آن بودن و این بودن

حتما لازم بود توضیح دهد تا متوجه شوم آدم تعطیلی است. شاید تعطیل بودن تعریفی هم داشته باشد. برخی به آدم‌هایی که برای مست بودن نیازی به مشروب خوردن ندارند تعطیل می‌گویند، برخی دیگر به آدم‌هایی که حتی بعد از مشروب خوردن هم مست نمی‌شوند، تعطیل می‌گویند. اما شاید تعریف کلی آن این باشد که در شرایطی که همه چیز حکایت از «آن» می‌کند «این» باشی.

و اگر توی تعریف خیلی چیزها شک داشته باشم این یک چیز  را می‌دانم که دست کم توی یک شب روشن برفی که آسمان و زمبن و درخت‌ها همه حکایت از «آن» می‌کنند، «این» بودن عادی نیست.

و «این» خود حکایت دیگری است.


مشترک نجواها شوید

برف آمده بود و همه‌ی ردِ پاها پاک شده بودند

بیرون داره برف میاد. دیشب هم اومد. در واقع همون دیشب بود که اومد و همه جا رو سفید کرد. امروز اما زیاد برف نیومد. طرفای غروب بود، همون موقع که رفته بودم خرید. همون موقع‌ها بود که دوباره برف شروع به باریدن کرد.

مواظب بودم. خیلی دقت می‌کردم که دوچرخه رو از توی قسمت‌های زبر خیابون، جاهایی که مثل آینه یخ نبسته بود برونم. آخه باقی قسمتا خیلی لیز بودن. ممکن بود دوچرخه سُر بخوره و کار دست خودم بدم.

موقعی که داشتم در انباری رو باز می‌کردم هم حواسم بود که برفای جلوی در پا خورده بودن. کلی رد پا اون ورا بود. چند نفر قبلا از اون جا رد شده بودن.

خیلی طول کشید. خیلی طول کشید تا بهت زنگ یزنم. تاخیر داشتم. دستم به تلفن نمی‌رفت. وقتی هم رفت دیگه دیر بود. تو خواب بودی و من خسته بودم و همه‌ی شهر خواب بودند. تلفن انگار چند باری زنگ خورد. اما نتیجه همان بود. همه خواب بودند.

هنوز داره برف میاد. حاضرم شرط ببندم که رد دوچرخه‌ی من که طرفای غروب رفتم خرید کنم و اون ردپاهای جلوی انباری دیگه توی برفا باقی نمونده. روشون رو یه وجب برف تازه و ترد گرفته. اصلا خوبی برف همینه. درسته که سرده و وقتی یخ می‌زنه مثل آینه سُر می‌شه و ممکنه آدم با دوچرخه‌اش روش سر بخوره و کار دست خودش بده. اما این خوبی رو داره که ردها و جای پاها رو پاک می‌کنه و همه‌ی مسیرها رو یک دست می‌کنه. جاده و پیاده‌رو و چمن و باغچه رو یه دست می‌کنه. این خوبیه برفه. جای پای آدم رو پاک می‌کنه و آدم می‌تونه با خیال راحت توی یک مسیر بی‌حافظه و بی‌گذشته راه بره.

اصلا متوجه گذشت زمان نشدم. با شیر سویا و چای سرگرم بودم. آها شکلات هم بود. راستی من عاشق شکلاتم. عاشق این گناه لذت بخش. گناهه دیگه. شکلات خوردن همیشه برای من نوعی جرم شیرین بوده. یه جای خیلی دوری اون جاهایی که من هیچ‌وقت حوصله‌شون رو ندارم نوشته که نباید شکلات بخورم. اما در عوض من با دندون تیکه‌ی درشتی ازش می‌کنم و صبر می‌کنم تا آرام و گرم و شیرین روی زبونم آب بشه. مثل شهوت. درست مثل خود شهوت. گناه‌آلود و لذت‌بخش.

این بود که وقتی تلفن زدم دیگه دیر شده بود. برف آمده بود و همه‌ی ردِ پاها پاک شده بود و مردم خواب بودند.


مشترک نجواها شوید

سئوال کلیدی

بهترین سئوال ممکن را می‌پرسید. نه فضولی می‌کرد و نه بی‌اعتنا بود. او عادت داشت به شیواترین، ساده‌ترین و موجزترین شکل ممکن احوالم را بپرسد. همکارم را می‌گویم، همان‌که توی آن اتاقک شیشه‌ای توی راهرو می‌نشست.

