هیش ش ش ش ش ش ش ش ش ش !!!!
جولای 4, 2009 روی 9:01 ب.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: نجوا, امنیت, حرف, حرف زدن, حرفهای درگوشی, خصوصی, شنیدن
پیراهنی برای نپوشیدن
جولای 3, 2009 روی 8:24 ب.ظ (خاطرات یک دقیقهای)
Tags: لباس, مرجان, نوستالژی, کتان, پیراهن, آفتاب, آغوش, بازخوانی, تار و پود, خاطره, دریا, ساحل, شن, صدف, عزیز, عطر
توی دستهایم گرفتمش. نرم بود. بوی دوردستها را میداد. بوی شنهای دریا را میداد.
به صورتم چسباندمش. خودش بود. مرجانهای خرد شده و صدفها. بوی آفتاب و ساحل و خاطره.
تمام این سالها مانده بود. این عطر از تار و پود کتانیاش بیرون نرفته بود. همانطور در الیافش تنیده شده بود که در ذهن و خاطرهی من.
این عطرها، رفتنی نیستند. این پیراهن را نباید پوشید؛ فقط باید توی کمد نگاهش داشت و گاهی آمد و در آغوشاش گرفت و در بازخوانی عطر و خاطرهاش غوطهور شد.
مشترک نجواها شوید

ناپلئونیهایی که مال امروز نبودند
جولای 2, 2009 روی 10:43 ب.ظ (لحظههای یک دقیقهای)
Tags: معتاد, ناپلئونی, ویکیپدیا, کیک, کیک تولد, اینترنت, اعتیاد به اینترنت, تولد, شیرینی, شیرینی ناپلئونی
جعبه را باز کرد. چهارتا شیرینی تویش بود.
- تولدت مبارک!
- امروز که تولدم نیس!
- میدونم، اما بخور، این ناپلئونیا خوشمزن خیلی.
با احتیاط یکیشان را برداشتم. شکننده بود و با کوچکترین تکان تکههایش میافتاد. سطحاش پر از خاکه قند بود و وقتی دندانهایم را رویش فشردم از میانش خامه بیرون زد. خوشمزه بود. درست یادم نمیآمد آخرین باری که ناپلئونی خورده بودم کی بود، اما به نظرم فکر بدی نرسید: به جای کیک تولد میشود ناپلئونی خورد. اما چرا اسمشان را گذاشته بودند ناپلئونی؟ آیا ربطی به ناپلئون بناپارت داشتند؟
- بخور! تازهان.
بعید به نظر میرسید ربطی به ناپلئون بناپارت داشته باشند. به خودم گفتم دستم که به اینترنت رسید توی ویکیپدیا چک میکنم. نه، همه چیز که نشد اینترنت. چرا نمیروی از یکی از همین شیرینیفروشها بپرسی؟ معتاد بدبخت اینترنت! چه ربطی دارد. مغازهدار چه میداند تاریخچهی اسم شیرینیها چیست. خندهام گرفته بود، همان اینترنت کارگشا بود.
- چرا نمیخوری؟
- ها؟
- بخور، همه رو باید بخوری.
- این همه؟!
- آره، امروز روز تولدته باید حسابی بخوری.
ای بابا. روز تولدم نبود. به کی باید میگفتم؟! کاش زودتر به اینترنت میرسیدم میگشتم ببینم چرا به این شیرینیها ناپلئونی میگویند. یکی دیگر از ناپلئونیها را برداشتم. ناپلئونیهایی که مال امروز نبودند. آخر امروز روز تولد من نبود.
پینوشت: ظاهرا این اسم از ریشهی «ناپل» شهری در ایتالیا آمده.
مشترک نجواها شوید

