دوستی‌هایت را ارزان به دست باد مسپار

بدست bamdadi

دوست بودیم و به گمانم «هستیم» و به گمانم «خواهیم بود».

مدتی سرسنگین شده بود. یعنی این را حس می‌کردم. چند بار جسته و گریخته احوالش را پرسیدم، سرسنگین جواب داد. می‌دانستم به شدت گرفتار است و گذاشته بودم به حساب همین.

اما عاقبت ای‌میل زدم و رسما ‌پرسیدم «رفیق در چه حالی؟ مشکلی پیش آمده؟ از دستم ناراحتی؟»

گفت «مدتی احوالم را نپرسیدی و من آدمی نیستم که بتوانم این را تحمل کنم. من از دوستان نزدیکم انتظار دارم با من پیوسته در ارتباط باشند و اگر «یکی از این‌ دوست‌های نزدیک» مدتی نبود، دیگر نمی‌توانم مانند قبل با او صمیمی بمانم. این اخلاق من است. کاریش هم نمی‌توانم بکنم.»

شوکه شدم. این کلمه‌هایی که نوشته بود را با ناباوری ده‌ها بار خواندم و خواندم و خواندم شاید دستگیرم شود که «ارزش دوستی» برای «این دوست» چقدر است.

آیا این نیست که ارزش دوستی «خیلی» بیش از این‌هاست که با یک مدت احوال‌پرسیدن یا نپرسیدن ساده «کیفیت» و «سطح» آن عوض نشود؟

آیا این نیست که دوستی‌های آدم قسمت «ماندگار» و «وزین» روابط اجتماعی‌اش هستند  و تکیه‌گاه عاطفی و فکری آدم محسوب می‌شوند؟ جایی که آدم از آن ناحیه احساس قوت و امنیت می‌کند، نه خطر و اضطراب! اگر قرار باشد که مدام به این فکر کنم که اگر فلان روز یا فلان هفته فلان کار را بکنم یا نکنم دوستی‌هایم می‌پرد که دیگر هیچ!! این چه دوستی است که به این سادگی بپرد!

آیا این نیست که دوست‌هایمان را باید همانگونه که هستند بپذیریم؟ گاهی سرحالند، گاهی ناراحتند، گاهی گرفتارند، گاهی حوصله دارند یا ندارند، گاهی خوش‌اخلاقند و گاهی بدمزاج. آیا قرار است به محض این‌که «مدتی» طرف «باب میل‌مان» نبود بزنیم زیر همه چیز؟ این چه رسمی است؟ نکند این رسم جدید زمانه است؟

نه جانم! همچین چیزی نیست.

شاید من به عنوان «یک دوست‌ات» دلم بخواهد بداخلاقی کنم. شاید دلم بخواهد داد بزنم. شاید دلم بخواهم مدتی خفه شوم. شاید دلم بخواهم اصلا چند وقت توی غار خودم تنها باشم یا برم جایی گم و گور شوم. شاید دلم بخواهد تو احوالم را بپرسی و من ناز کنم. شاید حتی مدتی دلم نخواهد احوالم را بپرسی! شاید دلم بخواهد بدقلقی کنم، لوس‌بازی در بیاورم، بد حرف بزنم، حوصله‌ات را نداشته باشم، اصلا جواب ای‌میل‌هایت را یک خط در میان بدهم یا وقت نداشته باشم باهات حرف بزنم. شاید شاید شاید!

بله جانم. من حق دارم این کارها را بکنم. چون «دوست تو» هستم. به عنوان «دوست‌ات» حق دارم «گاهی» این‌طوری باشم. همان‌طور که تو حق داری. همان‌طور که همه‌ی دوست‌ها برای هم حق دارند. «تو» باید بپذیری، باید تحمل کنی، باید درک کنی. اگر دوست هستی باید تحمل داشته باشی.

بدقلقی‌ها و «نیمه‌ی چرند» روحیات «من» را اگر «دوستم» تحمل نکند پس که باید تحمل کند؟

دوست جان!

بدقلقی‌ها و «نیمه‌ی چرند» روحیات «تو» را اگر «دوستت» تحمل نکند پس که باید تحمل کند؟

؟

بله. این هم نظر من درباره‌ی دوستی است. «کاریش هم نمی‌توانم بکنم، چون من این‌طوری هستم».

ارزش دوستی و مقام دوستی را خیلی بالاتر می‌دانم. خیلی خیلی خیلی بالاتر از این حرف‌ها.

عجب حکایتی است….


مشترک روزانه‌های آقای بامدادی شوید