شب چله مبارک
بدست bamdadi
شب چلهی شما مبارک!
من «شب چله» را بیشتر از «یلدا» دوست دارم. نه به خاطر اینکه یلدا کلمهای سریانی است، خوب چه ربطی دارد؟!
ترجیح من بیشتر حسی است. شب چله برایم قشنگتر است، حس بهتری به من میدهد. «یَلدا» من را یاد هندوانه و آجیل و تلویزیون و تبریک و خنده و اینها میاندازد. «شب چله» اما من را یاد یک شب طولانی و با صفا و امنیتِ خانه و سرمای بیرون و مادربزرگ و حافظخوانی و یک عالمه چیزهای دیگر میاندازد.
«شب چله» من را یاد قصه هم میاندازد. قصههایی شبیه این داستان:
شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچهها و نوههایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه میگفت:
«یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود كه با مادرش در جویباری زندگی میکرد.این جویبار از دیوارههای سنگی کوه بیرون می زد و در ته دره روان می شد.
خانهی ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب ها، دوتایی زیر خزهها میخوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانهشان ببیند!
مادر و بچه، صبح تا شام دنبال هم دیگر میافتادند و گاهی هم قاطی ماهیهای دیگر می شدند و تند تند، توی یک تکه جا، میرفتند و برمیگشتند. این بچه یکی یک دانه بود – چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود – تنها همین یک بچه سالم در آمده بود.
چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی میلی از این طرف به آن طرف میرفت و برمیگشت و بیشتر وقتها هم از مادرش عقب میافتاد. مادر خیال میکرد بچهاش کسالتی دارد که به زودی برطرف خواهد شد، اما نگو که درد ماهی سیاه از چیز دیگری است!
یک روز صبح زود، آفتاب نزده، ماهی کوچولو مادرش را بیدار کرد و گفت:
«مادر، میخواهم با تو چند کلمهیی حرف بزنم».
مادر خواب آلود گفت: «بچه جون ، حالا هم وقت گیر آوردی! حرفت را بگذار برای بعد، بهتر نیست برویم گردش؟»ماهی کوچولو گفت: «نه مادر ، من دیگر نمی توانم گردش کنم. باید از اینجا بروم.»
مادرش گفت: «حتما باید بروی؟»
ماهی کوچولو گفت: «آره مادر باید بروم.»
مادرش گفت: «آخر، صبح به این زودی کجا میخواهی بروی؟»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «میخواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست. می دانی مادر، من ماههاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوز است، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم. از دیشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کردهام. آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخر جویبار را پیدا کنم. دلم میخواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست.»
مادر خندید و گفت: «من هم وقتی بچه بودم، خیلی از این فکرها میکردم. آخر جانم! جویبار که اول و آخر ندارد؛ همین است که هست! جویبار همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمیرسد.»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «آخر مادر جان، مگر نه اینست که هر چیزی به آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد، روز به آخر می رسد؛ هفته، ماه، سال…»
مادرش میان حرفش دوید و گفت: «این حرفهای گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برویم گردش. حالا موقع گردش است نه این حرفها!»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «نه مادر، من دیگر از این گردش ها خسته شدهام، میخواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی کهیك کسی این حرفها را به ماهی کوچولو یاد داده، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام؛ مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهیها، موقع پیری شکایت میکنند که زندگیشان را بیخودی تلف کردهاند. دایم ناله و نفرین میکنند و از همه چیز شکایت دارند. من میخواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی این که توی یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا این که طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟…»
.
وقتی حرف ماهی کوچولو تمام شد، مادرش گفت: «بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنیا!… دنیا!… دنیا دیگر یعنی چه؟ دنیا همین جاست که ما هستیم، زندگی هم همین است که ما داریم…»
در این وقت، ماهی بزرگی به خانهی آنها نزدیک شد و گفت: «همسایه، سر چی با بچه ات بگو مگو میکنی، انگار امروز خیال گردش کردن ندارید؟»
مادر ماهی، به صدای همسایه، از خانه بیرون آمد و گفت: «چه سال و زمانهیی شده! حالا دیگر بچهها میخواهند به مادرهاشان چیز یاد بدهند.»