هر بار که بعد از مدتی من را می‌دید و می‌خواستیم با هم گپی بزنیم و از روزگار و احوال یکدیگر با خبر شویم، به جای این‌که سعی کند بیهوده حال و احوال من را تفسیر و تحلیل کند از من می‌پرسید:

- «الان خوشحالی؟»

موجز و ظریف و شفاف و تکان‌دهنده. دقیقن همین است. خوشحال بودن. و شگفتا که ذره‌ای هم فضولی در این سوال نیست.

نکته‌ی اول و آخر همین است. خوشحال بودن و دیگر هیچ. پاسخ این سئوال را به من بده تا بدانم چند و چون زندگی‌ات چگونه است.

باور کنید کفایت می‌کند و همه چیز را در خودش دارد چرا که این یک سئوال کلیدی است و فقط آدم‌های کاردرست سئوال‌های کلیدی می‌پرسند.

چقدر دوست دارم کسی از من بپرسد «الان خوشحالی؟».


مشترک نجواها شوید

دنیای کوچک آدم‌های متفرعن – یک

دنیای آدم‌هایِ متفرعنِ از خود راضی دنیایِ عجیبی است. آن‌ها آدم‌هایی هستند که نگاهشان پر از خودبزرگ‌بینی و غرور و رفتارشان سرشار از بی‌توجهی به دیگران است.

من با این نوع نگاه‌ها آشنا هستم.

من با این نوع رفتارها آشنا هستم.

من با این نوع آدم‌ها آشنا هستم.

اگر برایشان کاری انجام دهی حس می‌کنند وظیفه‌ات را انجام داده‌ای.

اگر برایشان کاری انجام ندهی بهشان برمی‌خورد که چرا وظیفه‌ات را انجام نداده‌ای.

اگر برایشان کاری انجام دهی از تو تشکر نمی‌کنند، مگر برای انجام وظیفه تشکر هم لازم است؟

اگر برایشان کاری انجام دهی به تو بی‌توجهی می‌کنند. درست همان‌طور که یک مسافر خسته‌ که توی لابی هتل نشسته و دارد چای‌اش را می‌نوشد نسبت به کسی که دارد زیر پاهایش را جارو می‌کشد بی‌توجه است.

اگر سعی کنی دوست خوبی باشی و این خصوصیت بد رفتاری‌شان را بهشان گوشزد کنی، بهشان بر می‌خورد و تو را متهم به این می‌کنند که در عالم دوستی «اگر» و «مگر» نداریم و دوستی باید بی‌قید و شرط باشد.

اگر سعی کنی چشم‌هایت را ببندی و این خصوصیت مزخرف‌شان را تحمل کنی، امر بهشان مشتبه می‌شود که لابد بهترین دوست جهان هستند و این سکوت شما از سر لذت بردن از خصوصیت‌های درخشان و برجسته‌ی حضرت‌شان است.

اگر به رویشان بخندی، یک میلیون بار بیشتر از قبل متوقع می‌شوند.

اگر به رویشان اخم کنی وحشی می‌شوند و لگد می‌اندازند.

اگر کوتاه بیایی سواری می‌گیرند و کیفش را می‌برند.

اگر کوتاه نیایی متهم به دوست خوبی نبودن و مصلحت‌اندیشی می‌کنندت.

هر گندی توی زندگی‌شان بزنند جایی تو مقصر بوده‌ای.

هر جا روی پشت تو و صدها نفر دیگر بایستند و موفقیتی به دست بیاورند یادشان می‌رود چه کسانی باعث شدند این موفقیت‌‌ها را به دست بیاورند و توی صورت همان‌ها تف می‌اندازند.

از نظر آن‌ها همه‌ی آدم‌ها بد هستند. همه بی‌خود و بی‌فایده و بی‌خاصیت و خاله‌زنک و تنبل و کثیف و بدبو و بی‌فرهنگ و بی‌نظم و چرند و کسل‌کننده هستند. فقط کسانی خوب هستند که خصوصیت زیر را داشته باشند:

به درد بخورند و سواری مفتی بدهند.

