دو فصل سال
جولای 29, 2010 در 12:49 ق.ظ. (گفتگوهای یک دقیقهای)
Tags: فصل, تابستان, جهنم, سرزمین
آدم زود عادت میکند
جولای 3, 2010 در 12:13 ب.ظ. (گفتگوهای یک دقیقهای)
Tags: کتاب, خواب, زندان, زندانی, سلول, عادت
- سلول برای پنج شش نفر طراحی شده بود اما ما حدود سی و پنج، چهل نفر بودیم. حتی وقتی همه ایستاده بودیم به سختی جای حرکت داشتیم. به خاطر همین معمولا بیشتر افراد کنار دیوارهای سلول مینشستند و بعد ردیف روبهروی آنها طوری مینشست که یک مسیر باریک بین آنها خالی بماند. در این مسیر میشد راه رفت و به نوبت افراد در این مسیر راه میرفتند. حرکت کردن لازم بود. نشستن طولانی تمام روز عضلات را خشک و گردش خون را مختلل میکند. این روشی بود که برای حرکت کردن در سلول شلوغ داشتیم. به غیر از راه رفتن که نوبتی بود بیشترین سرگرمیمان کتاب خواندن بود.
- کتاب داشتید؟
- کتابهای مجاز. از میان آنها فهرست میدادیم و برایمان میآوردند. طبعا بیشتر کتابهای مذهبی بودند و من در آن مدت خیلی کتاب خواندم. بعضیها را چند بار. در آن فضای فشرده خوابیدن اما قصهی دیگری داشت. برای اینکه همه کف زمین جا شویم شانه به شانه میخوابیدیم و پاهایمان را با نفر مقابل یک در میان بین هم میگذاشتیم. مثل زیپ. جایی برای غلت زدن یا خم کردن بدن نبود. باید همانطور میخوابیدیم طاقباز و یا حتی روی پهلو. در سلول یک تختخواب سه طبقه هم بود. توی هر طبقه دو نفر میخوابیدند که به سختی جایشان میشد. خطر این بود که اگر کسی موقع خواب از طبقهی دوم یا سوم میافتاد، ممکن بود کسانی که زیر خوابیده بودند را مجروح کند. این بود که افراد سبک را انتخاب کرده بودیم که روی تخت بخوابند. قبل از خواب آنها را با پارچه به تخت میبستیم تا اگر خواستند بیفتند از خواب بیدار شوند.
- چه مدت در این وضعیت بودید؟
- یک سال. وقتی بعضی از بچهها مرخصی میرفتند یا آزاد میشدند بهترین روزهای ما بود چون فضای سلول بازتر میشد و میتوانستیم راحتتر بخوابیم.
- بحث و گفتگو هم میکردید؟
- به شیوهای دیگر. روحیهها خوب بود. البته بودند کسانی که ساکت بودند و ناامید و فقط گوشهای مینشستند تمام روز. ولی در کل تحملپذیر بود. اوایلش البته خیلی سخت بود، اما بعد راحتتر شد. آدم زود عادت میکند.
…
مشترک نجواها شوید

من یک احساس خوب تولید کردم
ژوئن 7, 2010 در 6:41 ب.ظ. (حسهای یک دقیقهای)
Tags: احساس خوب, حس, حس خوب
ماهیای که آبی شد
می 25, 2010 در 12:54 ق.ظ. (گزارشهای یک دقیقهای)
Tags: ماهی, ماهی عاشق, آبی, عاشق, عشق, عشق و ماهی
یک فمینیستِ پیشرو
می 19, 2010 در 7:19 ب.ظ. (گفتگوهای یک دقیقهای)
Tags: فمینیست, مرد, مرد سالاری, جامعه, زن سالاری
مونولوگهای پنجاه دقیقه بعد از نیمهشب
می 16, 2010 در 11:06 ب.ظ. (گفتگوهای یک دقیقهای)
Tags: مونولوگ, نیمهشب, سکوت, شب
- ازت یه خواهش دارم.
[سکوت]
- میشه خاطرههامو ازم نگیری؟ میشه بذاری داشته باشمشون؟
[سکوت]
- هر روز که میگذره بیشتر متقاعد میشم که من دیگه هرگز روزایی بهتر از اون روزا رو تجربه نخواهم کرد. میخوام داشته باشمشون. میخوام تا لحظهی مرگم بهشون فکر کنم و ذوق کنم…
[سکوت]
- ازم نگیرشون… خاطرههامو میگم… خواهش میکنم…
مشترک نجواها شوید

