نجواها

روزگار شیرهای بی‌قلمرو

by bamdadi

حکایت‌ها برایش تعریف کردم، او که همیشه گوش می‌دهد و در همه‌ی این سال‌ها که زندگی‌هایمان پر از فراز و نشیب بوده، همچنان یک «دوست خوب» باقی مانده است؛ اصلاح می‌کنم «شاید خیلی بیشتر از یک دوست خوب».

یک ساعتی برایش سخن‌رانی کردم، از فیلم‌های سینمایی‌ مستند عجیب و غریبی که در دوران اخیر «شاهد عینی» بوده‌ام. فیلم‌هایی با سناریوهای عجیب و منحصر به فرد، مثلا داستان اشتراک یک خانه توسط دو شیر بزرگ.

نگاهی به من انداخت و گفت: این که چیزی نیست، داستانی است نه عجیب و نه منحصر به فرد. خیلی از شیرها، خانه‌های مشترک دارند. این روزها، روزگار شیرهای بی‌قلمرو است!

بعد هم در حالی که از ماشین پیاده می‌شد نگاه مهربانانه‌ای به من انداخت و گفت: «دلم برای سادگی‌ات می‌سوزد!»

در اصفهان چه خبر است؟

by bamdadi

در اصفهان چه خبر است؟

خوبی کاری ندارد جناب بامدادی. دوربین و پول و ماشین را بردار (کارت سوخت فراموش نشود)، لباس گرم هم اگر ببری بدک نیست. فلاسک چای را هم بنداز پشت ماشین کنار کیسه‌ی خواب و چادر (هر چند توی این هوا بعید است بتوانی بیرون بخوابی) …

راه بیفت برو اصفهان خودت ببین در اصفهان چه خبر است.

اگرآقای بامدادی نامرئی بود

by bamdadi

از سوی «اوقات من» و «صادق» به بازی وبلاگی «اگر نامرئی بودم» دعوت شده‌ام که زمین انداختن روی یک نفرشان هم سخت است چه برسد به هر دو :)

صفحه‌ی مربوط یه این پست مدت‌ها توی کامپیوترم باز مانده بود. چندین و چندبار نوشتم و پاک کردم، چون حس کردم نوشته‌ام تصنعی و ریاکارانه است. عاقبت دل را به دریا زدم و ساده و صمیمی نوشتم، هر چه به ذهنم می‌رسد:

اگر نامرئی بودم، دیوانه‌وار عکاسی می‌کردم (با فرض این‌که من و دوربینم با هم نامرئی بودیم). دیگر محدودیتی برای عکاسی از محبوب‌ترین سوژه‌‌هایم یعنی آدم‌ها نمی‌داشتم. به راحتی می‌توانستم عکس‌های درخشانی از آدم‌ها در موقعیت‌های طبیعی‌‌شان بگیرم، بدون این‌که نگران باشم که حضور من یا دوربینم آن‌ها را مشوش و غیرطبیعی کند. می‌توانستم هر قدر که بخواهم به آن‌ها نزدیک شوم و صورت‌ها و چشم‌ها و دست‌هایشان را در طبیعی‌ترین حالت‌هایی که بازتاب دهنده‌‌ی حس و فکرشان باشد ثبت کنم.

اگر نامرئی بودم، آدم‌هایی که دوستشان داشتم را دقیقه و ساعت غافلگیر می‌کردم. مثلا بی‌آن‌که متوجه شوند، روی میز کارشان یک شاخه گل می‌گذاشتم تا وقتی سربرگردانند روزشان روشن شود.

اگر نامرئی بودم، از مهمانی‌های شلوغ و بی‌فایده راحت جیم می‌زدم، شاید هم به دلیل نامرئی بودنم اصلا دعوت نمی‌شدم و دیگر مساله به کلی حل می‌شد.

اگر نامرئی بودم، توی خیابان‌ها از ماشین پیاده می‌شدم و گوش راننده‌های خودخواه و عوضی‌ای را که اعصاب من و دیگران را خرد می‌کنند می‌پیچاندم.

اگر نامرئی بودم، هر جا دیواری می‌دیدم یا حصاری یا مرزی یا اصولا «جایی برای جدا کردن آدم‌ها از آدم‌های دیگر» از آن عبور می‌کردم تا ببینم آن سویش چه خبر است.

اگر نامرئی بودم، همیشه لباس‌های خنک و سبک می‌پوشیدم و دیر به دیر سر و وضعم را مرتب می‌کردم چون دیگر نه خودم خودم را می‌دیدم و نه دیگران.

اگر نامرئی بودم، …

آیا باید رازهایم را هم این‌جا افشا کنم؟ متاسفم!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 1,375 مشترک دیگر بپیوندید