البته این به دردخورهایِ مفت‌سواری‌ده اگر احمق هم باشند که دیگر خدا می‌شوند. فکرش را بکنید برای چنین آدم‌هایی چه کسی بهتر از یک احمق‌ به دردبخور کارراه بیانداز کولی‌بده می‌تواند باشد؟

دنیای آدم‌های متفرعن دنیای کوچک جالبی است.


مشترک نجواها شوید

قهوه‌خور واقعی کیست؟

به هر کسی نمی‌شه گفت قهوه‌خور واقعی؛ مگه این‌که دست‌کم این سه شرط رو داشته باشه:

  1. ساعت چهار صبح درست قبل از این‌که بره بخوابه قهوه‌ی تازه درست کنه و بعد از صرف یه لیوان بزرگ قهوه ی غلیظ (و احتمالا تلخ) با کمال آرامش بخوابه.

  2. فرق بین قهوه‌ی خوب و قهوه‌ی بد رو تشخیص بده.

  3. نتونه مزه‌ی چرندقهوه‌های فوری (مثل نسکافه) رو تحمل کنه.


مشترک نجواها شوید

روزی که من تبدیل به یک سشوار بد شدم

[بعد از یک گفتگوی طولانی]

- برو بخواب دیگه.

- باشه، ولی فعلن بیدارم.

- من می‌رم بخوابم. اومده بودم موهام خشک بشه.

- به! پس من تو این مدت نقش سشوار رو بازی می‌کردم خودم خبر نداشتم!

- آره، یه سشوار بد اونم، چون این همه طول کشید که موهای من خشک بشه!


مشترک نجواها شوید

تغییرِ دین

{بحث تغییر دین دادن فلانی بود. از آن‌هایی که تا دیروز مسیحی بی‌خاصیت بوده و ناگهان تصمیم گرفته مسلمان شود، آن‌هم از آن دو‌آتشه‌هایش.}

- به نظرم کسی که دین‌اش رو عوض می‌کنه و این‌طور متعصب می‌شه توی دین جدید یه جای کارش می‌لنگه.

- چطور؟

- بذار یه طور دیگه بگم. کسی که آدم بودن رو بلد نیست و می‌خواد با تغییر دین، آدم بشه به نظرم یه جای خیلی اساسی کارش می‌لنگه.


مشترک نجواها شوید

خانه‌ی قهوه و عود و نمک

نمک‌دان را از لای کیسه‌ای که در آن پیچیده شده بود در آوردم و توی رف گذاشتم.

قوطی نعنا را که دستی به دقت لای یک کیسه‌ی فریزر پیچیده بودش توی قفسه‌ی آشپزخانه گذاشتم.

قوطی موسیر را نیز…

و زردچوبه و فلفل سیاه و گل‌پر و آویشن و پونه…

شمع‌ها را آوردم. ده‌ها شمع بودند. چند تا توی هال، چند تا کنار پنجره‌ی اتاق‌ خواب، چند تا کنار پنجره‌ی آشپزخانه روشن کردم. توی کابینت‌ها و کشوها هم چندین شمع خاموش گذاشتم تا بوی عطر شمع‌های خاموش فضای ساکن و تاریکشان را لبریز کند.

عود آوردم و با کبریتی که برای خریدنش کیلومترها راه رفته بودم روشن‌اش کردم. عود با خودش بوهای کهنگی و مسموم غریبه را برد و رایحه‌ای شرمگین و آشنا فضا را پر کرد.

برگشتم به آشپزخانه. برنج توی این قفسه، دستمال‌ها توی آن کشو… فلان کشو جان می‌داد برای قاشق‌ها و چنگال. قاشق و چنگال‌هایی که دستی با دقت انتخابشان کرده بود. چاقو لای یک دستمال پهن و تمیز پیچیده شده بود تا تیزی‌اش مهار شده باشد. دستمال را تا کردم و توی کشو گذاشتم. چاقوی عریان را هم توی آن یکی کشو.

قهوه را آوردم. با مراسمی مذهبی‌وار در گوشه‌ترین زاویه‌ی آشپزخانه گنجاندمش. آشپزخانه دیگر تکمیل شده بود و تا چند لجظه‌ی دیگر آب جوش می‌آمد.

این‌جا خانه‌ی من بود. خانه‌ای از جنس قهوه و عود و نمک.


