دیشب فیلم کنعان ساختهی «مانی حقیقی» را در سینما سپیده دیدم. فیلم زیاد به دلم ننشست و با توجه به معیارهای خودم از سینما «ضعیف» و با اغماض (با در نظر گرفتن محدودیتهای سینمای ایران) «متوسط» بود؛ اگر چه فکر میکنم به یک بار دیدنش میارزد. آنهم نه به خاطر اینکه دارای انسجام کلی و قوام ساخت است، بلکه به خاطر بارقههایی خفیف از حس زیباییشناسیک و همینطور دقیقههایی که میتوان با آن حس همذاتپنداری کرد. فیلم به خصوص در یک سوم پایانی قوام بهتری مییابد که در واقع آن را از سقوط به ورطهی مزخرف بودن نجات میدهد.
فیلم روال داستانی کاملا خطی (بدون هیچ پرش زمانی) و سادهای دارد که با کارگردانی نه چندان خوب مانی حقیقی خدشهدار شده است. شخصیتپردازیها ضعیف است و در بسیاری موارد به سوپرکلیشهها اکتفا میکند. مثلا شخصیت شوهر (محمدرضا فروتن) یک سوپرکلیشهی پولدار است که برج میسازد و کراوات میزند (حتی در خانه) و همکارهای کراواتیاش هم «کوکاکولا» مینوشند. همسر (ترانهی علیدوستی) از نسل متوسط تحصیلکرده است و سردرگم دربارهی سرنوشت و هدف خود، اما این موضوع به خوبی پرداخت نشده و در نتیجه زن تبدیل به یک موجود مصنوعی و غیرقابل باور شده است. خواهر که از خارج برگشته، در حرف پر از مشکلات و رنجهاست، اما این موضوع عمیق و درست پرداخت نمیشود و تنها به اشارههای متعددی به تلاش وی برای خودکشی بسنده میشود. همینطور استفادهی کلیشهای از قرص خوردن که آنهم به صورت ابتدایی استفاده شده و مثلا افسانه بایگان وسط اولین گفتگو با خواهرش، ناگهان قرص میخورد که حرکتی مصنوعیست، هیچ آدم واقعیای اینطوری قرص نمیخورد و از این نوع تصنعها در فیلم زیاد است که ببیندهی علاقهمند را طرد میکند.
این سوپرکلیشههای غیرضروری البته در قسمتهای دیگر فیلم هم گاه و بیگاه به چشم میآید، مثلا کارمندان فرودگاه حتما باید به شدت ریشو باشند که معلوم نیست چه کارکردی را دنبال میکند.
به جز چند صحنه (مثلا صحنهی فیلمبرداری شده از بالا که مادر و کودک از میان خرابههای کارگاه صنعتی عبور میکنند)، فیلم فاقد جلوههای زیباییشناسیک بصری است و به قولی ببینده را مجذوب شعر تصویری خود نمیکند.
بازیگریها و دیالوگها مصنوعی است و این مساله همراه با پوششهای (حجاب) بازیگران حتی در محیط خانه تبدیل به هشلهفتی میشود که فقط در سینمای «به دنبال مجوز پخش» ایران میتوان نمونههایش را یافت. دیالوگها که میگویم طبیعی نیست، چون هرگز نه من و نه شما در محیط زندگیمان اینگونه با همسر و خواهر و دوستانمان حرف نمیزنیم که این شخصیتها حرف میزنند. این تصنع در سراسر فیلم به چشم میخورد، اگر چه به تدریج رو به پایان فیلم به دو دلیل یکی عادت کردن مخاطب و دوم پختهتر شدن قوام فیلم و متن بهبود مییابد.
….
حرف و حدیث زیاد دارم اما چند نکتهي مثبت هم بگویم که توجیه شود چرا با توجه به همهی نقطه ضعفهای فیلم آنرا هنوز به دیدن توصیه میکنم:
داستان فیلم ظرافتهایی دارد که درخور توجه است. مثلا فرایند تحولی زن به زیبایی و زیرکی تکمیل میشود. استفاده از تم دریا به معنای با خود تنها بودن، استفاده از مه با اشاره به همان مضمون رویا یا در خود بودن، تنها بودن با ضمیر ناخودآگاه و همینطور حضور زن در کنار درختی که به آن پارچهای گره میزند؛ انگار که کاتالیزوری برای بلوغ فرایندی باشد که از مدتها پیش در او شروع شده و میتوان هم با دید ماوراءطبیعه و هم کاملا مادی به آن نگاه کرد. کل این سکانس حتی میتواند در رویای زن رخ داده باشد و به نظر من قویترین قسمت فیلم است.
همینطور استفاده از آسانسور در تضاد با پله، برای نشان دادن تحول زن. در طول فیلم تنها راه رسیدن به «خانه» آسانسوری است که چندان هم آرامشبخش نیست چرا که همیشه اول سر از یک خانهی در حال تعمیر در میآورد. اما در صحنههای پایانی فیلم، زن سرتاسر پلهها را رو به بالا میدود، چرا که متحول شده است و انگار برای اولین بار «نگران کسی» شده است.
دیگر شخصیت «علی» (بهرام رادان) و «آذر» (افسانه بایگان) است که به مراتب باورکردنیتر و ملموستر از شخصیتهای زن و مرد داستان هستند و با وجودیکه ضعف کارگردان در پرداخت شخصیتهای آنها مشهود است اما بازی بهتر و نوع شخصیت و بافت اجتماعی که قرار است در آن باشند آنها را باورکردنیتر و ملموستر میکند.
استفاده از تم برجها، انعکاسهای ساختمانهای بلند در شیشهی ماشینها که بعضا با چهرهی بازیگران سوپرایمپوز میشود، تکرار فضاهای آپارتمانی و کوچک و برجها و شهر در پسزمینهی آدمها هم خوب و تاثیرگذار است.
از تم مرگ عزیز به عنوان شوکی زندگیبخش تقریبا خوب استفاده شده است.
یک قسمت دیگر فیلم را هم که خیلی دوست داشتم موسیقی آن بود که در عین سادگی در بسیاری از قسمتها کاملا با حس فیلم هماهنگ میشد. به خصوص در سکانسی که خواهر در محلههای قدیمی تهران از کوچهها با شوقی مضاعف عبور میکند و تنهی بریدهی درخت را میبیند و عاقبت در مییابد که دوستش سالهاست درگذشته. البته قسمت خوب این سکانس قبل از شروع دیالوگ است. اصولا در این فیلم هر جا دیالوگ شروع میشود، فیلم فرو میریزد.
در همین رابطه: