بلیط وطن در جیب

توی اتاق عبدالرزاق.

هندی است و پانزده‌سالی می‌شود که عمان کار می‌کند. یکی از مهم‌ترین قسمت‌های شرکت (از نظر من) را اداره می‌کند: امور مسافرتی یا به قول خودشانی‌ها (Travel Desk). تند تند کار می‌کند و همزمان تلفن‌‌هایی بی‌پایان را جواب می‌دهد. دستوراتی که تایپ می‌‌کند شبیه دستورات اسمبلی هستند که حتی از زبان اسمبلی هم کمتر از آن‌ها سر در می‌آورم…

از چند روز قبل باهاش هماهنگ کرده بودم. بسته به این‌که کارهایم چطور پیش رود بلیط را چهارم یا پنجم دسامبر می‌خواستم. حالا که همه چیز خوب پیش رفته بود تلفنی خواسته بودم که بلیط را برای فردا صبح زود صادر کند.

تند تند تایپ می‌کرد. اسمم را توی مونیتور دیدم، نام فرودگاه امام خمینی و ساعت 5 صبح را هم دیدم. بهش گفتم «دَمَت گرم!» نگاهی متعجب انداخت، گفتم به فارسی یعنی کارت درسته ممنون.

دستور چاپ را زد و بلیط شروع کرد روی یک کاغذ A4 که قرار بود مرا به خانه برساند چاپ شد. در همین حال گفتم:

عبدالرزاق کار خیلی قشنگی داری. همیشه در حال صدور «بلیط وطن» هستی. همه این‌جا خوش‌حالند. خوش به حالت که همه از دفتر کارت خوشحال و خندان بیرون می‌رن.

خندید و بلیطم را دستم داد، در سه نسخه. تایش کردم و توی جیب سمت راستم گذاشتم.

احساس خوبی داشتم، احساس رفتن به خانه.

البته هنوز این احساس را دارم.


مشترک روزانه‌های آقای بامدادی شوید

8 دیدگاه

  1. منيره گفت،

    دسامبر 3, 2008 در 5:14 ب.ظ.

    :) دارین باز برمیگردین؟ :) چه خوب

    • bamdadi گفت،

      دسامبر 7, 2008 در 6:00 ق.ظ.

      با اجازه‌ات :)

  2. n گفت،

    دسامبر 3, 2008 در 5:56 ب.ظ.

    دمت گرم چه زود زود مي ري وطن ..به تهران خانوم سلام من رو هم برسون كه عجيب دلتنگشم

    • bamdadi گفت،

      دسامبر 7, 2008 در 6:00 ق.ظ.

      سلام رو رسوندم. تو هم امیدوارم زودتر برگردی :)

  3. zeinab گفت،

    دسامبر 6, 2008 در 11:53 ق.ظ.

    امیدوارم این بار که اومدین نوشته هاتون به آب بسته نشه

    • bamdadi گفت،

      دسامبر 7, 2008 در 6:05 ق.ظ.

      من هم امیدوارم.
      حالا منظورت از به آب بسته شدن چیه ؟ یعنی کیفیت‌شون بیاد پایین یا تعدادشون کم بشه؟

  4. zeinab گفت،

    دسامبر 8, 2008 در 8:29 ق.ظ.

    من رشته ام کامپیوتره و همه کارم پشت یک کامپیوتر انجام میشه. اما شغل شما را که با آدمای مختلفی که راجع بهشون می نویسید سرو کار دارین و هیجانش را خیلی دوست دارم. دفعه قبل که ایران بودین به جز چند تا پست بقیه اش مسائل روزمره و جزئی بود . از آن هیجانات قبل (آن پست اژدهای گاما و …)و اتفاقات اونور خبری نبود. که خوب طبیعیه.
    امیدوارم تهران خانوم بهتون خوش بگذره.
    ولی کلا وبلاگتون را دوست دارم و 5 ماهی هم میشه که می خونم.راستی شما کارتون دقیقا چیه؟(فضولی که نبود!)
    موفق باشین.

    • bamdadi گفت،

      دسامبر 8, 2008 در 8:49 ق.ظ.

      زینب:

      من کارم هیجان زیاد داره. البته به بهای از دست دادن یا محروم ماندن از خیلی چیزهای دیگه مثلا خانواده و دوستان و زندگی شهری و امکاناتش و غیره.
      کار من در زمینه‌ی نفت هست. توی صنعت نفت هستم.

      امیدوارم این‌بار به آب بسته نشه این وبلاگ :)
      خیلی ممنون که نوشتی. باز هم سر بزن. قربانت


فرستادن دیدگاه