استاد بود و من هنوز کوچک بودم
بدست bamdadi
استاد بود. یعنی به من درس داده بود و به قول بزرگی «مرا بندهی خودش کرده بود». اما موضوع فقط این نبود، بیشتر از این حرفها قبولش داشتم.
وارد اتاقش شدم. پشتش به در بود و داشت چیزی مینوشت. سلام کردم. کوچک شده بودم، کوچک بودم.
بلند شد، تحویل گرفت و احوال پرسید. چهرهام یادش بود، اگر چه احتمالا نامم را نه.
نفسنفس میزدم. پلهها را دویده بودم. بدجوری شده بود، درست حرف نمیزدم، کلمات را بریده بریده میگفتم، بعد از چند سال که در محضر معلمم رسیده بودم درست نبود اینطور حرف زدن. هول نبودم، اما اینطور به نظر میرسید.
توضیح دادم، پلهها را دویدهام، به خاطر همین نفسنفس میزنم. گفت خوب چرا دویدی؟
به یاد آن روزها. به یاد آن روزها که همهی پلههای دانشکده را یک نفس میدویدم و بعدش هم اصلا نفسام نمیگرفت. پلهها را که دیده بودم، یادم رفته بود که ده سال گذشته است. همانطور دویده بودم که ده سال پیش. اما اینبار نفسنفس میزدم.
زیاد حرف نمیزد. توی کشویش دنبال پاکت نامه و سربرگ گشت. مهرش خشک شده بود، چند بار آزمایشش کرد. کارم را سریع راه انداخت.
جایی برای ایستادن نبود. راحت نبودم، نمیتوانستم راحت باشم و بگو بخند کنم.
دلم میخواست بداند چقدر دوستش دارم. چقدر برای همهی چیزش احترام قایل هستم. چقدر از همان روزهای ده سال پیش برایم «بزرگ» و «همهچیز تمام» محسوب میشده است.
اما نمیتوانست بداند، شاید هم میدانست. من هم چیزی نگفتم، بلد نبودم حرف بزنم.
محضر استاد را ترک کردم. ولی تاثیر این ملاقات کوتاه را هنوز حس میکنم و میدانم تا روزها حس خواهم کرد.
به خودم میگفتم سالها گذشته است. او هنوز همانقدر برایم بزرگ است و من هنوز چقدر کوچک هستم. کی من بزرگ میشوم؟ آیا اصلا قرار است من بزرگ شوم؟
راستی چه میشود که بعضی آدمها اینچنین شخصیت نیرومندی دارند که چند دقیقه که خدمتشان میرسی تا روزها و هفتهها حال و هوای متفاوتی داری؟
حس بسیار دوست داشتنی هست وقتی آدم در پیشگاه یک آدم بزرگ و دوست داشتنی قرار می گیره . من کاملا» درک می کنم که چه حسی داشتی . شما هم بزرگ هستی . بزرگ برای همه اونائی که دارن با شما کار می کنند ( همکاران زیر دستی ) مسلما» اگه شما هم مثل همون آدمای بزرگ اون حس نیرومند دوست داشتنی بدون رو داشته باشی که حتما» داری همکارانت هم وقتی بعد از چند سال می بیننت همون حسی رو خواهند داشت که شما داری . این ذوق و شوق دیدن استاد بعد از چند سال واقعا» زیباست . مطمئن باش که بزرگ در مقام و منزلت هستی و بزرگتر هم میشی اگه بخوای
خيلي آشنا بود. حسي كه خيلي قشنگ توصيفش كردي. ممنون.
آتوسا:
ارادت
ای کاش به او گفته بودید چقدر برایش احترام قایلید چون هیچ وقت حس واقعی افراد به بیشتر این آدمهای بزرگ ؛ خیلی بزرگ گفته نمی شود. خودشان می دانند تاثیری روی افراد دارند اما گاهی آنرا با ترس اشتباه می گیرند. یعنی فکر می کنند آدمهای دیگر از آنها حساب می برند ولی اکثر اوقات نمی دانند این حس علاقه و احترام توامان است. ای کاش بهش گفته بودید در تمام این سالها چقدر دوستش داشته اید یا چه تاثیری روی شما داشته است. مسئله اینست که » ما » هیچ وقت نمی گوییم. همیشه می ترسیم .می ترسیم ؟ خجالت می کشیم یا ؟… نمی دانم. !
فرشته:
همه چیز قابل بیان نیست. جا و مکان و حس میخواهد که گاهی وقتها فراهم نیست.
ياد دانشكده افتادم و گروه صنايع غذايي كه بچه ها بهش مي گفتن ماست بندي
كلي خاطرات خوب واسم تجديد شد، مرسي
نیلوگون:
ارادت. این خاطرات در بسیاری از ما هست و هر از چند گاهی به بهانههای مختلف بازخوانی میشه.
ای کاش می دانستیم با وجود خویش چه نیرویی از زندگی را به دیگران هدیه می دهیم که اگر می دانستیم نه با دویدن که پرواز کردن به آغوش دوستان خود رها می شدیم.
ده سال گذشته است. او در آینه چشمانت جوانی را می بیند که روزی شاگردیش را کرده است. او در آینه چشمانت شوق آموختن را دیده است و اینک:
تو را می بیند که گرم همان اشتیاق، نیروی ده سال پیش را با نفس های به شماره افتاده از دویدنت به یادش آورده ای.
او اکنون ناراحت است از اینکه نمی تواند به تو درسی بیاموزد اما می داند این شاگرد تیز جویای دانش از او آموخته است. آموخته است که بزرگ باشد و بزرگ بیاندیشد.
بوسه اش را لای انگشتان دستش می گذارد و دستش را به نشانه تشکر به سویت دراز می کند و تو خوب می فشای دستش را. چون قدر بوسه نهفته در آن انگشتان نحیف را می دانی.
فرشته بارون:
این طوری که تو نوشتی مجبورم برگردم برم پیشاش دوباره !
سلام بامداد جان [گل]
ميبخشيد آيكن مايكن نداشتی .گل حروفی دادم خدمتتون !
موضوع جالبی بود .
مخصوصا» روش نگارش آن عالی بود .
بعضی ها مطالبشونو پشت سر هم و بدون هيچ ويرايشی مينويسن .مثل اينكه دانشجو باشی يه عالمه رخت چرك مال t مدت مونده باشه رو دستت . و بخوای ازشون فرار كنی !
عر کج:
ممنون به خاطر گل زیبا
لطف داری شما.
كاملا درسته، هميشه توي خاطر ما هست و به بهانه هاي مختلف بازخواني ميشه، بهانه بازخوانيش رو خوب به دستم دادين، فقط كاش… بگذريم.