بزرگ‌ترین ترس زندگی من چیست؟

بزرگ‌ترین ترس زندگی من برایم خیلی واضح است. این‌قدر که پس از این‌که دعوت «صندوقک» عزیز را دیدم بلافاصله دانستم چه چیز خواهم نوشت.

من از این می‌ترسم که روزی برسد که از خودم سئوال کنم «چرا فلان کار را نکردی؟» و زمانی هم برایم باقی نمانده باشد که بتوانم به انجام دادن «آن» کار امیدوارم باشم.

من از روزی که «آینده» نداشته باشم و همه چیزم «گذشته» و «حسرت» و «خاطره» باشد، وحشت دارم. من از مرگ نمی‌ترسم، از بی‌آینده‌گی می‌ترسم.

من هم از «هزاران نقطه»، «سینا» و «شهریار» دعوت می‌کنم که اگر مایل باشند از بزرگ‌ترین ترس‌شان در زندگی‌ بگویند.

6 دیدگاه

  1. صندوقک گفت،

    نوامبر 22, 2008 در 12:20 ب.ظ.

    ممنون که نوشتید ، ترسهایتان هم مانند نوشته هایتان از روی تفکر است.

  2. نوامبر 22, 2008 در 7:29 ب.ظ.

    من هم به این بازی دعوت شدم، چقدر خوب و ساده نوشتید! ترغیب شدم بروم و من هم بزرگترین ترسم را بنویسم… چیزی است شبیه همین ترس شما…

  3. نوامبر 22, 2008 در 10:14 ب.ظ.

    سپاس از دعوت. چون کمی این موضوع به حوزه شخصی وارد میشه خواستم اگر اجازه بدی، عذر بخوام از شرکت در این بازی.

  4. سينا گفت،

    نوامبر 24, 2008 در 7:38 ق.ظ.

    بامدادي بزرگوار
    ممنون از دعوتت. 2 سال پيش در بازي يلدا دعوت شدم و يكي از آيتمهاي آن همين ترس بود . همچنان همان ترس را دارم
    http://sina200.blogspot.com/2006/12/blog-post_25.html

  5. ترمه گفت،

    نوامبر 24, 2008 در 1:39 ب.ظ.

    خوش به حالتان چون برای من اون روز اومده

  6. نوامبر 26, 2008 در 12:04 ب.ظ.

    [...] اینکه پست “آقای بامدادی” رو خوندم و همه چیز برام روشن [...]


فرستادن دیدگاه