مشترک نجواها شوید

خروج اضطراری

{آخرین جمله‌هایی که برایم نوشت پشت جلد کتابی بود که برایم هدیه آورده بود.}

کتاب اهدایی را شخصا به دستم داد. کتابی که به نظر می‌رسید به دقت انتخاب شده بود. کتاب جیبی بود و بار سفر مسافر را سنگین نمی‌کرد و حتی می‌شد به راحتی همراه برد. عنوان کتاب  شگفت‌انگیز و معنادار بود: “خروج اضطراری“. خیلی زود فهمیدم که محتوای کتاب حتی شگفت‌تر است: داستان‌/اعتراف‌هایی درباره‌ی دیدن، پویایی، آزادگی و در صورت لزوم خروج!

{ساعت‌ها بعد، آخرین تماسی که با من داشت درباره‌ی کتاب‌ها بود.}

- کتابا رو چکار کنم؟

- وقت نمی‌شه بیام ازت بگیرم. با پیک بفرست بی‌زحمت.

- باشه، آدرس بده…

{کتاب‌ها دقایقی قبل از حرکت به دستم رسید.}

کتاب را در کیف همراهم گذاشتم و همراه با سایر کتاب‌هایی که به صورت دیجیتال هدیه کرده بود راه افتادم. این طور بود که چند ساعت بعد توی هواپیما خواندمش. آن زیر مزرعه‌ها بودند و ابرها و صدای موتور هواپیما که هر لحظه مرا از چیزی که سابقا بودم دورتر می‌کرد.

{انگار دوستم تمام سفر و روزها و ماه‌های بعد از آن را هم با من باشد. عجب هدیه‌ی به یادماندنی و شگفتی انتخاب کرده بود!}

اینیاتسیو سیلونه از خروج نوشته بود، آن هم از نوع اضطراری‌اش. سفر، پرواز، خستگی، دلتنگی و امید دست به دست هم داده بودند تا آن بالا توی هواپیما بدجوری فکر و حس‌ام مشغول شود. به خودم فکر می‌کردم، به خروج و به دوست‌هایی که باعث می‌شوند آدم به خروج اضطراری‌اش‌ بیاندیشد. دوست‌هایی که اولین دغدغه‌شان کتاب است و آخرین دغدغه‌شان اندیشیدن؛ حتی اگر آخرین دقیقه‌ها باشد… حتی اگر آخرین کیلومترها باشد…

{دقیقه، خانه، زندگی، پرواز، …}

اینیاتسیو سیلونه: آزادی، یعنی که انسان این امکان را داشته باشد که شک کند، اشتباه کند، جست‌وجو کند، حرفش را بزند، بتواند به هر مقامی، چه مقام ادبی و هنری و فلسفی و چه مقام مذهبی و اجتماعی و حتی سیاسی نه بگوید.


مشترک نجواها شوید

عجب صبری دارم

- عجب صبر زیادی دارم.

- چطو مگه؟

- تو رو تحمل می‏کنم.


مشترک نجواها شوید

سنگِ شانس

من یه سنگ شانس دارم.

{دستاشو جلو آورد. انگشتهاشو مشت کرده بود. حدس زدم تو دستش چیزی پنهان کرده.}

سنگ شانس من سفیده و کوچولو و سبک.

{بهش گفتم چی تو دستته؟}

عین یک تیکه مرمره. کروی نیس، اما سطح صیقلی نازنینی داره.

{انگشتاشو باز کرد. دستش عرق کرده بود و سنگا میون انگشتای کوچیکش جا خوش کرده بودن}

وای خدا جون! همیشه دلم می‏خواس یه سنگ شانس داشته باشم.

{بهم گفت یکیش مال تو. سنگ شانسه}

یه سنگ شانس تو دستمه. سرنوشتمو بهش سپردم. سرنوشتم تو مشتمه.

{چراغا رو خاموش کرد و گفت ببین به هم بزنی‏شون جرقه می‏زنن.}

خودش نشونم داد. حتی توی تاریکی…

{همیشه همراهت باشه. برات شانس میاره}

من یه آدم خوش‏ شانسم. یه سنگ شانس تو دستمه.


مشترک نجواها شوید

ناقوس جدایی

از توی صندوق کارتونی درش آورد و در میان جمعیت به دستم داد. عنوان کتاب به نظرم آشنا رسید: “ناقوس جدایی”.

