدم
اکتبر 19, 2009 روی 2:27 ق.ظ (خاطرات یک دقیقهای)
Tags: مو, گفتگو, سشوار, شب, شبانه
تغییرِ دین
اکتبر 11, 2009 روی 2:27 ب.ظ (تلنگرهای یک دقیقهای)
Tags: مذهب, مسلمان, مسیحی, آدم, آدم بودن, انسان, انسان بودن, ایمان, تغییر دین, دین
{بحث تغییر دین دادن فلانی بود. از آنهایی که تا دیروز مسیحی بیخاصیت بوده و ناگهان تصمیم گرفته مسلمان شود، آنهم از آن دوآتشههایش.}
- به نظرم کسی که دیناش رو عوض میکنه و اینطور متعصب میشه توی دین جدید یه جای کارش میلنگه.
- چطور؟
- بذار یه طور دیگه بگم. کسی که آدم بودن رو بلد نیست و میخواد با تغییر دین، آدم بشه به نظرم یه جای خیلی اساسی کارش میلنگه.
مشترک نجواها شوید

خانهی قهوه و عود و نمک
سپتامبر 2, 2009 روی 11:04 ق.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: فلفل, قهوه, قوطی, موسیر, نمک, نمکدان, نعنا, کیسه, گلپر, پنجره, پونه, آویشن, آشپزخانه, حس, خانه, رایحه, زردچوبه, شمع, عود, عطر
نمکدان را از لای کیسهای که در آن پیچیده شده بود در آوردم و توی رف گذاشتم.
قوطی نعنا را که دستی به دقت لای یک کیسهی فریزر پیچیده بودش توی قفسهی آشپزخانه گذاشتم.
قوطی موسیر را نیز…
و زردچوبه و فلفل سیاه و گلپر و آویشن و پونه…
شمعها را آوردم. دهها شمع بودند. چند تا توی هال، چند تا کنار پنجرهی اتاق خواب، چند تا کنار پنجرهی آشپزخانه روشن کردم. توی کابینتها و کشوها هم چندین شمع خاموش گذاشتم تا بوی عطر شمعهای خاموش فضای ساکن و تاریکشان را لبریز کند.
عود آوردم و با کبریتی که برای خریدنش کیلومترها راه رفته بودم روشناش کردم. عود با خودش بوهای کهنگی و مسموم غریبه را برد و رایحهای شرمگین و آشنا فضا را پر کرد.
برگشتم به آشپزخانه. برنج توی این قفسه، دستمالها توی آن کشو… فلان کشو جان میداد برای قاشقها و چنگال. قاشق و چنگالهایی که دستی با دقت انتخابشان کرده بود. چاقو لای یک دستمال پهن و تمیز پیچیده شده بود تا تیزیاش مهار شده باشد. دستمال را تا کردم و توی کشو گذاشتم. چاقوی عریان را هم توی آن یکی کشو.
قهوه را آوردم. با مراسمی مذهبیوار در گوشهترین زاویهی آشپزخانه گنجاندمش. آشپزخانه دیگر تکمیل شده بود و تا چند لجظهی دیگر آب جوش میآمد.
اینجا خانهی من بود. خانهای از جنس قهوه و عود و نمک.
مشترک نجواها شوید

