بزرگترین ترس زندگی من چیست؟
بدست bamdadi
بزرگترین ترس زندگی من برایم خیلی واضح است. اینقدر که پس از اینکه دعوت «صندوقک» عزیز را دیدم بلافاصله دانستم چه چیز خواهم نوشت.
من از این میترسم که روزی برسد که از خودم سئوال کنم «چرا فلان کار را نکردی؟» و زمانی هم برایم باقی نمانده باشد که بتوانم به انجام دادن «آن» کار امیدوارم باشم.
من از روزی که «آینده» نداشته باشم و همه چیزم «گذشته» و «حسرت» و «خاطره» باشد، وحشت دارم. من از مرگ نمیترسم، از بیآیندهگی میترسم.
من هم از «هزاران نقطه»، «سینا» و «شهریار» دعوت میکنم که اگر مایل باشند از بزرگترین ترسشان در زندگی بگویند.
ممنون که نوشتید ، ترسهایتان هم مانند نوشته هایتان از روی تفکر است.
من هم به این بازی دعوت شدم، چقدر خوب و ساده نوشتید! ترغیب شدم بروم و من هم بزرگترین ترسم را بنویسم… چیزی است شبیه همین ترس شما…
سپاس از دعوت. چون کمی این موضوع به حوزه شخصی وارد میشه خواستم اگر اجازه بدی، عذر بخوام از شرکت در این بازی.
بامدادي بزرگوار
ممنون از دعوتت. 2 سال پيش در بازي يلدا دعوت شدم و يكي از آيتمهاي آن همين ترس بود . همچنان همان ترس را دارم
http://sina200.blogspot.com/2006/12/blog-post_25.html
خوش به حالتان چون برای من اون روز اومده
[...] اینکه پست “آقای بامدادی” رو خوندم و همه چیز برام روشن [...]