آیا دیگر هیچ سئوالی باقی نمانده است؟

دیروز پیش دوستی بودم و بحث کتابی شد که متوجه شدم نام نویسنده‌اش را فراموش کرده‌ام. تنها چند کلید واژه‌ی نه چندان مرتبط یادم بود. حتی مطمئن نبودم نویسنده ایرلندی است یا انگلیسی.

گوگل پیش روی ما بود. با نوشتن چند کلیدواژه‌ی مناسب و ظرف فقط یک جستجو، نام نویسنده را یافتم: اسکار وایلد!

بعد به فکرمان رسید یک بازی کنیم. بازی جستجو در گوگل. یک سئوال در حیطه‌ی اطلاعات عمومی که جوابش را نمی‌دانیم پیدا کنیم، بعد هر کدام جداگانه توی دو تا کامپیوتر مختلف آن‌را گوگل کنیم، ببینیم کداممان با تعداد جستجوهای کمتری به جواب می‌رسد.

بازی جالب و هیجان‌انگیزی می‌شد. اما باید سئوال را طرح می‌کردیم. فکر کردیم که سئوال طرح کنیم. سئوال باید اولا در حیطه‌ی اطلاعات عمومی می‌بود و ثانیا پاسخش را نمی‌دانستیم و ثالثا جستجویش در گوگل آسان نمی‌بود.

بعد از ده دقیقه هنوز نتوانسته بودیم چنین سئوالی پیدا کنیم.

با حیرت به هم نگاه کردیم. ما در عصری زندگی می‌کنیم که «سئوالی نیست که نشود آن‌را گوگل کرد».

آن لحظه گذشت، اما زیاد به آن فکر کردم. من هنوز هم نتوانسته‌ام چنین سئوالی بیابم.  واقعا چه سوال عمومی‌ای ممکن است داشته باشم که پاسخ‌اش جایی در اینترنت نباشد؟

موضوع جدیدی نیست. اما انگار شوکی به من وارد شده باشد هنوز در حیرتم. یعنی انگار تازه متوجه عظمت ماجرا شده باشم.

تصورش را بکنید همین بازی ساده‌ی ما 40 سال پیش شاید هفته‌ها طول می‌کشید. طرف باید می‌رفت توی کتاب‌خانه‌ها و مراکز اسناد دنبال جوابی می‌گشت که معلوم نبود حتی بتواند پیدایش کند. امروز اما چند کلیک ساده…

wowwwwwwwwwwwwwwww!!!!!


مشترک روزانه‌های آقای بامدادی شوید

7 دیدگاه

  1. دسامبر 6, 2008 در 10:42 ق.ظ.

    آقای بامدادی تو رو خدا نخندید ها! من هم تا حالا نشده بود سوالی داشته باشم و در گوگل به جوابم با سرچ ساده ای نرسم. اما چند وقت پیش وقتی که همسرم تعدادی مرغ یخ زده آورده بود که شرکتشان داده بودند و من همیشه از خرد کردن مرغ بیزارم و اولین بار که در زندگی مشترکمان این کار را کردم و اولین لمس تن سرد مرغ جیغ بنفشی زدم و مرغ یک چرخ توی هوا زد و افتاد وسط آشپزخانه و تا عصر که همسرم بیاید همانجا وسط آشپزخانه ماند. بماند که بعد به من گفت مادرت پس چی یاد تو داده و تا مدتها مرا سوژه کرده بود. اما این اواخر وقتی کمر همت بستم تا از پس این خطیر یعنی خرد کردن مرغهای یخ زده بربیایم هرچقدر سرچ کردم خرد کردن مرغ/ راه خرد کردن مرغ/ روش خرد کردن مرغ/…. خلاصه پیدا نکردم که نکردم. حالا شاید این به درد شما خورد. فکر نکنم جایی توی نت روش خرد کردن مرغ را توضیح داده باشد.

    • bamdadi گفت،

      دسامبر 7, 2008 در 6:03 ق.ظ.

      :) )))

      دست خودم نیست از خوندن این کامنت بی‌نظیر شما خنده‌ام گرفت. طوری که این کامت رو برای چند تا از دوستام هم خوندم و باز هم باهم خندیدیم. شما از من خواسته بودید نخندم ولی کامنت‌تون از بس صادقانه و معصومانه و در عین حال با مزه نوشته شده که آدم رو می‌خندونه :)

      خیلی جالب بود. مرسی

  2. صندوقک گفت،

    دسامبر 6, 2008 در 11:17 ق.ظ.

    دقیقا این روزها چیزی نیست که نتوان پیدایش حداقل منهم به چنین مورد برخورد نکردم

    • bamdadi گفت،

      دسامبر 7, 2008 در 6:04 ق.ظ.

      پس تو هم همچین حسی داری. جالب نیست ؟ :)

  3. فرشته گفت،

    دسامبر 6, 2008 در 11:43 ق.ظ.

    سلام.
    روزی یک نفر ( نمی دانم چه کسی ) گفت همه داستانهای دنیا گفته شده است و دیگر داستانی نمانده است. حالا شاید بد نباشد بگوییم، همه سوالات دنیا پاسخ گفته شده است و دیگر سوالی باقی نمانده است. البته غیر ممکنست همه سوالات دنیا جواب داده شده باشد اما دست کم بقول شما آنها که در حوزه اطلاعات عمومی هستند- اکثرا- پاسخ داده شده اند. اما یک سوال بزرگ هست که هیچ کس جوابش را هنوز نداده است. بیشتر در حوزه فلسفه است تا حوزه اطلاعات عمومی. ما برای چه اینجا هستیم ؟ هدف آمدن ما چه بود ؟

    • bamdadi گفت،

      دسامبر 7, 2008 در 6:04 ق.ظ.

      این سئوالی که شما پرسیدی توی حوزه‌ی فلسفه است و خیلی هم سئوال جدی و «سخت‌پاسخی» هست.
      چرا این‌جا هستیم؟
      شاید برای این‌که …

  4. دسامبر 13, 2008 در 4:49 ق.ظ.

    [...] ترجمه ی شعرها از شاملوست. مرحبا به گوگل (به قول بامداد آیا دیگر هیچ سئوالی باقی نمانده است؟). شعر از مارگوت بیگل – ترجمه از احمد شاملو، دلتنگی های [...]


فرستادن دیدگاه