اتفاقا خیلی هم ایرانی هستند
ژوئن 14, 2009 روی 9:23 ب.ظ (گزارشهای یک دقیقهای)
Tags: فحش, مامور, کتک, پنجره, خانه, خرداد, دختر, زن, شیشه, شعار
چهار مرد نظامی و یک دختر
ژوئن 13, 2009 روی 5:08 ب.ظ (گزارشهای یک دقیقهای)
Tags: فریاد, ماشین, مرد, مردم, نفسنفس, نظامی, پارکینگ, آژیر, التماس, دختر, دزدگیر
[هوا تقریبا تاریک است. سر و صدایی از بیرون ساختمان میآید. دوربین به سمت پنجره میرود و متوجه درگیریهایی در پارکینگ ساختمان مقابل میشود. چهار مرد نظامی به سمت دیوار انتهای پارکینگ میدوند. دختر به سرعت و به سختی از دیوار بالا میرود و پشت به نردهها مینشیند. در میان فریادهای مردان نظامی صدای نفسهای دختر قابل شنیدن است.]
- بیا پایین! [همانطور که فریاد میزند باتوم را روی کاپوت یکی از ماشینها میکوبد. صدای آژیر دزدگیر ماشین بلند میشود.]
- … [سکوت. صدای نفسهای دختر دیگر شنیده نمیشود، اما هیکلاش تکانهای تندی میخورد]
- بیا پایین جن.ده! [فریاد]
- تو رو خدا… [با صدای ضعیف و ترسآلود التماس میکند]
- میگم بیا پایین جن.دهههههه…!! [و یک دبهی خالی که روی زمین افتاده است را محکم به سمت دختر پرت میکند. دبه به سر دختر میخورد و سر دختر به نردهها. دنگگگگگگگگ. صدا توی پارکینگ میپیچد و با صدای فریاد مردها و آژیر دزدگیر مخلوط میشود. دو تا از مردها پاهای دختر را میگیرند و میکشندش پایین. صدای آژیر دزدگیر ماشین و التماس دختر توی فضای بستهی پارکینگ میپیچد.]
مشترک نجواها شوید

کجا شنا میکنی؟
ژوئن 9, 2009 روی 9:57 ق.ظ (آدمهای یک دقیقهای)
Tags: اشک, اشکها, اشتباه, اشتباهات, خاطره, خاطرات, دریا, صورت
من هستم، کافی نیست؟
می 29, 2009 روی 10:04 ب.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: من, مهمانی, کافی, گفتگو, گپ, جمع, حضور, دوست, دوستی, دیدار, شبنشینی
پارادوکس خستگی و خانه و کار
می 27, 2009 روی 3:24 ب.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: کار, پارادوکس, بیحوصلگی, حوصله, خانه, خستگی
بعد از مرگ بیمه به چه درد میخورد؟
می 14, 2009 روی 2:39 ق.ظ (خاطرات یک دقیقهای)
Tags: ماموریت, مرگ, نام, هندی, هواپیما, کار, کاشان, اهواز, ایران, ایرانی, اسم, بیمه, سفر, سقوط
- این که به اسم من نیست!
- اشکال نداره کسی کاری نداره. بلیطو نشون بده و سوار شو
- مطمئنی؟
- آره
- یعنی مطلقا هیچ مشکلی نداره با بلیطی که به اسم یکی دیگهس سوار بشم؟
- نه بابا. فقط اگه یه وقت سقوط کردی، بیمه و اینا خبری نیست. چون اسمت تو فهرست مسافرا نبوده.
- آها
قرار بود از اهواز به کاشان برویم. ماموریتی در پیش بود. صبح فرودگاه اهواز بودیم، ساعت 8:15 که پرواز هم با تاخیری نیم ساعته انجام شد. چهار نفر بودیم، سه ایرانی و یک هندی. اوایل کمی دلهره و اضطراب داشتم چون بلیط ها به اسم خودمان نبود و اگر حادثهای در هواپیما پیش می آمد تحت پوشش بیمه قرار نداشتیم. بعد خندهام گرفت. اگر در هواپیما کشته میشدم اینکه بیمه بوده باشم یا نه برایم چه فرقی میکرد؟!
مشترک نجواها شوید

