اگرآقای بامدادی نامرئی بود

از سوی «اوقات من» و «صادق» به بازی وبلاگی «اگر نامرئی بودم» دعوت شده‌ام که زمین انداختن روی یک نفرشان هم سخت است چه برسد به هر دو :)

صفحه‌ی مربوط یه این پست مدت‌ها توی کامپیوترم باز مانده بود. چندین و چندبار نوشتم و پاک کردم، چون حس کردم نوشته‌ام تصنعی و ریاکارانه است. عاقبت دل را به دریا زدم و ساده و صمیمی نوشتم، هر چه به ذهنم می‌رسد:

اگر نامرئی بودم، دیوانه‌وار عکاسی می‌کردم (با فرض این‌که من و دوربینم با هم نامرئی بودیم). دیگر محدودیتی برای عکاسی از محبوب‌ترین سوژه‌‌هایم یعنی آدم‌ها نمی‌داشتم. به راحتی می‌توانستم عکس‌های درخشانی از آدم‌ها در موقعیت‌های طبیعی‌‌شان بگیرم، بدون این‌که نگران باشم که حضور من یا دوربینم آن‌ها را مشوش و غیرطبیعی کند. می‌توانستم هر قدر که بخواهم به آن‌ها نزدیک شوم و صورت‌ها و چشم‌ها و دست‌هایشان را در طبیعی‌ترین حالت‌هایی که بازتاب دهنده‌‌ی حس و فکرشان باشد ثبت کنم.

اگر نامرئی بودم، آدم‌هایی که دوستشان داشتم را دقیقه و ساعت غافلگیر می‌کردم. مثلا بی‌آن‌که متوجه شوند، روی میز کارشان یک شاخه گل می‌گذاشتم تا وقتی سربرگردانند روزشان روشن شود.

اگر نامرئی بودم، از مهمانی‌های شلوغ و بی‌فایده راحت جیم می‌زدم، شاید هم به دلیل نامرئی بودنم اصلا دعوت نمی‌شدم و دیگر مساله به کلی حل می‌شد.

اگر نامرئی بودم، توی خیابان‌ها از ماشین پیاده می‌شدم و گوش راننده‌های خودخواه و عوضی‌ای را که اعصاب من و دیگران را خرد می‌کنند می‌پیچاندم.

اگر نامرئی بودم، هر جا دیواری می‌دیدم یا حصاری یا مرزی یا اصولا «جایی برای جدا کردن آدم‌ها از آدم‌های دیگر» از آن عبور می‌کردم تا ببینم آن سویش چه خبر است.

اگر نامرئی بودم، همیشه لباس‌های خنک و سبک می‌پوشیدم و دیر به دیر سر و وضعم را مرتب می‌کردم چون دیگر نه خودم خودم را می‌دیدم و نه دیگران.

اگر نامرئی بودم، …

آیا باید رازهایم را هم این‌جا افشا کنم؟ متاسفم!

11 دیدگاه

  1. صادق گفت،

    نوامبر 4, 2008 در 6:40 ق.ظ.

    کارهای توپی می کنی آقای بامدادی عزیز!

  2. nillgoonn گفت،

    نوامبر 4, 2008 در 8:03 ق.ظ.

    فكر كنم گاهي هم مي خوابيدين !
    گاهي مي نوشتين، گاهي هم كتاب مي خوندين .

  3. صندوقک گفت،

    نوامبر 4, 2008 در 8:27 ق.ظ.

    کارهای جالبی !!

  4. مادرانه گفت،

    نوامبر 4, 2008 در 8:33 ق.ظ.

    باز هم افشا کنید. نتیجه ی خوبی می گیرید

  5. maryamss گفت،

    نوامبر 4, 2008 در 9:19 ق.ظ.

    آرزوی اول و دوم رو خیلی دوس داشتم

  6. masood hedayati گفت،

    نوامبر 4, 2008 در 10:04 ق.ظ.

    از این بازی وبلاگی که تو ورد پرس شروع شده داره خوشم می یاد منم دارم یه مطلب می نویسم اگر نامرئی بودم چی کار می کردم مطلب قشنگی بودش دوست من منتظر نوشته های جدیدت هستم .

  7. پزشک78 گفت،

    نوامبر 4, 2008 در 9:04 ب.ظ.

    البته اگه فرضا دوربینت هم نامریی شه، نمیتونی باهاش عکس بگیری،
    اگه انالوگ باشه که فیلمات میسوزه
    اگه دیجیتال باشه هم چون نامرییه و نور رو کاملا از خودش عبور میده پس تصویری تشکیل نمیده تا سیوش کنه
    البته میدونم که بازی جنبه نظری داره، اما وقتی اون قسمت آرزوت رو خوندم این به ذهنم رسید….. :)

  8. نوامبر 4, 2008 در 9:13 ب.ظ.

    [...] اگه نامرئی بودم می رفتم گل های سرخی  که بامدادی عزیز یواشکی روی میز ملت برای سوپرایز کردنشون میگذاره را بر [...]

  9. نوامبر 4, 2008 در 10:25 ب.ظ.

    [...] اگه نامرئی بودم می رفتم گل های سرخی که بامدادی عزیز یواشکی روی میز ملت برای سوپرایز کردنشون میگذاره را بر [...]

  10. itooraj گفت،

    نوامبر 5, 2008 در 9:15 ب.ظ.

    کاش نامرئی بشی و به آرزوهات برسی. من عکس‌های بی‌نهايت ديوانه‌وار گرفته شده از آدما رو دوس دارم!

  11. bamdadi گفت،

    نوامبر 17, 2008 در 4:16 ب.ظ.

    @ itooraj:

    پس آرزو کن برام :)


فرستادن دیدگاه