فقط کسری از ثانیه لازم بود تا زیر موج خاطره‏هایی که پشت عنوان این کتاب پنهان شده بود غرق شوم.

با احتیاط کتاب را باز کردم و این آرزوی شگفت‏انگیز را که بیش از ده سال پیش با دست‏خطی غیررسمی نوشته بود بازخوانی کردم:

“تقدیم به … عزیز

امیدوارم هیچ‏گاه خشتی در دیوار نباشی

.

دوست صورتی تو …”


مشترک نجواها شوید

ترجیح می‏دهم مرد استخدام کنم

- ترجیح می‏دم مرد استخدام کنم.

- جدی، چرا؟

- مردا راحت‏ترن. انعطاف‏پذیری کاری بیشتری دارن.

- از چه نظر؟

- کلن. مثلا یه کارمند مرد کمتر پیش میاد که برگرده بگه، بچه‏ام مریضه نمی‏تونم بیام سر کار.


مشترک نجواها شوید

بدون زن نمی‏شود عروسی کرد

- کی عروسی می‏کنی پس تو؟

- نمی‏دونم.

- عروسی کن تا برات کادو بیارم.

- باشه.

- واسه عروسی کردن زن لازم داری. بدون زن نمی‏شه عروسی کرد.

- جدی؟

- آره. خودم تو فیلما دیدم. هم تو خارج هم اینجا. زن لازمه.

[داشت با موهای عروسکش بازی می‏کرد. من داشتم پیراهنم را اتو می‏کردم. نمی‏دانم دقیقا چه چیزی توی کله‏اش بود، شاید از این‏که کسی نیست پیراهنم را اتو کند دلش سوخته بود!]


مشترک نجواها شوید

تضادهای موسیقایی قبل از پرواز

- پروازت دیر نشه!

- بذار این یه آهنگو هم گوش بدم.

- داره سوار می‏کنه. آخرین مسافرا هم سوار شدن.

- اذیتم نکن، فقط این یه آهنگ.

- ده بار پیج کردن. فکر کنم فقط تو موندی.

- چقد دلنشین می‏خونه…


مشترک نجواها شوید

هیش ش ش ش ش ش ش ش ش ش !!!!

- هیییش ش ش ش ش ش!!‌

- چرا؟

- آروم حرف بزن. می‌شنون‌.

- کیا؟

- اونا.

- خوب بشنون.

- خوب نیس بشنون. یواش حرف بزن…. اصلن حرف نزن!

- اینا که سرشون توی هر سوراخی هس. چه یواش حرف بزنیم چه بلند می‌شنون. یه دفعه بگو نفسم نکشیم!

- هی ش ش ش ش ش ش ش ش ش !!!!!!!

- بذار بشنون. بذار حرفای خصوصی ما رو هم بشنون. اصلا بذار صدای نفس‌ کشیدنمون رو هم بشنون. به درک!!!


مشترک نجواها شوید

پیراهنی برای نپوشیدن

توی دست‌هایم گرفتمش. نرم بود. بوی دوردست‌ها را می‌داد. بوی شن‌های دریا را می‌داد.

به صورتم چسباندمش. خودش بود. مرجان‌های خرد شده و صدف‌ها. بوی آفتاب و ساحل و خاطره.

تمام این سال‌ها مانده بود. این عطر از تار و پود کتانی‌اش بیرون نرفته بود. همان‌طور در الیافش تنیده شده بود که در ذهن و خاطره‌ی من.

این عطرها، رفتنی نیستند. این پیراهن را نباید پوشید؛ فقط باید توی کمد نگاهش داشت و گاهی آمد و در آغوش‌اش گرفت و در بازخوانی عطر و خاطره‌اش غوطه‌ور شد.


مشترک نجواها شوید

ناپلئونی‌هایی که مال امروز نبودند

جعبه را باز کرد. چهارتا شیرینی تویش بود.

- تولدت مبارک!

- امروز که تولدم نیس!

- می‌دونم، اما بخور، این ناپلئونیا خوشمزن خیلی.