فقط نگاهش کردم
آوریل 20, 2010 در 1:00 ب.ظ. (لحظههای یک دقیقهای)
Tags: مونولوگ, نگاه, نگاه کردن, گفتن, حرف
- میدونم میخای یه چیزی بگی.
{داشتم سالاد میخوردم. در واقع با لوبیاهای بخارپز شده بازی میکردم. چیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم}
- انگار هی سرتو میاری جلو که بگی «ببین میخام یه چیزی بهت بگم» اما بعد منصرف میشی.
{احتمالا به زیتونهای خرد شده سیر هم زده بودند. نگاهش میکردم}
- من میدونم. هه!! من میدونم. تابلویی….
{فقط نگاهش کردم. سالاد هنوز تمام نشده بود.}
مشترک نجواها شوید

پیش از چند لحظه بعد
آوریل 16, 2010 در 9:00 ب.ظ. (طرحهای یک دقیقهای)
Tags: بوسه, بیردیف, صندلی
به خاطر پول آدم میکشی؟
آوریل 14, 2010 در 2:12 ب.ظ. (گفتگوهای یک دقیقهای)
Tags: قیمت, مرز, مزدور, پول, آدمکشی, اخلاق, بها
- به خاطر پول حاضری آدم بکشی؟
- نه…
{چند لحظه مکث کرد. انگار داشت صادقانه فکر میکرد.}
- … آره احتمالا. بستگی به قیمتش داره. میدونی هر آدم یه قیمتی داره.
- پس حاضری بکشی؟
- الان میگم نه، ولی اگه قیمت خیلی زیاد باشه و خیالم هم راحت باشه که دردسری بعدش نخواهد بود شاید شرایط فرق کنه.
{چند لحظه مکث کرد. انگار داشت صادقانه فکر میکرد.}
مشترک نجواها شوید

یک رواننویس غیرعادی
آوریل 12, 2010 در 10:03 ق.ظ. (گفتگوهای یک دقیقهای)
Tags: هدیه, یاد, دوست, رنگ, رواننویس
زنی که از روی آتش پرید
مارس 18, 2010 در 4:45 ق.ظ. (روزانهها)
Tags: مردم, چهارشنبه سوری, وطن, پریدن, آتش, آتشبازی, رسم, زن, سنت, شب چهارشنبه
هیزمها به صورت صنعتی برش خورده بودند و تکههای تمیز و مرتب چوب در بستههای توری نایلونی چیده شده بود. آماده خریده بودیمشان و خشک و مرغوب بودند. در نتیجه روشن کردن آتش روی زمین یخزده سادهتر از چیزی بود که اول فکر را کرده بودم.
کمی بعد جمعیتمان به دهها نفر رسیده بود. اوایل مواظب بودیم که لباسهایمان بوی دود نگیرد اما خیلی زود یادمان رفت. با دود و آتش قاطی شدیم و بارها از رویش پریدیم. سه تا گله آتش درست کرده بودیم و بچهها گاه تک به تک و گاه با تشکیل صف تند تند از روی آن میپریدند. یکی میگفت میترسم چون پاشنهی کفشم بلند است و دیگری میگفت خوب آرام بپر… اصلا راه برو از روش.
چند نفر مشعل به دست می چرخیدند و یکی داشت ضرب میزد و دو سه نفر هم در حال قِر دادن بودند. موبایل یکی از بچهها توی آتش افتاده بود و دخترک بغض کرده بود و چند نفر داشتند دلداریش میدادند و همینطور شلوغتر میشد و آتشها همینطور مفصلتر میشد و آتشبازی هم شروع شده بود و چند تا خارجی هم به جمعمان اضافه شده بود و همه از چپ و راست داشتیم از خودمان با آتش و مشعل و در حال پریدن از روی آن عکس میگرفتیم…
***
در همین حال زنی حدودا پنجاه ساله که بیشک مسنترین فرد حاضر در جمع بود و من تا به حال ندیده بودماش کنار من ظاهر شد.
- باید بپرم…
- آره حتما باید بپرید.
با اینکه شلوغ بود خوب دقت کردم؛ مطمئن نبودم بتواند بپرد، اما پرید. از روی هر سه تا آتش هم پرید. کیف کردم. برگشت دوباره و گفت:
- سنته دیگه. کاریش نمیشه کرد.
- آره واقعا … کاریش نمیشه کرد.
و میدانستم که واقعا هم کاریش نمیشود کرد. سنت است دیگر… آن هم از آن سنتهایی که با دستور و بخشنامهی از ما بهتران جا نیفتاده که حالا بخواهد با دستور و بخشنامهی از ما بهتران برود…
مشترک نجواها شوید

