آقای بامدادی عصبانی میشود
by bamdadi
در این هفتهی اخیر نشده که به طور میانگین در شبانهروز کمتر از 16 ساعت کار کرده باشم. در واقع اگر بخواهم منصف باشم باید بگویم احتمالا میانگیناش به 18 ساعت نزدیکتر است.
من ورکوهولیک نیستم، مرض روانی هم ندارم (از نظر خودم) ولی اعتقاد دارم وقتی مسئولیتی به من سپرده شده و کاری هم برای انجام دادن هست، خواب فقط برای «زنده ماندن مفید» معنا دارد و نه بیشتر. من برای زنده ماندن مفید به 5 یا 6 ساعت خواب در شبانهروز احتیاج دارم که همین مقدار را هم سعی میکنم به طور میانگین داشته باشم.
اگر از میان همکاران (و به خصوص زیردستانم) کسی را ببینم که سعی میکند «کمتر» از بقیه کار کند، رسما نابودش میکنم. البته اگر شناخته باشمش و بدانم مثلا مشکل شخصی خاصی ندارد و فقط از سر تنبلی از کار میگریزد و به گردن دیگران میاندازد.
«اَمْجَدْ» اردنی است. سابقهاش در شرکت بیشتر از من است ولی در این روزها به من گزارش میدهد و به نوعی زیردست من محسوب میشود. کار ما البته آسان نیست، اما من انتظار ندارم «امجد» به عنوان باسابقهترین فرد گروه، «کمتر» از بقیه کار کند.
کاری است که باید انجام شود. زمان هم خیلی محدود است. ساعت هفت شب، امجد برمیگردد کمپ برای صرف شام. خوب تا اینجا مشکلی نیست.اما میبینم که دیگر بر نمیگردد، انگار روز کاریاش تمام شده باشد.
ساعت هشت و نیم به او زنگ میزنم و وضعیت پیشرفت کار را میپرسم. تیم زیر نظر امجد امروز پیشرفت محسوسی نداشته و هنوز کارهایی که باید امروز انجام میشدند باقی مانده. پرسیدم فلان کار را کی میخواهید انجام دهید؟
با لحنی طلبکارانه (این لحن را همیشه دارد و به خاطر همین هم کار کردن با او بسیار مشکل است) گفت چقدر کار کنیم، خسته هستیم. باشد برای فردا.
- چرا امشب نه؟ این کار نیازمند فعالیت فیزیکیاست و بهتر است امشب که هوا خنک است انجامش دهید تا فردا زیر آفتاب.
- خستهام، از صبح ساعت 7 کار کردهام، خودم را که نمیخوام بُکُشم.
- زمان محدود است. چارهای نیست. تو هم که توی این کسب و کار تازهوارد نیستی. میدانی وقتی شرایط ویژه داریم، 20 ساعت یا 24 ساعت کار کردن «عادی» است. حالا امروز که یک استراحت 2 ساعته برای ناهار و نماز داشتهاید و الان هم که دو ساعت برای شام استراحت کردهاید. فکر نمیکنم دو ساعت کار آخر شب همچین شقالقمری محسوب شود. به خصوص اینکه به سود تیم هست و فردا زیر آفتاب مجبور نیستند کار سنگین بکنند.
طفره رفت و گفت این کار را به «سلیمان» سپرده و اصلا مسئولیتش هم با اوست و بهتر است با «سلیمان» هماهنگ کنم. سلیمان که میگفت یکی از بچههای تیمش بود. گفتم امجد، یعنی تو به عنوان مسئول این گروه میخواهی تصمیمگیری را بسپاری به سلیمان؟
موافق بود. سیاستش این بود: «امشب نباشد، حالا تا فردا خدا بزرگه!». گفتم خیلی خوب. حرفی نیست.
گوشی را برداشتم و شمارهی سیلمان را گرفتم. گفتم سلیمان، فلان کار باید امشب انجام شود و من روی تو حساب میکنم. اگر همه با هم باشید یک ساعت بیشتر طول نمیکشد و بهتر از این است که فردا توی آفتاب بخواهید انجامش دهید. در ضمن، امجد را هم حتما باید ببرید، میخوام امشب با شما باشد.
بچهها آمدند و الان دارند کار را انجام میدهند. به امجد کارد بزنی خونش در نمیآید. احتمالا منتظر فرصت میگردد زیرآب مرا بزند. شاید به نظرش من خیلی مزخرف و بیخود هستم. شک ندارم که اگر هم تا الان نبودم، از امشب من هم به فهرست بلندبالای کسانی که امجد «مزخرف و بیخود» میداندشان اضافه خواهم شد.
این دو روزی که امجد آمده کلی جو را استرسزا کرده. کلی از انرژی من صرف کَلکَل کردن با این موجود میشود. فشار کاری و خستگی روحی و جسمی هم مزید بر علت شد تا من امروز رسما عصبانی شوم.
داد نزدم، ولی عملا کاری که کردم و تصمیمی که گرفتم مثل داد زدن بود.
راستش پشیمان هم نیستم. باید زمان بگذرد تا بیطرفانهتر بتوانم امشب را ببینم.