همسایه گفت: «چطور مگر؟»
مادر ماهی گفت: «ببین این نیم وجبی کجاها میخواهد برود! دایم میگوید میخواهم بروم ببینم دنیا چه خبرست! چه حرفهای گنده گندهیی!»
همسایه گفت: «کوچولو، ببینم تو از کی تا حالا عالم و فیلسوف شده ای و ما را خبر نکردهای؟»
ماهی کوچولو گفت: «خانم! من نمی دانم شما «عالم و فیلسوف» به چه میگویید. من فقط از این گردش ها خسته شدهام و نمیخواهم به این گردشهای خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شدهام و هنوز هم همان ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم.»
همسایه گفت: «وا !… چه حرفها!»
مادرش گفت: «من هیچ فکر نمیکردم بچهی یکی یک دانهام این طوری از آب دربیاید. نمی دانم کدام بدجنسی زیر پای بچهی نازنینم نشسته!»
ماهی کوچولو گفت: «هیچ کس زیر پای من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم، چشم دارم و میبینم.»
همسایه به مادر ماهی کوچولو گفت: «خواهر، آن حلزون پیچ پیچیه یادت می آید؟»
مادر گفت: «آره خوب گفتی، زیاد پاپی بچهام می شد. بگویم خدا چکارش کند!»
ماهی کوچولو گفت: «بس کن مادر! او رفیق من بود.»
مادرش گفت: «رفاقت ماهی و حلزون ، دیگر نشنیده بودیم!»
ماهی کوچولو گفت: «من هم دشمنی ماهی و حلزون نشنیده بودم، اما شماها سر آن بیچاره را زیر آب کردید.»
همسایه گفت: «این حرفها مال گذشته است.»
ماهی کوچولو گفت: «شما خودتان حرف گذشته را پیش کشیدید.»
مادرش گفت: «حقش بود بکشیمش، مگر یادت رفته اینجا و آنجا که می نشست چه حرفهایی می زد؟»
ماهی کوچولو گفت: «پس مرا هم بکشید، چون من هم همان حرفها را می زنم.»
.
چه دردسرتان بدهم! صدای بگو مگو ، ماهیهای دیگر را هم به آنجا کشاند. حرفهای ماهی کوچولو همه را عصبانی کرده بود. یکی از ماهی پیرهها گفت: «خیال کردهای به تو رحم هم میکنیم؟»
دیگری گفت: «فقط یک گوشمالی کوچولو میخواهد!»
مادر ماهی سیاه گفت: «بروید کنار ! دست به بچهام نزنید!»
یکی دیگر از آنها گفت: «خانم! وقتی بچه ات را، آن طور که لازم است تربیت نمیکنی، باید سزایش را هم ببینی.»
همسایه گفت: «من که خجالت میکشم در همسایگی شما زندگی کنم.»
دیگری گفت: «تا کارش به جاهای باریک نکشیده، بفرستیمش پیش حلزون پیره.»
ماهیها تا آمدند ماهی سیاه کوچولو را بگیرند، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بیرونش بردند. مادر ماهی سیاه توی سر و سینهاش می زد و گریه میکرد و میگفت: «وای، بچهام دارد از دستم میرود. چکار کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟»
ماهی کوچولو گفت: «مادر! برای من گریه نکن، به حال این پیر ماهیهای درمانده گریه کن.»
یکی از ماهیها از دور داد کشید: «توهین نکن، نیم وجبی!»
دومیگفت: «اگر بروی و بعدش پشیمان بشوی ، دیگر راهت نمی دهیم!»
سومیگفت: «این ها هوس های دورهی جوانی است، نرو!»
چهارمیگفت: «مگر اینجا چه عیبی دارد؟»
پنجمیگفت: «دنیای دیگری در کار نیست، دنیا همین جاست، برگرد!»
ششمیگفت: «اگر سر عقل بیایی و برگردی، آنوقت باورمان میشود که راستی راستی ماهی فهمیدهیی هستی.»