با احتیاط یکی‌شان را برداشتم. شکننده بود و با کوچکترین تکان تکه‌هایش می‌افتاد. سطح‌اش پر از خاکه قند بود و وقتی دندان‌هایم را رویش فشردم از میانش خامه بیرون زد. خوشمزه بود. درست یادم نمی‌آمد آخرین باری که ناپلئونی خورده بودم کی بود، اما به نظرم فکر بدی نرسید: به جای کیک تولد می‌شود ناپلئونی خورد. اما چرا اسم‌شان را گذاشته بودند ناپلئونی؟ آیا ربطی به ناپلئون بناپارت داشتند؟

- بخور! تازه‌ان.

بعید به نظر می‌رسید ربطی به ناپلئون بناپارت داشته باشند. به خودم گفتم دستم که به اینترنت رسید توی ویکی‌پدیا چک می‌کنم. نه، همه چیز که نشد اینترنت. چرا نمی‌روی از یکی از همین شیرینی‌فروش‌ها بپرسی؟ معتاد بدبخت اینترنت! چه ربطی دارد. مغازه‌دار چه می‌داند تاریخ‌چه‌ی اسم‌ شیرینی‌ها چیست. خنده‌ام گرفته بود،‌ همان اینترنت کارگشا بود.

- چرا نمی‌خوری؟

- ها؟

- بخور، همه رو باید بخوری.

- این همه؟!

- آره، امروز روز تولدته باید حسابی بخوری.

ای بابا. روز تولدم نبود. به کی باید می‌گفتم؟! کاش زودتر به اینترنت می‌رسیدم می‌گشتم ببینم چرا به این شیرینی‌ها ناپلئونی می‌گویند. یکی دیگر از ناپلئونی‌ها را برداشتم. ناپلئونی‌هایی که مال امروز نبودند. آخر امروز روز تولد من نبود.

پی‌نوشت: ظاهرا این اسم از ریشه‌ی «ناپل» شهری در ایتالیا آمده.


مشترک نجواها شوید

اتفاقا خیلی هم ایرانی هستند

- شیشه‌ی خونه‌ها رو کی شیکسته؟

- مامورا.

- چرا؟

- مردم از پشت بوم فحش می‌دادن. اینا هم ریختن.

- تو مجتمع هم وارد شدن؟

- نذاشتم. در و بستم. اما همه‌ی شیشه‌ها رو شیکستن.

- آها.

- آقا اینا ایرانی نبودن. ایرانی این‌طور زن و دختر رو کتک نمی‌زنه.

- نه اتفاقا خیلی هم ایرانی هستن.


مشترک نجواها شوید

چهار مرد نظامی و یک دختر

[هوا تقریبا تاریک است. سر و صدایی از بیرون ساختمان می‌آید. دوربین به سمت پنجره می‌رود و متوجه  درگیری‌هایی در پارکینگ ساختمان مقابل می‌شود. چهار مرد نظامی به سمت دیوار انتهای پارکینگ می‌دوند. دختر به سرعت و به سختی از دیوار بالا می‌رود و پشت به نرده‌ها می‌نشیند. در میان فریادهای مردان نظامی صدای نفس‌های دختر قابل شنیدن است.]

- بیا پایین!  [همان‌طور که فریاد می‌زند باتوم را روی کاپوت یکی از ماشین‌ها می‌کوبد. صدای آژیر دزدگیر ماشین بلند می‌شود.]

- … [سکوت. صدای نفس‌های دختر دیگر شنیده نمی‌شود، اما هیکل‌‌اش تکان‌های تندی می‌خورد]

- بیا پایین جن.ده! [فریاد]

- تو رو خدا… [با صدای ضعیف و ترس‌آلود التماس می‌کند]

- می‌گم بیا پایین جن.د‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌‌ه‌…!! [و یک دبه‌ی خالی که روی زمین افتاده است را محکم به سمت دختر پرت می‌کند. دبه به سر دختر می‌خورد و سر دختر به نرده‌ها. دنگگگگگگگگ. صدا توی پارکینگ می‌پیچد و با صدای فریاد مردها  و آژیر دزدگیر مخلوط می‌شود. دو تا از مردها پاهای دختر را می‌گیرند و می‌کشندش پایین. صدای آژیر دزدگیر ماشین و التماس دختر توی فضای بسته‌ی پارکینگ می‌پیچد.]


مشترک نجواها شوید

« نوشته‌های قدیمی‌تر