روزگار شیرهای بی‌قلمرو

بدست bamdadi

حکایت‌ها برایش تعریف کردم، او که همیشه گوش می‌دهد و در همه‌ی این سال‌ها که زندگی‌هایمان پر از فراز و نشیب بوده، همچنان یک «دوست خوب» باقی مانده است؛ اصلاح می‌کنم «شاید خیلی بیشتر از یک دوست خوب».

یک ساعتی برایش سخن‌رانی کردم، از فیلم‌های سینمایی‌ مستند عجیب و غریبی که در دوران اخیر «شاهد عینی» بوده‌ام. فیلم‌هایی با سناریوهای عجیب و منحصر به فرد، مثلا داستان اشتراک یک خانه توسط دو شیر بزرگ.

نگاهی به من انداخت و گفت: این که چیزی نیست، داستانی است نه عجیب و نه منحصر به فرد. خیلی از شیرها، خانه‌های مشترک دارند. این روزها، روزگار شیرهای بی‌قلمرو است!

بعد هم در حالی که از ماشین پیاده می‌شد نگاه مهربانانه‌ای به من انداخت و گفت: «دلم برای سادگی‌ات می‌سوزد!»