هفتمیگفت: «آخر ما به دیدن تو عادت کردهایم…»
مادرش گفت: «به من رحم کن، نرو!… نرو!»
ماهی کوچولو دیگر با آن ها حرفی نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهی کردند و از آنجا برگشتند. ماهی کوچولو وقتی از آنها جدا می شد گفت: «دوستان، به امید دیدار! فراموشم نکنید.»
دوستانتش گفتند: «چطور میشود فراموشت کنیم؟ تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی، به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم. به امید دیدار ، دوست دانا و بی باک!»
.
ماهی کوچولو از آبشار پایین آمد و افتاد توی یک برکهی پر آب. اولش دست و پایش را گم کرد، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت ندیده بود که آن همه آب، یکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهی توی آب وول میخوردند.ماهی سیاه کوچولو را که دیدند، مسخره اش کردند و گفتند: «ریختش را باش! تو دیگر چه موجودی هستی؟»
ماهی، خوب وراندازشان کرد و گفت: «خواهش میکنم توهین نکنید. اسم من ماهی سیاه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگویید تا با هم آشنا بشویم.»
یکی از کفچه ماهیها گفت: «ما هم دیگر را کفچه ماهی صدا میکنیم.»
دیگری گفت: «دارای اصل و نسب.»
دیگری گفت: «از ما خوشگل تر، تو دنیا پیدا نمیشود.»
دیگری گفت: «مثل تو بی ریخت و بد قیافه نیستیم.»
ماهی گفت: «من هیچ خیال نمیکردم شما اینقدر خودپسند باشید. باشد، من شما را می بخشم، چون این حرفها را از روی نادانی می زنید.»
کفچه ماهیها یک صدا گفتند: «یعنی ما نادانیم؟»
ماهی گفت: «اگر نادان نبودید، می دانستید در دنیا خیلی های دیگر هم هستند که ریختشان برای خودشان خیلی هم خوشایند است! شما حتی اسمتان هم مال خودتان نیست.»
کفچه ماهیها خیلی عصبانی شدند، اما چون دیدند ماهی کوچولو راست میگوید، از در دیگری در آمدند و گفتند: «اصلا تو بیخود به در و دیوار می زنی .ما هر روز، از صبح تا شام دنیا را میگردیم، اما غیر از خودمان و پدر و مادرمان، هیچ کس را نمی بینیم، مگر کرمهای ریزه که آنها هم به حساب نمی آیند!»
ماهی گفت: «شما که نمی توانید از برکه بیرون بروید، چطور ازدنیا گردی دم می زنید؟»
کفچه ماهیها گفتند: «مگر غیر از برکه، دنیای دیگری هم داریم؟»
ماهی گفت: «دست کم باید فکر کنید که این آب از کجا به اینجا می ریزد و خارج از آب چه چیزهایی هست.»
کفچه ماهیها گفتند: «خارج از آّب دیگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را ندیده ایم! هاها…هاها… به سرت زده بابا!»
ماهی سیاه کوچولو هم خندهاش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهیها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمهیی حرف بزند، پرسید: «حالا مادرتان کجاست؟»
.
ناگهان صدای زیر قورباغه ای او را از جا پراند.
قورباغه لب برکه، روی سنگی نشسته بود. جست زد توی آب و آمد پیش ماهی و گفت: «من اینجام، فرمایش؟»
ماهی گفت: «سلام خانم بزرگ!»
قورباغه گفت: «حالا چه وقت خودنمائی است، موجود بی اصل و نسب! بچه گیر آوردهیی و داری حرفهای گنده گنده می زنی، من دیگر آنقدرها عمر کردهام که بفهمم دنیا همین برکه است. بهتر است بروی دنبال کارت و بچههای مرا از راه به در نبری.»
ماهی کوچولو گفت: «صد تا از این عمرها هم كه بکنی، باز هم یک قورباغهی نادان و درمانده بیشتر نیستی.»
قورباغه عصبانی شد و جست زد طرف ماهی سیاه کوچولو. ماهی تکان تندی خورد و مثل برق در رفت و لای و لجن و کرمهای ته برکه را به هم زد.