بالاخره وینسنت به عشقش رسید؟
مارس 18, 2010 در 3:43 ق.ظ. (گفتگوهای یک دقیقهای)
Tags: krha, ونکوک, ونگوگ, وینسنت, وینسنت ونگوگ
{چند تا شمع کوچک خاموش و روشن روی میز است. سه دختر و دو پسر دور میز نشستهاند و دور تا دورشان شلوغی کافه است. صدای زمینهی کافه بلند است اما آدمهای دور میز در حال صحبت کردن هستند. گفتگو از پیش شروع شده. ما از نیمههای آن وارد میشویم.}
- وینسنت عاشق یه دختره بود. اما بابای دختره مخالف بود. شایدم خود دختره دوسش نداشت. درس یادم نیست چی بود.
{چشمهای مشتاق}
- یه بار که شدیدا میخواسته دخترهرو ببینه راه میافته پیاده که از جایی که بوده بره به شهر دختره. فک کنم چون پول نداشته پیاده میره. توی راه هر جا لازم میشده کمک و اینا میکرده و چیزی بهش میدادن که بخوره. خلاصه همینطور چند روز یا هفته تو راه بوده تا برسه دم خونهی دختره.
{جمعیت پر سر و صدای جدیدی وارد کافه میشوند. سر و صدا خیلی بلند شده و گوینده حرفهایش را به ناچار قطع میکند. زمانی که دقیقن مشخص نیست چقدر است اما دستکم یکی دو دقیقه بوده میگذرد.}
- خوب؟! میگفتی…
- آره. بابای دختره میاد دم در. میگه نمیشه دخترمو ببینی. وینسنت میگه کار مهم دارم باهاش. میگه نمیشه. میگه خیلی کوتاه میبینمش حرفم رو بهش بزنم. میگه نمیشه. میگه خیلی کوتاه… شمع توی اتاق روشن کن، دستم رو میگیرم روی شمع، بگو دخترت بیاد توی اتاق. اگه دستم رو کشیدم از روی شمع، دختره بره بیرون. فقط همینقدر ازت زمان میخوام. باباهه قبول میکنه.
- …
- من نمیدونم این قصه راسته یا نه. تو یه کتاب خوندم خیلی وقت پیش. وینسنت میره تو و شمع رو روشن میکنن. دستش رو میگیره روی شمع…
{با دستهایش حرکت وینسنت را روی شمع شبیهسازی میکند…}
- دختره میاد تو اتاق. وینسنت اما دستشو نمیکشه کنار. همینطوری دستشو نگه میداره روی شمع و دستش داشته زغال میشده…
- مرض داشته؟
- عاشق بوده.
{گوینده داستانش را تمام میکند. بعضی از شنوندگان از پایان نیمهتمام روایت راضی نیستند.}
- خوب آخرش چی؟ به دختره میرسه یا نه؟
{راوی نگاه رندانهای میاندازد و انگار که از نگفتن آخر داستان کیف کند ادامه میدهد}
- وینسنت آخرش خودکشی میکنه. حالا خودتون حدس بزنید به عشقاش رسید یا نه.
یه سفر مدیریت کن من برم پاریس
مارس 16, 2010 در 3:45 ق.ظ. (گفتگوهای یک دقیقهای)
Tags: مدیریت, مدیریت سفر, برنامهریزی, خوشحال, راضی, سفر
- خیلی خودتو درگیر کردی. دوس داری لابد.
- موضوع عجیبیه. این سفرو زیاد دوس ندارم برم.
- پس چرا راش انداختی؟
- میدونی، از برنامهریزی و راه انداختن سفر خوشم میاد. شاید بیشتر از خود سفر. این که ببینم این همه آدم دارن تو برنامهای که من راه انداختم میرن و بهشون خوش میگذره خوشحالم میکنه. حس خوبی بهم میده…
- پس تو مدیریت سفر رو دوس داری؟
- آره
- ببین پس بیا یه لطفی کن. یه سفر مدیریت کن واسه من برم پاریس رو ببینم. آرزومه دیدنش!
روش جدید هَک کردن وبسایتها کشف شد
فوریه 12, 2010 در 6:41 ب.ظ. (گزارشهای یک دقیقهای)
Tags: هک, وب, وبسایت, بازجویی, دستگیری, زندان
هر چه دل تنگات میخواهد بگو – یک
ژانویه 29, 2010 در 5:36 ب.ظ. (حسهای یک دقیقهای)
Tags: خواب, دوست, سفر, دیوانگی, قهوه, آفتاب, کاغذ, اینترنت, برف, جنگل, عطر, شکلات, عشق, لئونارد کوهن, ماگ, ماشین حساب, دوربین, سک/س, سکه, سوت زدن, شنا, خوردن, فراموشی, شراب, خنده, بازی, کودکی, مادر, ادمها, گلبرگ, گلبرگهای خشک, معطر, میز, هدفون, خوابیدن در جنگل
مردی که پرندهها را تماشا میکند
ژانویه 21, 2010 در 3:37 ب.ظ. (آدمهای یک دقیقهای)
Tags: bird, bird watching, observation, observing, photo, photography, مشاهده, نگاه, نگاه کردن, پرنده, پرنده تماشا کردن, پرنده دیدن, watching, آدم, انسان, تلسکوپ, تماشا, تماشا کردن, طبیعت, عکاسی, عکس
- این دوربین عکاسیه؟
- نه تلسکوپه.
- واسه ستارهها؟
- نه. باهاش پرندهها رو نگاه میکنم. سرگرمیمه.
- جدی؟ عکس هم میگیری؟
- نه. فقط نگاه میکنم. مگه اینکه صحنهی خاصی باشه که عکس بگیرم. اما بیشتر فقط نگاه میکنم.
{با هم به پوستر بزرگی که از او چاپ کرده بودند نگاه کردیم. مثل آدم توی عکس عینک به چشم داشت و لبخند میزد.}
.
مشترک نجواها شوید

