نجواها

شب چله مبارک

by bamdadi

شب چله‌ی شما مبارک!

من «شب چله»‌ را بیشتر از «یلدا» دوست دارم. نه به خاطر این‌که یلدا کلمه‌ای سریانی است، خوب چه ربطی دارد؟!

ترجیح من بیشتر حسی است. شب چله برایم قشنگ‌تر است، حس بهتری به من می‌دهد. «یَلدا» من را یاد هندوانه و آجیل و تلویزیون و تبریک و خنده و این‌ها می‌اندازد. «شب چله» اما من را یاد یک شب طولانی و با صفا و امنیتِ خانه و سرمای بیرون و مادربزرگ و حافظ‌خوانی و یک عالمه چیزهای دیگر می‌اندازد.

«شب چله» من را یاد قصه هم می‌اندازد. قصه‌هایی شبیه این داستان:

شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه‌ها و نوه‌هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می‌گفت:
«یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود كه با مادرش در جویباری زندگی می‌کرد.این جویبار از دیواره‌های سنگی کوه بیرون می زد و در ته دره روان می شد.

خانه‌ی ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب ها، دوتایی زیر خزه‌ها می‌خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه‌شان ببیند!

مادر و بچه، صبح تا شام دنبال هم دیگر می‌افتادند و گاهی هم قاطی ماهی‌های دیگر می شدند و تند تند، توی یک تکه جا، می‌رفتند و برمی‌گشتند. این بچه یکی یک دانه بود – چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود – تنها همین یک بچه سالم در آمده بود.

چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی میلی از این طرف به آن طرف می‌رفت و برمی‌گشت و بیشتر وقت‌ها هم از مادرش عقب می‌افتاد. مادر خیال می‌کرد بچه‌اش کسالتی دارد که به زودی برطرف خواهد شد، اما نگو که درد ماهی سیاه از چیز دیگری است!

یک روز صبح زود، آفتاب نزده، ماهی کوچولو مادرش را بیدار کرد و گفت:

ادامهٔ این ورودی را بخوانید »

تو را پیش‌بینی‌ می‌کنم و تو حوصله‌ام را سر می‌بری

by bamdadi

قابل پیش‌بینی بودن، قابل پیش‌بینی بودن، قابل پیش‌بینی بودن.

نامش که روی صفحه‌ی موبایلم می‌افتد می‌دانم قرار است چه بگوید. دقیقا می‌دانم قرار است چطور احوال‌پرسی را شروع کند و بعد از کار و بارم بپرسد. بعد بحث را به این یکشاند که سرش شلوغ است و این روزها کسب و کارش خوب نیست. همین بهانه‌ای می‌شود گه گریز آبکی‌ای بزند به اقتصاد جهانی و این‌که وضعیت به کل خراب است و باید از ایران رفت و از این جور کارشناسی‌های «مد روز». بعد تعارفی بزند که بله باید همدیگر را روزی از این روزها ببینیم و خلاصه خیلی وقت است که هم را ندیده‌ایم و هی از این جور حرف‌های کسل کننده بزند و یک عالمه دقیقه بگذرد و من هی گوش ندهم و او هی ادامه دهد و من هی بگویم «آره» ، «بله» ، «واقعا» و کم کم احساس کنم که تا سر حد مرگ حوصله‌ام سر رفته است، حتی اگر این مکالمه فقط سه دقیقه طول کشیده باشد.

دست‌اش را روی شماره‌گیر تلفن می‌گذارد و من حوصله‌ام سر رفته است. دهنش را باز می‌کند تا جمله‌ای‌ بگوید و من حوصله‌ام سر رفته است. به خودش فشار می‌آورد که حرفش را در لفا‌فه‌ای از احوا‌ل‌پرسی و خوش و بش‌های «روز» بپوشاند و من بلافاصله حوصله‌ام سر می‌رود. حرف نمی‌زند و من حوصله‌ام سر می‌رود، گوشی تلفن را این دست به آن دست می‌کند و من حوصله‌ام سر می‌رود. سعی می‌کند جملاتش را مناسب حال و احوال انتخاب کند و من نگاه ساعتم می‌کنم، چون حوصله‌ام سر رفته است.

باور کنید هولناک‌ترین آفت شادابی و خلاقیت در زندگی اجتماعی، «سبکی غیرقابل تحمل» قابل‌پیش‌بینی بودن است. بیماری‌ای که باعث می‌شود حاضران در جلسه، قبل از این‌که نمایش شروع شود، جلسه را ترک کنند.

.

دست‌کم گاهی سورپرایزم کن! زیاد نه، متوقع نیستم، هر یک میلیون سال یک بار هم خوب است. من آدم قانعی هستم!


مشترک نجواها شوید
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 1,375 مشترک دیگر بپیوندید