خاله‌ای که باور نمی‌کند

بدست bamdadi

می‌گویم غذا خورده‌ام، ظرف غذا را می‌آورد که حالا این را بخور جون بگیری.
می‌گویم باور کنید تعارف نمی‌کنم، همین الان ناهار خورده‌ام. می‌گوید باشد حالا این دست پخت من را هم بخور. جوانی و جا داری.
می‌گویم رحم داشته باشید، اشتها ندارم، می‌گوید می‌خوای سفارش پیتزا بدهم؟
می‌گویم چرا متوجه نیستید، من سیر هستم. می‌گوید باشد. اما چند دقیقه بعد می‌گوید، اگر این غذا را دوست نداری کباب درست کنم.
احساس ناامیدی می‌کنم. برای این‌که نرنجد، کمی از غذا می‌خورم. نگاهی می‌اندازد و می‌گوید: باز هم بکشم برایت خواهرزاده‌ی عزیزم؟

انکار نمی‌کنم که همیشه پایه‌ی خوردن هستم. اما خانه‌ی خاله که می‌روم دیگر کم می‌آورم. اصرار می‌کند و با غذا و نوشیدنی و هله هوله بمبارانم می‌کند و هیچ‌ شانسی برای در رفتن به من نمی‌دهد.

یک‌ساعت بعد فقط با برانکار می‌شود تکانم داد.