از سوی «اوقات من» و «صادق» به بازی وبلاگی «اگر نامرئی بودم» دعوت شدهام که زمین انداختن روی یک نفرشان هم سخت است چه برسد به هر دو
صفحهی مربوط یه این پست مدتها توی کامپیوترم باز مانده بود. چندین و چندبار نوشتم و پاک کردم، چون حس کردم نوشتهام تصنعی و ریاکارانه است. عاقبت دل را به دریا زدم و ساده و صمیمی نوشتم، هر چه به ذهنم میرسد:
اگر نامرئی بودم، دیوانهوار عکاسی میکردم (با فرض اینکه من و دوربینم با هم نامرئی بودیم). دیگر محدودیتی برای عکاسی از محبوبترین سوژههایم یعنی آدمها نمیداشتم. به راحتی میتوانستم عکسهای درخشانی از آدمها در موقعیتهای طبیعیشان بگیرم، بدون اینکه نگران باشم که حضور من یا دوربینم آنها را مشوش و غیرطبیعی کند. میتوانستم هر قدر که بخواهم به آنها نزدیک شوم و صورتها و چشمها و دستهایشان را در طبیعیترین حالتهایی که بازتاب دهندهی حس و فکرشان باشد ثبت کنم.
اگر نامرئی بودم، آدمهایی که دوستشان داشتم را دقیقه و ساعت غافلگیر میکردم. مثلا بیآنکه متوجه شوند، روی میز کارشان یک شاخه گل میگذاشتم تا وقتی سربرگردانند روزشان روشن شود.
اگر نامرئی بودم، از مهمانیهای شلوغ و بیفایده راحت جیم میزدم، شاید هم به دلیل نامرئی بودنم اصلا دعوت نمیشدم و دیگر مساله به کلی حل میشد.
اگر نامرئی بودم، توی خیابانها از ماشین پیاده میشدم و گوش رانندههای خودخواه و عوضیای را که اعصاب من و دیگران را خرد میکنند میپیچاندم.
اگر نامرئی بودم، هر جا دیواری میدیدم یا حصاری یا مرزی یا اصولا «جایی برای جدا کردن آدمها از آدمهای دیگر» از آن عبور میکردم تا ببینم آن سویش چه خبر است.
اگر نامرئی بودم، همیشه لباسهای خنک و سبک میپوشیدم و دیر به دیر سر و وضعم را مرتب میکردم چون دیگر نه خودم خودم را میدیدم و نه دیگران.
اگر نامرئی بودم، …
آیا باید رازهایم را هم اینجا افشا کنم؟ متاسفم!