خروج اضطراری
آگوست 22, 2009 روی 7:31 ق.ظ (روزانهها)
Tags: کتاب, کتابها, پرواز, آزادی, آزادگی, امید, اندیشیدن, اینیاتسیو سیلونه, خروج, خروج اضطراری, دلتنگی, دوست, دغدغه, رهایی, زندگی
{آخرین جملههایی که برایم نوشت پشت جلد کتابی بود که برایم هدیه آورده بود.}
کتاب اهدایی را شخصا به دستم داد. کتابی که به نظر میرسید به دقت انتخاب شده بود. کتاب جیبی بود و بار سفر مسافر را سنگین نمیکرد و حتی میشد به راحتی همراه برد. عنوان کتاب شگفتانگیز و معنادار بود: “خروج اضطراری“. خیلی زود فهمیدم که محتوای کتاب حتی شگفتتر است: داستان/اعترافهایی دربارهی دیدن، پویایی، آزادگی و در صورت لزوم خروج!
{ساعتها بعد، آخرین تماسی که با من داشت دربارهی کتابها بود.}
- کتابا رو چکار کنم؟
- وقت نمیشه بیام ازت بگیرم. با پیک بفرست بیزحمت.
- باشه، آدرس بده…
{کتابها دقایقی قبل از حرکت به دستم رسید.}
کتاب را در کیف همراهم گذاشتم و همراه با سایر کتابهایی که به صورت دیجیتال هدیه کرده بود راه افتادم. این طور بود که چند ساعت بعد توی هواپیما خواندمش. آن زیر مزرعهها بودند و ابرها و صدای موتور هواپیما که هر لحظه مرا از چیزی که سابقا بودم دورتر میکرد.
{انگار دوستم تمام سفر و روزها و ماههای بعد از آن را هم با من باشد. عجب هدیهی به یادماندنی و شگفتی انتخاب کرده بود!}
اینیاتسیو سیلونه از خروج نوشته بود، آن هم از نوع اضطراریاش. سفر، پرواز، خستگی، دلتنگی و امید دست به دست هم داده بودند تا آن بالا توی هواپیما بدجوری فکر و حسام مشغول شود. به خودم فکر میکردم، به خروج و به دوستهایی که باعث میشوند آدم به خروج اضطراریاش بیاندیشد. دوستهایی که اولین دغدغهشان کتاب است و آخرین دغدغهشان اندیشیدن؛ حتی اگر آخرین دقیقهها باشد… حتی اگر آخرین کیلومترها باشد…
{دقیقه، خانه، زندگی، پرواز، …}
اینیاتسیو سیلونه: آزادی، یعنی که انسان این امکان را داشته باشد که شک کند، اشتباه کند، جستوجو کند، حرفش را بزند، بتواند به هر مقامی، چه مقام ادبی و هنری و فلسفی و چه مقام مذهبی و اجتماعی و حتی سیاسی نه بگوید.
مشترک نجواها شوید

عجب صبری دارم
آگوست 1, 2009 روی 10:36 ب.ظ (گفتگوهای یک دقیقهای)
Tags: من, آدمها, تحمل, حوصله, صبر
سنگِ شانس
جولای 27, 2009 روی 10:45 ب.ظ (خاطرات یک دقیقهای)
Tags: مرمر, چخماق, آتش, انگشتها, تاریکی, جرقه, دستها, سنگ, سنگ چخماق, سنگ آتشزنه, سنگ شانس, شانس
من یه سنگ شانس دارم.
{دستاشو جلو آورد. انگشتهاشو مشت کرده بود. حدس زدم تو دستش چیزی پنهان کرده.}
سنگ شانس من سفیده و کوچولو و سبک.
{بهش گفتم چی تو دستته؟}
عین یک تیکه مرمره. کروی نیس، اما سطح صیقلی نازنینی داره.
{انگشتاشو باز کرد. دستش عرق کرده بود و سنگا میون انگشتای کوچیکش جا خوش کرده بودن}
وای خدا جون! همیشه دلم میخواس یه سنگ شانس داشته باشم.
{بهم گفت یکیش مال تو. سنگ شانسه}
یه سنگ شانس تو دستمه. سرنوشتمو بهش سپردم. سرنوشتم تو مشتمه.
{چراغا رو خاموش کرد و گفت ببین به هم بزنیشون جرقه میزنن.}
خودش نشونم داد. حتی توی تاریکی…
{همیشه همراهت باشه. برات شانس میاره}
من یه آدم خوش شانسم. یه سنگ شانس تو دستمه.
مشترک نجواها شوید

ناقوس جدایی
جولای 23, 2009 روی 11:04 ق.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: ناقوس, ناقوس جدایی, هدیه, کتاب, پینک فلوید, پینکفلوید, آرزو, جدایی, خاطره, خشت, خشتی بر دیوار, دوست, دوست صورتی, دوستی, دیوار, دستخط, صورتی
از توی صندوق کارتونی درش آورد و در میان جمعیت به دستم داد. عنوان کتاب به نظرم آشنا رسید: “ناقوس جدایی”.
فقط کسری از ثانیه لازم بود تا زیر موج خاطرههایی که پشت عنوان این کتاب پنهان شده بود غرق شوم.
با احتیاط کتاب را باز کردم و این آرزوی شگفتانگیز را که بیش از ده سال پیش با دستخطی غیررسمی نوشته بود بازخوانی کردم:
“تقدیم به … عزیز
امیدوارم هیچگاه خشتی در دیوار نباشی
.
دوست صورتی تو …”
مشترک نجواها شوید

