چه کسی بود صدا زد عمو بامداد
by bamdadi
«غصُن» یکی از دستیارهای تازهام است که به خصوص توی این چند روز اخیر برای کاری، مستقیما به من گزارش میدهد.
خسته که میشود دلم برایش میسوزد. خیلی درمانده میشود، چشمهایش وا میرود و امید از حرکتهایش رخت بر میبندد! بعد سعی میکند انرژی مثبتش را نشان دهد و خوب باشد و در نتیجه با همان نگاهخسته سعی میکند لبخند بزند، دیگر دلم برایش کباب میشود.
میپرسم، غصن خستهای؟
میگوید نه. بهش میگویم در سربازخانههای ایران، پاسخ سئوال فرمانده که میپرسد «کی خسته است؟» را باید با فریادی بلند و محکم داد «دشمن!»، اگر نه فرمانده سرباز را مجبور میکند چند ساعت دور پادگان بدود.
حالا بگو ببینم کی خسته است غصن؟
لبخند میزند و سعی میکند محکم و باروحیه باشد: «عَدوو!» [به عربی یعنی دشمن]
چند ساعت میگذرد. و باز هم چند ساعت دیگر. و باز هم چند ساعت دیگر. شب از نیمه گذشته است. غصن هنوز دارد کاری را که بهش سپردهام انجام میدهد. کاملا مشخص است که وا رفته و دیگر ناندارد.
برای سرکشی که بیرون میروم از غصن میپرسم: غصن کی خسته است؟
با صدای آرام و خستهای جواب میدهد: عَدو خسته است یا عَمّی بامداد! [غصن تنها کسی است که تا به حال مرا عمو صدا کرده است. با اینکه فقط چند سال از او بزرگترم.]
روز بعد ازش میپرسم: غصن دیشب خسته شده بودی؟ دیشب کی خسته بود؟
نگاهی میکند و لبخندی مظلومانه و از سر اعتراف میزند: «وَالله غصن خسته بود، وَالله غصن خسته بود عَمٌی بامداد!»
معمولا قبل از این که برود کمپ بخوابد به دفتر کار من میآید. درسهایش را با من مرور میکند و وقتی سئوالهای سختگیرانهای که ازش میکنم با چشمهای درشت نگاهم میکند و میدانم که تحسینم میکند، حتی از گفتن اینکه من آدم متفاوتی هستم خجالت نمیکشد.
غصن جوان خوبی است. خیلی خوب. چرا؟
چون این بشر ذرهای خرده شیشه ندارد. با مرام است و با محبت. خودش است و انصافا خود معصوم و ساده و شفافی هم دارد.
و من عاشق «آدمهای بلوری» هستم، درست همانقدر که از آدمهای خاردار «هوش گربهای» متنفرم.