آیا میشود دوباره عاشق شد؟
ژانویه 14, 2010 در 3:23 ب.ظ. (گفتگوهای یک دقیقهای)
Tags: پیامبر, پیشبینی, پرسش, آمار, آدمها, تحلیل, دوست, دوستها, دوستان, سرزمین, سرزمین عشق, شناخت, علم, عاشق, عاشقی, عشق
برایم تعریف میکند سوالی را که
دوستی از او پرسیده و
میگوید که
سراغ دارد آدمهایی را که مدام از هم میپرسند
آیا میشود دوباره عاشق شد؟
و حالا از من میپرسد
آیا میشود دوباره عاشق شد؟
راستی من از کجا بدانم؟
پیامبرم مگر من؟
یا مگر عشق، در حوزهی علم تجربی میگنجد که با آمار و تحلیل بتوانم مطالعه و پیشبینیاش کنم؟
نمیدانم جانم. نمیدانم. اگر میدانستم الان در سرزمین عشق زندگی میکردم.
.
مشترک نجواها شوید

زندگی روی نقطهیِ عطفِ تاریخ
ژانویه 2, 2010 در 12:32 ب.ظ. (گزارشهای یک دقیقهای)
Tags: نقطهی عطف, نگران, آرامش, امنیت, انتظار, تلخ, تمرکز, تند, تاریخ, خواب, خانه, خدا, خطرناک, دوردست, دوردست تاریخ, دوردستها, دعا, سفر, شبها, عطف
میگوید
که نگران است
که آرامش ندارد
که درست نمیخوابد
که نمیتواند تمرکز کند
که منتظر است بریزند توی خانهاش
که دلش امنیت میخواهد
که دلش سفر میخواهد
که دلش آرامش میخواهد
که مدام دعا میکند
که توکل میکند به خدا
که همیشه فکر میکرده زندگی کردن توی نقاط عطف تاریخ چقدر جالب باید باشد، اما حالا میداند نقاط عطف تاریخ فقط از دوردستها جالب هستند. وقتی درست توی یکی از آنها باشی میفهمی که خیلی تُند و تَلخ و خطرناکند.
مشترک نجواها شوید

چینِش از راست، بَرجستهسازیِ قلمها، ارسال، ایجادِ ایمیلِ جدید
دسامبر 31, 2009 در 2:41 ق.ظ. (گزارشهای یک دقیقهای)
Tags: قلم, نوشتن, چینش, نگران, نگرانی, نامه, وبلاگ, وبلاگنویس, گزارش, پست, ایمیل, احوالپرسی, ارسال, برجستهسازی, جدید, سوال
آقای/خانم ایکس
چند روزی میشه که توی وبلاگتون چیزی ننوشتید. راستشو بخواهید با این وضعیت و اوضاع احوالی که تو ایرانه کمی نگران شدم. اگر امکانش براتون هست یه چیزی توی وبلاگتون بنویسید یا دست کم این ایمیل رو پاسخ بدین تا کمی خیال من (و دیگران) رو راحت کنید.
دوستار شما
امضا
[چینش از راست، برجستهسازی قلمها، ارسال، ایجاد ایمیل جدید]
مشترک نجواها شوید

روزهایی هذیانی در پیش است
دسامبر 30, 2009 در 6:15 ق.ظ. (حسهای یک دقیقهای)
Tags: خواب, مونیتور, صبح, بیخوابی, چشمها, قلب, اینترنت, چشم, بیداری, خواب و بیداری, کامپیوتر, تب, تبآلود, روزهای هذیانی, هذیان, روزهای تبآلود, شبهای تبآلود