ترجیح میدهم مرد استخدام کنم
جولای 20, 2009 روی 4:24 ق.ظ (گزارشهای یک دقیقهای)
Tags: مرد, مرد و زن, مردها, کار, استخدام, اشتغال, برابری, تساوی, حقوق, حقوق زن, زن, زن و مرد, زنها, شغل
بدون زن نمیشود عروسی کرد
جولای 18, 2009 روی 2:49 ب.ظ (گفتگوهای یک دقیقهای)
Tags: فیلم, موهای عروسک, همسر, پیراهن, اتو, ازدواج, زن, زن گرفتن, عروسی, عروسی کردن, عروسک
- کی عروسی میکنی پس تو؟
- نمیدونم.
- عروسی کن تا برات کادو بیارم.
- باشه.
- واسه عروسی کردن زن لازم داری. بدون زن نمیشه عروسی کرد.
- جدی؟
- آره. خودم تو فیلما دیدم. هم تو خارج هم اینجا. زن لازمه.
[داشت با موهای عروسکش بازی میکرد. من داشتم پیراهنم را اتو میکردم. نمیدانم دقیقا چه چیزی توی کلهاش بود، شاید از اینکه کسی نیست پیراهنم را اتو کند دلش سوخته بود!]
مشترک نجواها شوید

تضادهای موسیقایی قبل از پرواز
جولای 17, 2009 روی 3:32 ب.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: فرودگاه, مسافر, هواپیما, پرواز, دغدغه, سفر
هیش ش ش ش ش ش ش ش ش ش !!!!
جولای 4, 2009 روی 9:01 ب.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: نجوا, امنیت, حرف, حرف زدن, حرفهای درگوشی, خصوصی, شنیدن
- هیییش ش ش ش ش ش!!
- چرا؟
- آروم حرف بزن. میشنون.
- کیا؟
- اونا.
- خوب بشنون.
- خوب نیس بشنون. یواش حرف بزن…. اصلن حرف نزن!
- اینا که سرشون توی هر سوراخی هس. چه یواش حرف بزنیم چه بلند میشنون. یه دفعه بگو نفسم نکشیم!
- هی ش ش ش ش ش ش ش ش ش !!!!!!!
- بذار بشنون. بذار حرفای خصوصی ما رو هم بشنون. اصلا بذار صدای نفس کشیدنمون رو هم بشنون. به درک!!!
مشترک نجواها شوید

پیراهنی برای نپوشیدن
جولای 3, 2009 روی 8:24 ب.ظ (خاطرات یک دقیقهای)
Tags: لباس, مرجان, نوستالژی, کتان, پیراهن, آفتاب, آغوش, بازخوانی, تار و پود, خاطره, دریا, ساحل, شن, صدف, عزیز, عطر
توی دستهایم گرفتمش. نرم بود. بوی دوردستها را میداد. بوی شنهای دریا را میداد.
به صورتم چسباندمش. خودش بود. مرجانهای خرد شده و صدفها. بوی آفتاب و ساحل و خاطره.
تمام این سالها مانده بود. این عطر از تار و پود کتانیاش بیرون نرفته بود. همانطور در الیافش تنیده شده بود که در ذهن و خاطرهی من.
این عطرها، رفتنی نیستند. این پیراهن را نباید پوشید؛ فقط باید توی کمد نگاهش داشت و گاهی آمد و در آغوشاش گرفت و در بازخوانی عطر و خاطرهاش غوطهور شد.
مشترک نجواها شوید

