تهران را می‌سپارم دست شما، مراقبش باشید تا برگردم

بدست bamdadi

مدیرم که متخصص خراب کردن برنامه‌های من است آخرش کار خودش را کرد و مرخصی‌ام را همچین قشنگ از دماغم درآورد. قرار بود تا دو هفته‌ی دیگر مرخصی داشته باشم اما امشب بر می‌گردم.
واقعا حس‌اش نیست. یعنی واقعا نیست‌ها! قرار نبود این همه زود برگردم. بگذریم که کلی از کارهایم هم مانده و این رسمش نبود :(

این آخرین ساعت‌های تهران را هم شام میهمان هستم. چمدان مخصوص سفر به صحرا را آماده کردم و هر بار که چمدانم را می‌بندم یاد قصه‌های مجید می‌افتم که موقعی که خواسته بود اردو برود بی‌بی یک لحاف و تشک بزرگ هم بهش داده بود که ببرد، همین‌طور کلی ادویه و داروجات و سنگ مخصوص پادزهر عقرب و مار چرا که ممکن است لازم شود!
حالا من که دیگر بی‌بی ندارم، اما کوله بارم را چنان مجهز می‌بندم که همیشه باید توی فرودگاه دست و دلم به خاطر اضافه بار خوردن بلرزد :)

حالا دیگر کیف سفر آماده است و من لباس می‌پوشم که بروم میهمانی. این پست می‌شود آخرین نوشته‌ی من در این سفرم به تهران. سفری که به لطف مدیر، نیمه‌کاره رها شد.

ولی راستش سفر به تهران همین نصفه‌ و نیمه‌ش هم خیلی خوب بود. کلی دوستش داشتم. حالا این تهران خانم را می‌سپارم دست شما، مراقبش باشید تا من برگردم. جان شما و جان این تهران.

باشه؟