در نبود پاییز تهران خلوت و تاریک است

این روزها چقدر تهران سوت و کور است. فقط خانه است که رونق دارد و روشن است. از خانه که می‌زنم بیرون با این‌که این همه میلیون آدم توی این شهر بزرگ است، احساس می‌کنم هیچ‌کس نیست. وقتی چیزی و کسی که انتظارش را داری در شهر نباشد، شهر چه خالی از مفهوم می‌شود.

می‌گویند فصل پاییز است اما در نبود «پاییز»، خیابان‌های شهر شلوغ‌تر از ماشین و خالی‌تر از آدم‌ها، مردمانش سردتر، دوستی‌هایش کمرنگ‌تر و بی‌ارزش‌تر، درخت‌هایش نابارورتر، حتی میهمانی‌هایش لوس‌تر و بی‌مزه‌تر است. این همه چراغ در این شهر است، اما «پاییز» که این‌جا نباشد، همه جا را تاریک می‌بینم. شهر تاریک و سرد است. اصلا «پاییز» که نباشد هیچ چیز به چشمم نمی‌آید و انگار کل شهر به یک «نامکان» بزرگ و زشت تبدیل می‌شود. حالا بگذاریدش به حساب شخصی‌گرایی من.

«پاییز» که می‌گویم این روزها در شهر من نیست.

2 دیدگاه

  1. حمیدرضا گفت،

    اکتبر 30, 2008 در 8:06 ق.ظ.

    فضای تهران به شدت اکسپرسیونیستی و آبزورتیک است.

  2. نوامبر 1, 2008 در 1:09 ب.ظ.

    من هم پاییز را نفهمیدم چه شد که گم کردم. فکرمیکردم نیست اما از بیان احساسات دیگران فهمیدم که من جایی پاییز را گم کرده ام.
    اما می خواستم بگویم اصل کار همان خانه است که باید رونق داشته باشد دنیا دنیا دیگر مهم نیست.
    “وقتی چیزی و کسی که انتظارش را داری در شهر نباشد، شهر چه خالی از مفهوم می‌شود” برای این جمله فقط می شود آه کشید. همین. خیلی چیزها هست که در کلام نمی گنجد و فقط باید درپس نگفتنشان یا سکوت کرد یا آه کشید.


فرستادن دیدگاه