جوناتان بود، اما مرغ دریایی نبود

امروز یک ای‌میل دریافت کردم. از همکار چینی‌ام «جوناتان» که توی دوره‌ی مشترکی که دو ماه قبل در سنگاپور داشتیم دیده بودمش. «جوناتان» کم‌حرف و باهوش بود. از آن تیپ‌هایی که توجه مرا به خود جلب می‌کنند.

به اسمش نمی‌خورد چینی باشد. پرسیدم کتاب «جوناتان مرغ دریایی» ریچارد باخ را خوانده‌ای؟ نخوانده بود. گفتم کتاب جالبی است، حتما بخوانش.

و همان شب رفته بودم توی یک کتاب‌فروشی عظیم که شاید بزرگ‌ترین کتاب‌فروشی‌ای بود که در سراسر زندگی‌ام دیده بودم. در میان ده‌هاهزار کتاب چینی، مالایی، فرانسه‌، هلندی، هندی و انگلیسی دنبال کتابی که می‌خواستم گشته بودم.

دوست ندارم بدون دیدن و لمس کردن کتاب‌ها راست بروم و از باجه‌ی اطلاعات نشانی کتاب را بپرسم. دوست دارم خوش‌خوشک میان کتاب‌ها بگردم و چیزی را که می‌خواهم پیدا کنم.

یک ساعت بیشتر طول کشیده بود. اما عاقبت یافته بودمش.

صبح روز بعد که جوناتان را دیدم کتاب را بهش دادم. اولش نوشته بودم «تقدیم به جوناتان از طرف یک پرنده‌ی دریایی».

چشم‌هایش گرد شده بود!‌ باورش نمی‌شد.

دوره‌ی آموزشی فقط چند روز طول کشید و بعد از آن هم هر کدام به گوشه‌ای از جهان ‌رفتیم. رابطه‌ی ما دوستانه یا صمیمانه نبود، همکار مستقیم هم نبودیم و بعید هم بود در آینده بشویم.

چرا من باید به او کتاب هدیه می‌دادم؟

چون هدیه‌ی کتاب گرفتن را دوست دارم. حرفم را اصلاح می‌کنم. هدیه‌ی «هوشمندانه‌ی» کتاب گرفتن را دوست دارم. حتی اگر از طرف یک غریبه یا یک رهگذر باشد. آن روز من کاری را انجام دادم که اگر خودم «جوناتان» می‌بودم دوست داشتم «دیگران» برای من انجام دهند.

و چنین است خلق و خوی پرنده‌ها، به خصوص پرنده‌های دریایی.

8 دیدگاه

  1. آتوسا گفت،

    اکتبر 13, 2008 در 3:23 ب.ظ.

    “دوست دارم خوش‌خوشک میان کتاب‌ها بگردم و چیزی را که دنبالش نبودم رو پیدا کنم.”

  2. n گفت،

    اکتبر 13, 2008 در 7:12 ب.ظ.

    پس احتمالا تو هم بعضي ها رو ياد چخوف مي ندازي :)

  3. فرشته گفت،

    اکتبر 14, 2008 در 2:45 ب.ظ.

    سلام.
    بیشترین هدیه ای که به دیگران می دهم کتب است و کمترین هدیه ای که دریافت می کنم کتاب. کاش فرهنگش جا بیفتد که می توان هدیه ای ارزشمند چون یک کتاب را که مدتی را صرف یافتنش کرده ای و چون جان عزیز داشتیش هدیه داد.

  4. BlueSmile گفت،

    اکتبر 29, 2008 در 6:31 ب.ظ.

    ehsas mikonam, adaye bazi adamha ro dar miari, aghaye bamdadi, adaye adamhaye ba shoor or

  5. BlueSmile گفت،

    اکتبر 29, 2008 در 7:32 ب.ظ.

    salam ، شرمنده . !
    من این پست روندادم .

  6. bamdadi گفت،

    اکتبر 30, 2008 در 12:22 ق.ظ.

    @ BlueSmile:

    :)
    شاید همین‌طور باشه که شما می‌گید. خودم همچین حسی ندارم، قضاوت با شمای‌ خواننده است.

  7. bamdadi گفت،

    اکتبر 30, 2008 در 12:23 ق.ظ.

    @ BlueSmile:

    پس کی نوشت؟

  8. BlueSmile گفت،

    اکتبر 31, 2008 در 11:28 ق.ظ.

    در واقع یک اشتباه خانوادگی بود . زمانی که من در wordpress log in بودم . و Igoogle بنده باز بود و فید شما درآن قرار داشت خواهر محترم بنده نظرشان را ارسال کردند .
    با نهایت تشکر .


فرستادن دیدگاه