ناپلئونیهایی که مال امروز نبودند
جولای 2, 2009 روی 10:43 ب.ظ (لحظههای یک دقیقهای)
Tags: معتاد, ناپلئونی, ویکیپدیا, کیک, کیک تولد, اینترنت, اعتیاد به اینترنت, تولد, شیرینی, شیرینی ناپلئونی
جعبه را باز کرد. چهارتا شیرینی تویش بود.
- تولدت مبارک!
- امروز که تولدم نیس!
- میدونم، اما بخور، این ناپلئونیا خوشمزن خیلی.
با احتیاط یکیشان را برداشتم. شکننده بود و با کوچکترین تکان تکههایش میافتاد. سطحاش پر از خاکه قند بود و وقتی دندانهایم را رویش فشردم از میانش خامه بیرون زد. خوشمزه بود. درست یادم نمیآمد آخرین باری که ناپلئونی خورده بودم کی بود، اما به نظرم فکر بدی نرسید: به جای کیک تولد میشود ناپلئونی خورد. اما چرا اسمشان را گذاشته بودند ناپلئونی؟ آیا ربطی به ناپلئون بناپارت داشتند؟
- بخور! تازهان.
بعید به نظر میرسید ربطی به ناپلئون بناپارت داشته باشند. به خودم گفتم دستم که به اینترنت رسید توی ویکیپدیا چک میکنم. نه، همه چیز که نشد اینترنت. چرا نمیروی از یکی از همین شیرینیفروشها بپرسی؟ معتاد بدبخت اینترنت! چه ربطی دارد. مغازهدار چه میداند تاریخچهی اسم شیرینیها چیست. خندهام گرفته بود، همان اینترنت کارگشا بود.
- چرا نمیخوری؟
- ها؟
- بخور، همه رو باید بخوری.
- این همه؟!
- آره، امروز روز تولدته باید حسابی بخوری.
ای بابا. روز تولدم نبود. به کی باید میگفتم؟! کاش زودتر به اینترنت میرسیدم میگشتم ببینم چرا به این شیرینیها ناپلئونی میگویند. یکی دیگر از ناپلئونیها را برداشتم. ناپلئونیهایی که مال امروز نبودند. آخر امروز روز تولد من نبود.
پینوشت: ظاهرا این اسم از ریشهی «ناپل» شهری در ایتالیا آمده.
مشترک نجواها شوید

اتفاقا خیلی هم ایرانی هستند
ژوئن 14, 2009 روی 9:23 ب.ظ (گزارشهای یک دقیقهای)
Tags: فحش, مامور, کتک, پنجره, خانه, خرداد, دختر, زن, شیشه, شعار
چهار مرد نظامی و یک دختر
ژوئن 13, 2009 روی 5:08 ب.ظ (گزارشهای یک دقیقهای)
Tags: فریاد, ماشین, مرد, مردم, نفسنفس, نظامی, پارکینگ, آژیر, التماس, دختر, دزدگیر
[هوا تقریبا تاریک است. سر و صدایی از بیرون ساختمان میآید. دوربین به سمت پنجره میرود و متوجه درگیریهایی در پارکینگ ساختمان مقابل میشود. چهار مرد نظامی به سمت دیوار انتهای پارکینگ میدوند. دختر به سرعت و به سختی از دیوار بالا میرود و پشت به نردهها مینشیند. در میان فریادهای مردان نظامی صدای نفسهای دختر قابل شنیدن است.]
- بیا پایین! [همانطور که فریاد میزند باتوم را روی کاپوت یکی از ماشینها میکوبد. صدای آژیر دزدگیر ماشین بلند میشود.]
- … [سکوت. صدای نفسهای دختر دیگر شنیده نمیشود، اما هیکلاش تکانهای تندی میخورد]
- بیا پایین جن.ده! [فریاد]
- تو رو خدا… [با صدای ضعیف و ترسآلود التماس میکند]
- میگم بیا پایین جن.دهههههه…!! [و یک دبهی خالی که روی زمین افتاده است را محکم به سمت دختر پرت میکند. دبه به سر دختر میخورد و سر دختر به نردهها. دنگگگگگگگگ. صدا توی پارکینگ میپیچد و با صدای فریاد مردها و آژیر دزدگیر مخلوط میشود. دو تا از مردها پاهای دختر را میگیرند و میکشندش پایین. صدای آژیر دزدگیر ماشین و التماس دختر توی فضای بستهی پارکینگ میپیچد.]
مشترک نجواها شوید

کجا شنا میکنی؟
ژوئن 9, 2009 روی 9:57 ق.ظ (آدمهای یک دقیقهای)
Tags: اشک, اشکها, اشتباه, اشتباهات, خاطره, خاطرات, دریا, صورت
من هستم، کافی نیست؟
می 29, 2009 روی 10:04 ب.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: من, مهمانی, کافی, گفتگو, گپ, جمع, حضور, دوست, دوستی, دیدار, شبنشینی
پارادوکس خستگی و خانه و کار
می 27, 2009 روی 3:24 ب.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: کار, پارادوکس, بیحوصلگی, حوصله, خانه, خستگی
بعد از مرگ بیمه به چه درد میخورد؟
می 14, 2009 روی 2:39 ق.ظ (خاطرات یک دقیقهای)
Tags: ماموریت, مرگ, نام, هندی, هواپیما, کار, کاشان, اهواز, ایران, ایرانی, اسم, بیمه, سفر, سقوط


