«غصُن» یکی از دستیارهای تازهام است که به خصوص توی این چند روز اخیر برای کاری، مستقیما به من گزارش میدهد.
خسته که میشود دلم برایش میسوزد. خیلی درمانده میشود، چشمهایش وا میرود و امید از حرکتهایش رخت بر میبندد! بعد سعی میکند انرژی مثبتش را نشان دهد و خوب باشد و در نتیجه با همان نگاهخسته سعی میکند لبخند بزند، دیگر دلم برایش کباب میشود.
میپرسم، غصن خستهای؟
میگوید نه. بهش میگویم در سربازخانههای ایران، پاسخ سئوال فرمانده که میپرسد «کی خسته است؟» را باید با فریادی بلند و محکم داد «دشمن!»، اگر نه فرمانده سرباز را مجبور میکند چند ساعت دور پادگان بدود.
حالا بگو ببینم کی خسته است غصن؟
لبخند میزند و سعی میکند محکم و باروحیه باشد: «عَدوو!» [به عربی یعنی دشمن]
چند ساعت میگذرد. و باز هم چند ساعت دیگر. و باز هم چند ساعت دیگر. شب از نیمه گذشته است. غصن هنوز دارد کاری را که بهش سپردهام انجام میدهد. کاملا مشخص است که وا رفته و دیگر ناندارد.
برای سرکشی که بیرون میروم از غصن میپرسم: غصن کی خسته است؟
با صدای آرام و خستهای جواب میدهد: عَدو خسته است یا عَمّی بامداد! [غصن تنها کسی است که تا به حال مرا عمو صدا کرده است. با اینکه فقط چند سال از او بزرگترم.]
روز بعد ازش میپرسم: غصن دیشب خسته شده بودی؟ دیشب کی خسته بود؟
نگاهی میکند و لبخندی مظلومانه و از سر اعتراف میزند: «وَالله غصن خسته بود، وَالله غصن خسته بود عَمٌی بامداد!»
معمولا قبل از این که برود کمپ بخوابد به دفتر کار من میآید. درسهایش را با من مرور میکند و وقتی سئوالهای سختگیرانهای که ازش میکنم با چشمهای درشت نگاهم میکند و میدانم که تحسینم میکند، حتی از گفتن اینکه من آدم متفاوتی هستم خجالت نمیکشد.
غصن جوان خوبی است. خیلی خوب. چرا؟
چون این بشر ذرهای خرده شیشه ندارد. با مرام است و با محبت. خودش است و انصافا خود معصوم و ساده و شفافی هم دارد.
و من عاشق «آدمهای بلوری» هستم، درست همانقدر که از آدمهای خاردار «هوش گربهای» متنفرم.



fati گفت،
اکتبر 15, 2008 در 9:45 ب.ظ.
صداقت…..خيلي خوبه و من هم عاشق آدم هاي بلوري هستم
nillgoonn گفت،
اکتبر 15, 2008 در 10:38 ب.ظ.
يعني چي ؟
يعني اينكه اشكال نداره يك آدم توي محيط كار دورو نباشه ؟
دروغ نگه ؟ اداي گرگ بارون ديده رو درنياره ؟
به خودم اميدوار شدم، نه اينكه آدم خوبيم، يا فكر مي كنم آدم خوبيم !
از اين جهت كه 5 سال و نيم كار كردم و بابت هر بار كه دروغ نگفتم يا فكر كردم ديگران دارن راست ميگن، كلي از دوست و همكار سركوفت شنيدم و فقط اين روزا خوشحالم كار نمي كنم، چون مجبور نيستم دروغ و تخيلات تحويل اين و اون بدم.
مادرانه گفت،
اکتبر 16, 2008 در 2:28 ق.ظ.
آدمهای بلوری؟! چه توصیف قشنگی!
بهترین توصیفی بود که تا به حال شنیده بودم…آدمهای بلوری…
اعظم گفت،
اکتبر 23, 2008 در 8:04 ق.ظ.
مادرکم همیشه به من میگه تو ساده ای ! هیچی بهش نمی گم ولی من این سادگی رو دوست دارم دلم نمی خواد از دستش بدم بذار دیگران فکر کنن ( فقط فکر کنن ) که از من زرنگترن و حرفهایی می زنن و فقط فکر کنن که من ته اون رو نمی خونم اگر هیچی نمی گم دلیلی بر نفهمیدنم نیست من اینجوری بهتر زندگی می کنم وقتی فکر کنم که هیچکس دروغ نمی گه و همه دارن راست می گن !
bamdadi گفت،
اکتبر 26, 2008 در 10:43 ب.ظ.
@ اعظم:
خیلی خوب گفتی.