دوست خوب
می 10, 2009 روی 2:26 ب.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: نزدیک, حوصله, حرف, خود, دهان, دوست, دوست خوب, دوستی, داوطلب, شنیدن
نامهای به سکوت – سه
می 7, 2009 روی 3:15 ق.ظ (روزانهها)
صحرا: خارج از جاده
می 6, 2009 روی 8:47 ب.ظ (آدمهای یک دقیقهای)
Tags: ماشین, کمک, کمکرسانی, بیابان, جاده, خاک, دنده, داغ, شن, شب, صحرا, غروب
- بزن دنده عقب گاز بده.
زدم تو دنده و پایم را آرام روی پدال گاز فشار دادم.
- یواااااش!!! آرووم گاز بده بابا.
دنده توی دستم بود و سرم را از پنجره بیرون برده بودم. خاک و خل زیادی همه جا را گرفته بود.
- بذا من بشینم.
- نه خودم درش میارم.
- پس یوااش گاز بده.
دولا شده بود و با دست خاک سستی را که تا زیر سینی ماشین رسیده بود کنار میزد. سر و کلهی دومی هم پیدا شد.
هر دو افتادند به جان خاکها. مشت مشت از زیر ماشین میزدند کنار. خاک روی صورتها و دستها و لباسهایشان مینشست اما عین خیالشان نبود. من هم پیاده شدم و شروع کردم به خاک برداری از زیر ماشین. شن نرم و داغ صحرا را با دستهایم شخم میزدم و از زیر ماشین میکشیدم بیرون. پاهایم دیگر کاملا زیر شن پنهان شده بودند. شن داغِ داغ.
چند بار بلند شدند و نگاه کارشناسی انداختند. فکر کنم از وضعیت عملیات خاکبرداری راضی بودند چون چند لحظه بعد اولی درآمد که:
- خوب. حالا دوباره بگاز. ولی یواشااا!
آهسته گاز دادم. ماشین آرام حرکت کرد و دو نفری هم همزمان هل دادند تا درجا نزند. چند متر جلوتر ماشین را نگه داشتم.
- دیگه از جاده خارج نشو. با این ماشین خطرناکه. حتما گیر میکنی.
- باشه. حتما.
- خوب شد حالا ما اینجا بودیم. وگرنه این موقع غروب چکار میخواستی بکنی!
- آره واقعا، دستتون درد نکنه.
دستهای خاکیشان را فشردم و لحظهای بعد توی جاده بودم. آسمان نارنجی بود و بزودی هوا تاریک میشد.
مشترک نجواها شوید

وقتی او میرسد
آوریل 30, 2009 روی 7:44 ق.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: قلب, قطب, قطب جنوب, مونیتور, نقرهای, کمپ, کاغذ, گفتن, پادسکوت, پرنده, پرواز, آدمها, آرزو, اتفاق, بیمرز, جنگل, خبر, خبر خوش, ذهن, رویا, زحل, سپیدی, شادی, شط رویاها, صدا, ضربان قلب, عکاسی
وقتی او میرسد ذوق میکنم. ضربان قلبام تند میشود و سرخ و شاد و کودک میشوم.
وقتی او میرسد، دیگر ذهنم در این پوسته که منم نمیگنجد و سخت میتوانم دربارهاش حرف نزنم. او چیزی نیست که دربارهاش بشود سکوت کرد. او پادِ سکوت است.
وقتی او میرسد، به همه میگویماش. اگر توی خیابان باشم به خانم یا آقایی که بغل دستم دارد تیتر روزنامهها را نگاه میکند، اگر توی خانه باشم به اهالی خانه، اگر توی جنگل باشم به پرندهها، اگر تنها باشم به سپیدیهای کاغذ یا نقرهایهای مونیتور.
وقتی او میرسد، اگر خواب باشم، بیدار میشوم؛ اگر نشسته باشم، راه میافتم؛ اگر در رفتن باشم، پرواز میکنم. غیر ممکن است وقتی او میرسد بشود همانطور باقی بمانم که قبلا مانده بودم.
وقتی او میرسد، بیمرز میشوم. به ذهن اسیرم اجازه میدهم در شط عظیم رویا شناور شود. خطکشها و ماشینحسابها را رها میکنم و بال میزنم و میروم به هر کجا که بخواهم. شاید بروم روی سطح زحل کمپ بزنم و سیبزمینی کباب کنم یا اینکه در درههای یخزدهی قطب جنوب عکاسی کنم بدون اینکه نگران از کار افتادن باتری دوربینام از فرط سرما باشم.
وقتی او میرسد، بیشک یک اتفاق بزرگ افتاده است.
وقتی او میرسد، میدانم که هرگز هیچچیز دیگر مثل قبل نخواهد بود.
مشترک نجواها شوید

گناهکارِ بیگناه منام
آوریل 29, 2009 روی 11:00 ق.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: مشارکت, گناه, گناهکار, گناهکار بیگناه, آنجا, اینجا, اکنون, احساس, بیگناه, بار گناه, جرم, شریک, شریک جرم
گناهکار نیستم، اما احساس گناهکار بودن میکنم، انگار جرمی بزرگ مرتکب شده باشم.
گناهکار نیستم، نبودهام، شاید هرگز نباشم. اما سنگینیِ تحملناپذیرِ گناه را احساس میکنم. باری که هر روز تحملناپذیرتر میشود.
من با ما شریک هستم. شریکِ همهیِ نژندیهایِ عمیق و تلخِ امروز. بیتردید این سهم من است.
بله تردیدی نیست. من شریک تکتکِ جنایتهایِ اینجا، آنجا و اکنونِ ما هستم.
گناهکارِ بیگناه منام.
مشترک نجواها شوید