.
دره پر از پیچ و خم بود. جویبار هم آبش چند برابر شده بود، اما اگر میخواستی از بالای کوهها ته دره را نگاه کنی، جویبار را مثل نخ سفیدی می دیدی. یک جا تخته سنگ بزرگی از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتی، به اندازهی کف دست، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمی آفتاب لذت می برد و نگاه میکرد به خرچنگ گرد و درشتی که نشسته بود روی شن های ته آب، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغهیی را که شکار کرده بود، میخورد. ماهی کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسید. از دور سلامیکرد.
خرچنگ چپ چپ به او نگاهی کرد و گفت: «چه ماهی با ادبی! بیا جلو کوچولو، بیا!»
ماهی کوچولو گفت: «من می روم دنیا را بگردم و هیچ هم نمیخواهم شکار جنابعالی بشوم.»
خرچنگ گفت: «تو چرا اینقدر بدبین و ترسویی، ماهی کوچولو؟»
ماهی گفت: «من نه بدبینم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم می بیند و عقلم میگوید ، به زبان می آورم.»
خرچنگ گفت: «خوب، بفرمایید ببینم چشم شما چه دید و عقلتان چه گفت که خیال کردید ما میخواهیم شما را شکار کنیم؟»
ماهی گفت: «دیگر خودت را به آن راه نزن!»
خرچنگ گفت: «منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدی بابا! من با قورباغهها لجم و برای همین شکارشان میکنم. می دانی ، این ها خیال میکنند تنها موجود دنیا هستند و خوشبخت هم هستند، و من میخواهم بهشان بفهمانم که دنیا واقعا دست کیست! پس تو دیگر نترس جانم، بیا جلو، بیا!»
خرچنگ این حرفها را گفت و پس پسکی راه افتاد طرف ماهی کوچولو. آنقدر خنده دار راه میرفت که ماهی بی اختیار خندهاش گرفت و گفت: «بیچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نیستی، از کجا می دانی دنیا دست کیست؟»
ماهی سیاه از خرچنگ فاصله گرفت. سایهیی بر آب افتاد و ناگهان، ضربهی محکمیخرچنگ را توی شن ها فرو کرد. مارمولک از قیافهی خرچنگ چنان خندهاش گرفت که لیز خورد و نزدیك بود خودش هم بیفتد توی آب. خرچنگ، دیگر نتوانست بیرون بیاید. ماهی کوچولو دید پسر بچهی چوپانی لب آب ایستاده و به او و خرچنگ نگاه میکند. یک گله بز و گوسفند به آب نزدیک شدند و پوزههایشان را در آب فرو کردند. صدای مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.
.
ماهی سیاه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت، مارمولک را صدا زد و گفت: «مارمولک جان! من ماهی سیاه کوچولویی هستم که می روم آخر جویبار را پیدا کنم. فکر میکنم تو جانور عاقل و دانایی باشی، اینست که میخواهم چیزی از تو بپرسم.»
مارمولک گفت: «هر چه میخواهی بپرس.»
ماهی گفت: «در راه، مرا خیلی از مرغ سقا و اره ماهی و پرندهی ماهیخوار می ترساندند، اگر تو چیزی دربارهی این ها می دانی، به من بگو.»
مارمولک گفت: «اره ماهی و پرندهی ماهیخوار، این طرف ها پیداشان نمیشود، مخصوصا اره ماهی که توی دریا زندگی میکند. اما سقائک همین پایین ها هم ممکن است باشد. مبادا فریبش را بخوری و توی کیسه اش بروی.»
ماهی گفت: «چه کیسه ای؟»
مارمولک گفت: «مرغ سقا زیر گردنش کیسه ای دارد که خیلی آب میگیرد. او در آب شنا میکند و گاهی ماهیها، ندانسته، وارد کیسهی او میشوند و یک راست میروند توی شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد، ماهیها را در همان کیسه ذخیره میکند که بعد بخورد.»
ماهی گفت: «حالا اگر ماهی وارد کیسه شد، دیگر راه بیرون آمدن ندارد؟»
مارمولک گفت: «هیچ راهی نیست، مگر اینکه کیسه را پاره کند. من خنجری به تو می دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدی، این کار را بکنی.»
