خونهٔ ایدهآل
by bamdadi
- خونهٔ ایدهآل من اونه که توش هیشکی نباشه ولی بیرونش پر آدم باشه.
- من کاملا برعکسم. خونهٔ ایدهآل من اونه که توش پر آدم باشه ولی بیرونش هیشکی نباشه.
- خونهٔ ایدهآل من اونه که توش هیشکی نباشه ولی بیرونش پر آدم باشه.
- من کاملا برعکسم. خونهٔ ایدهآل من اونه که توش پر آدم باشه ولی بیرونش هیشکی نباشه.
توی تاریکی لای حفرههای جنگل شبها تا دیر وقت بیدار میماند و دوست داشت تنها شکار کند. او بنا به طبیعتش همیشه از «آنها» دوری میجست. هر وقت که یکی از آنها نزدیک میشد، او را با تمام توانش از خود دور میکرد. تنهایی مقدس. تنهایی مقدس شکارچی.
هر از چندی اما یکی پیدا میشد که هر چه تلاش میکرد دورش کند ناموفق میماند و با پشتکار و زیرکی ویژهای خودش را شریک شکار او میکرد. تازه آنوقت بود که میفهمید چقدر به یک همشکار نیاز داشته و خودش نمیدانسته است.
ما فقط میتونیم دو جور چیزو در دیگران ببینیم: چیزهایی که دوست داریم ببینیم و چیزهایی که اونا دوست دارن به ما نشون بدن.
بیشتر روز را راه رفته بودیم. اوایل پاییز بود، شاید همین روزها بوده باشد… دقیقا یادم نیست. اما هر چه بود هوا آفتابی بود و نسبتا گرم. کنار یک برکه نشستیم و پاهایمان را لخت کردیم و گذاشتیم توی آب. عالی بود. عالی بود.
- همه جا تاریکه و آخرای شبه. هوا کمی سرد شده و درسته که از نظر تقویمی خیلی تا زمستون مونده ولی کافیه چند دقیقه بیرون راه بری تا ناخن زمستون رو روی پوست صورتت احساس کنی. این یعنی پاییز نیومده رفت. اما من اصلا مشکلی با زمستون ندارم. زمستون و برف و سرما رو دوست دارم. اما نه همینطوری الکی. شرط و شروط داره. توصیف کردنش که آزاده؟ خوب بذار بگم دیگه… زیاد پیچیده نیس. اصلن شاید یه وقت این کارو بکنم. دلم می خواد توی یه کلبه چوبی باشم وسط کوه. یه طوری باشه که احساس امنیت کنم اما آدم و اینا اصلن نباشه. قشنگ تا چند کیلومتری بنی بشری نباشه. هیزم و شومینه و اینا هم باشه. برق و اینترنت هم داشته باشم. تلویزیون و موبایل نمی خوام. اعصاب ندارم. می خوام خوش بگذرونم. همه جا برف باشه تا حدی که اصلن در خونه رو هم نشه باز کرد. آذوقه هم به اندازه کافی داشته باشم. خلاصه این چیزا ردیف باشه. بعدش واسه خودم می رم کنار شومینه لم می دم و فقط کتاب می خونم، فیلم می بینم، مستند تماشا می کنم و هله هوله می خورم. خسته که شدم می رم سراغ آشپزی و بیشتر وقتا سوپ و آش حسابی درست می کنم. قهوه هم به راهه. قهوه درجه یک که خودم گرایند می کنم و بوش تمام کلبه رو می گیره. روزا رو بیشتر می خوابم. روز کسل کننده است. شب ولی حال می ده. به خصوص وقتی برف بند بیاد و توی تاریکی کوهستان زیر نور ماه برم روی برفا یه قدم کوتاه بزنم و وقتی حسابی سردم شد برگردم و خودوم ولو کنم پای شومینه. اینطور نگا نکن حالا. گفتم که زیاد چیز عجیبی نیست. یه روزی اینکارو می کنم خوب.
خبر تلخ را امروز به من دادند، اما نمیدانم کی مرده بود. شاید چند روز پیش. شاید چند هفتهٔ پیش. شاید هم سالها پیش وقتی که ریشههایش را از خاک در آوردند و گذاشتندش توی یک ظرف خالی سیمانی که نه نور و نه آب از آن عبور نمیکرد و او ماند و تنهاییهایش و کرمهای کتابخواری که آرام آرام کتابهای کهنهٔ توی کتابخانهاش را جویدند و کمکم به سراغ خودش آمدند و آنقدر آهسته و تدریجی تن و جان چروکیدهاش را سوراخ سوراخ کردند که وقتی که مرد، مدتها بود مرده بود.
- آیندهٔ پدرهای خوب درست مثل آیندهٔ پدرهای بد است.
- اما گذشتهشان فرق میکند.
هیچوخ اشتباه نمیکنی. تو حرفات دقت داری. همیشه خونسردی و قاط نمیزنی. حواست به همه چی هس. نمیذاری مشکلاتت با کارت قاطی بشن. همه چیو خوب از هم تفکیک میکنی. اما میدونی چیه؟ دقیقن به خاطر همین چیزاس که خیلی موجود کسلکنندهای هستی.
رند گفت:
- پسرم آنچه تو را نکشد، تو را نیرومندتر میکند!
پسرک همانطور که با دست و پای زخمی و صورت خونآلود از روی زمین بلند میشد و گفت:
- آره… احساس قدرت میکنم!
من خوب هستم
من خوب هستم
من خوب هستم
آنقدر این جمله را تکرار میکنم
تا باورم شود.
فصل مشترک «دروغ در لحظههای صادق» و «صداقت در لحظههای دروغین» …
لحظهها را دریاب.
آغوشهای خیس
چشمهای خیس
لباسهای خیس
کفشهای خیس
دوچرخه خیس
تابستان خیس
زخمهای خیس
زندگی خیس.