و ساعت دیر شده بود
آوریل 26, 2009 روی 9:35 ب.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: لحظه, نشستن, کند شدن, گیتار, آکورد, انتظار, اندوه, ایستادن, اضطراب, توقف, دیر, دیر شدن, زمان, ساعت, شادی, غمگین
ساعت دیرش شده است. کش آمده، کند شده، غمگین شده، ایستاده. آنقدر زیاد که حتی این آکوردهای شاد گیتار هم نمیتوانند خوشحالاش کنند.
نشسته، آن گوشه. مرا نگاه میکند. به گمانم منتظر است که بروم سراغش. که در آغوشاش بگیرم. که اجازه دهم مرا با خودش ببرد. منتظر مانده که از این لجبازی شگفتی که «خودم» هستم فاصله بگیرم و با او همراه شوم. منتظر مانده از خودم دل بکنم.
بیچاره خیلی دیرش شده، ساعت را میگویم. مدتها منتظر مانده، این پا و آن پا کرده، مضطرب شده، حوصلهاش سررفته. به امید من. که من بروم با او، رها شوم با او، گم شوم با او.
چرا نمیرود؟ چرا ناامید نمیشود؟ چرا دست از من نمیکشد؟ نکند مست کرده و خراب شده؟ پاک دیوانه شده!
هی! تکاناش میدهم. هی! تکانهای تند و محکم. هی! هی! چه بلایی سرت آمده! من تو را نمیشناسم. ثانیههایت ازان من نیستند، این لحظات مرا عاشق نمیکنند. من با تو نمیآیم.
اما او گوش نمیدهد. نشسته، آن گوشه. مرا نگاه میکند. ساعت برای من ایستاده است.
مشترک نجواها شوید

نامهای به سکوت – دو
آوریل 24, 2009 روی 3:05 ب.ظ (نامههای یک دقیقهای)
Tags: قربانی, نفرت, نامه, نامه به سکوت, نامهای به سکوت, آفتاب, آب, آب و آتش, آتش, برف, برف و آفتاب, خنجر, دوست, دوستی, دشمن, دشمنی
تو دوست نیستی
من دوست تو نیستم. تو دوست من نیستی. تو دشمن من هستی. من دشمن تو هستم. اگر تو برفی من آفتابم، اگر تو آتشی من آبام، اگر اینجایی من آنجایم، اگر اینچنینی من آنچنانم. چقدر واضح است که تو دشمن من هستی. به اندازهی همهی نفرتی که از تو دارم، واضح است.
تو هرگاه که توانستهای به من خنجر زدهای و هرگاه که بتوانی و فرصتش را بیابی باز هم اینکار را خواهی کرد. دوستت ندارم ولی حاضر نیستم به خاطر دشمنی با تو قربانی شوم. کمتر از اینها ارزش داری که بشود برایت قربانی شد.
مشترک نجواها شوید

این زنگها مرا هیجانزده نمیکنند
آوریل 24, 2009 روی 11:42 ق.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: من, کار, بیابان, تلفن, تو, دردسر, رفتن, زنگ, ساعت, صحرا
تلفن زنگ خورد. خودش بود. از صبح بیست باری زنگ زده بود. اینبار اما بوی دردسر میداد. صدای زنگش انگار فرق میکرد. یک جوری انگار داشت میگفت: «دردسر! دردسر! دردسر!»
گوشی را برداشتم. نه که فکر کنی حوصلهی دردسر داشتم، نه. اما چارهای نبود. لابد کار مهمی داشت.
صدای پشت تلفن توضیح داد. خونسرد بود. من هم خونسرد بودم. این چیزها مرا هیجانزده نمیکنند.
صدای پشت تلفن توضیحاتش را داد. من هم شنیدم. باید حرکت میکردم. فیالفور. مشکلی پیش آمده بود و طرف دستتنها بود. یک لحظه از خودم پرسیدم اگر فردا میرفتم بهتر بود؛ آخر چیزی به انتهای روز نمانده. اما فکر میکنی فرقی میکرد، الان یا فردا؟ مگر اینجا همهی زمانهایش مثل هم نیست؟ چه فرق میکرد، اینجا یا آنجا؟ مگر اینجا همهی مکانهایش مثل هم نیست؟ واقعا چه فرق میکرد؟
تلفن را که قطع کردم در فاصلهی چند دقیقهی بعد سه بار دیگر زنگ خورد. الان هم دارد زنگ میخورد. فردا هم زنگ خواهد خورد. اما این زنگها مرا هیجانزده نمیکنند. این زنگها را هر چقدر هم که بگویند «دردسر! دردسر! دردسر!» با خونسردی پاسخ خواهم داد. میدانی که این زنگها مرا هیجانزده نمیکنند.
از بیابانی به بیابانی دیگر. از ساعتی به ساعتی دیگر. واقعا فرقی ندارد. حتی نیازی نیست خودم را متقاعد کنم که آسوده باشم. آسوده هستم. من در میان این ساعتها و بیابانها رها شدهام.
آسوده هستم. آسوده هستم.
باور کن!
باور میکنی؟
مشترک نجواها شوید

