مدیرم که متخصص خراب کردن برنامههای من است آخرش کار خودش را کرد و مرخصیام را همچین قشنگ از دماغم درآورد. قرار بود تا دو هفتهی دیگر مرخصی داشته باشم اما امشب بر میگردم.
واقعا حساش نیست. یعنی واقعا نیستها! قرار نبود این همه زود برگردم. بگذریم که کلی از کارهایم هم مانده و این رسمش نبود
این آخرین ساعتهای تهران را هم شام میهمان هستم. چمدان مخصوص سفر به صحرا را آماده کردم و هر بار که چمدانم را میبندم یاد قصههای مجید میافتم که موقعی که خواسته بود اردو برود بیبی یک لحاف و تشک بزرگ هم بهش داده بود که ببرد، همینطور کلی ادویه و داروجات و سنگ مخصوص پادزهر عقرب و مار چرا که ممکن است لازم شود!
حالا من که دیگر بیبی ندارم، اما کوله بارم را چنان مجهز میبندم که همیشه باید توی فرودگاه دست و دلم به خاطر اضافه بار خوردن بلرزد
حالا دیگر کیف سفر آماده است و من لباس میپوشم که بروم میهمانی. این پست میشود آخرین نوشتهی من در این سفرم به تهران. سفری که به لطف مدیر، نیمهکاره رها شد.
ولی راستش سفر به تهران همین نصفه و نیمهش هم خیلی خوب بود. کلی دوستش داشتم. حالا این تهران خانم را میسپارم دست شما، مراقبش باشید تا من برگردم. جان شما و جان این تهران.
باشه؟



من بدون سانسور گفت،
نوامبر 20, 2008 در 6:15 ق.ظ.
آخی. کاش می شد یه کم بیشتر استراحت می کردید.
رئیس کوفتی!
تهران همین جا هست آقای بامدادی مراقبت هم نمی خواهد خودش مثل یک خانم خوب از پس خودش برمی آید.
سمبوسه گفت،
نوامبر 20, 2008 در 7:15 ق.ظ.
الان خانم ها خوب از پس خودشان برمیآیند نگران نباشید آقای بامدادی
maryamss گفت،
نوامبر 20, 2008 در 7:31 ق.ظ.
تهران خانوم
)))))) ایران خانوم شنیده بودیم.امیدوارم به زودی دوباره تو تهران ببینیمت
منیره گفت،
نوامبر 20, 2008 در 9:38 ق.ظ.
چه بد. ولی خوبیش اینه که امید است زود برگیردین.
امیدوارم هر جا هستین موفق و پیروز باشین
س گفت،
نوامبر 24, 2008 در 7:50 ق.ظ.
از کجا می دونی تهران خانومه؟ من که میگم آقاست.