دل به مساعدت سپرده بودیم
آوریل 23, 2009 روی 9:05 ب.ظ (خاطرات یک دقیقهای)
Tags: لباس, مساعدت, چشم, گلو, گرما, آسمان, بیابان, خاک, خاطره, خشک, درخت, زمین, سکوت, شن, صورت, صحرا, طوفان, طرح, غبار
- بیا از این طرف بریم.
- اون ور خاکش بیشتره.
- اشکال نداره ولی در عوض درخت داره.
پوزخندی زد. میدانستم چرا. چیزی که من به آن درخت میگفتم در واقع تکه چوب خشک شدهای بود که وسط بیابان از زمین بیرون زده بود. گرما افسار بریده بود. افقی وجود نداشت. چشم نمیتوانست مرز زمین و آسمان را از هم تفکیک کند.
غبار همه جا را گرفته بود.
لباسهایمان را
صورتهایمان را
چشمهایمان را
گلوهایمان را
سکوتمان را
حتی خاطرههایمان را…
ولی پیش میرفتیم. دل به مساعدت درخت خشکیده سپرده بودیم.
مشترک نجواها شوید

نامهای به سکوت – یک
آوریل 22, 2009 روی 11:35 ق.ظ (نامههای یک دقیقهای)
Tags: نامه, نامه به سکوت, سکوت
تو حرفم را نمیفهمی
این نامه را مینویسم چون میدانم احتمالا آن را نخواهی خواند و اگر هم بخوانی آنرا درک نخواهی کرد. من با تو حرفی ندارم که بزنم. من و تو حتی زبان مشترکی نداریم که بتوانیم با هم گفتگویی مفید داشته باشیم. تو به زبانی صحبت میکنی که قرنهاست به آن خو گرفتهای و من به زبانی دیگر که قرنها به آن سخن گفتهام، حرف میِزنم.
مشترک نجواها شوید

سکوت آفتاب و حاضرجوابی استاد
آوریل 15, 2009 روی 6:26 ب.ظ (خاطرات یک دقیقهای)
Tags: نمودار, چشم, چشم, چشمها, یک جفت چشم, یار, کلاس, گراف, آفتاب, استاد, برف, تئوری, جواب, حاضرجوابی, دانشگاه, دانشجو, سکوت, سئوال, شغر
استاد حسابی مشغول بود. فرمول، گراف و نمودار و چارت… چشمهای خسته، چشمهای مشتاق، چشمهای کنجکاو، چشمهای خنگ، چشمهای بازیگوش همه داشتند نگاه میکردند. استاد گاهی سئوالی میپرسید و از میان جمع صدایی جواب میداد.
در میان جماعت، اما صاحب یک جفت از چشمها بیش از حد ساکت و بیحرکت بود. نه سئوالی، نه تکان سری به تایید و نه حتی جنبش محسوسی در صندلی. استاد گذاشته بودش به حساب بیتفاوتی یا بیخیالیاش.
کمکم استاد بحث را جمع و جور کرد و برای اینکه خیالش راحت شود که عمق مطلب منتقل شده یک سئوال ظریف از کلاس پرسید. همه ساکت ماندند. یعنی از این همه چشم هیچکدام جان مطلب را نگرفته؟!
اما صاحب چشمهای ساکت خیلی شمرده و خونسرد سئوال را جواب داد.
استاد که ناگهان خیالش راحت شده بود با لبخند گفت:
یار من که به حرف میآید، آفتاب است و برف میآید!
* این ماجرا امروز برای یکی از دوستانم رخ داده که برایم تعریف کرد و حاضر جوابی استاد برایم جالب بود.