آنوقت، مارمولک توی شكاف سنگ خزید و با خنجر بسیار ریزی برگشت.
ماهی كوچولو خنجر را گرفت و گفت: «مارمولك جان! تو خیلی مهربانی. من نمی دانم چطوری از تو تشكر كنم.»
مارمولک گفت: «تشکر لازم نیست جانم! من از این خنجرها خیلی دارم. وقتی بیکار می شوم، می نشینم از تیغ گیاهها خنجر می سازم و به ماهیهای دانایی مثل تو می دهم.»
ماهی گفت: «مگر قبل از من هم ماهی یی از اینجا گذشته؟»
مارمولک گفت: «خیلی ها گذشته اند! آن ها حالا دیگر برای خودشان دسته ای شده اند و مرد ماهیگیر را به تنگ آوردهاند.»
ماهی سیاه گفت: «می بخشی که حرف، حرف می آورد. اگر به حساب فضولی ام نگذاری، بگو ببینم ماهیگیر را چطور به تنگ آوردهاند؟»
مارمولک گفت: «آخر نه که با همند ، همینکه ماهی گیر تور انداخت ، وارد تور میشوند و تور را با خودشان میکشند و می برند ته دریا.»
مارمولک گوشش را گذاشت روی شکاف سنگ و گوش داد و گفت: «من دیگر مرخص می شوم، بچههایم بیدار شده اند.»
مارمولک رفت توی شکاف سنگ. ماهی سیاه ناچار راه افتاد. اما همین طور سئوال پشت سر سئوال بود که دایم از خودش میکرد: «ببینم، راستی جویبار به دریا می ریزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستی، اره ماهی دلش می آید هم جنس های خودش را بكشد و بخورد؟ پرندهی ماهیخوار، دیگر چه دشمنی با ما دارد؟
.
ماهی کوچولو، شنا کنان میرفت و فکر میکرد. در هر وجب راه چیز تازه ای می دید و یاد میگرفت. حالا دیگر خوشش میآمد که معلق زنان از آبشارها پایین بیفتد و باز شنا کند. گرمی آفتاب را بر پشت خود حس میکرد و قوت میگرفت.
یک جا آهویی با عجله آب میخورد. ماهی کوچولو سلام کرد و گفت: «آهو خوشگله، چه عجلهای داری؟»
آهو گفت: «شکارچی دنبالم کرده ، یک گلوله هم بهم زده، ایناهاش.»
ماهی کوچولو جای گلوله را ندید، اما از لنگ لنگان دویدن آهو فهمید که راست میگوید.
.
یک جا لاک پشت ها در گرمای آفتاب چرت می زدند و جای دیگر قهقههی کبک ها توی دره می پیچید. عطر علف های کوهی در هوا موج می زد و قاطی آب می شد. بعد از ظهر به جایی رسید که دره پهن می شد و آب از وسط بیشهیی میگذشت. آب آنقدر زیآد شده بود که ماهی سیآه، راستی راستی، کیف میکرد. بعد هم به ماهیهای زیادی برخورد. از وقتی که از مادرش جدا شده بود ، ماهی ندیده بود. چند تا ماهی ریزه دورش را گرفتند و گفتند: «مثل اینکه غریبهای، ها؟»
ماهی سیاه گفت: «آره غریبه ام. از راه دوری می آیم.»
ماهی ریزهها گفتند: «کجا میخواهی بروی؟»
ماهی سیاه گفت: «می روم آخر جویبار را پیدا کنم.»
ماهی ریزهها گفتند: «کدام جویبار؟»
ماهی سیاه گفت: «همین جویباری که توی آن شنا میکنیم.»
ماهی ریزهها گفتند: «ما به این میگوییم رودخانه.»
ماهی سیاه چیزی نگفت. یکی از ماهیهای ریزه گفت: «هیچ می دانی مرغ سقا نشسته سر راه؟»
ماهی سیاه گفت: «آره ، می دانم.»
یکی دیگر گفت: «این را هم می دانی که مرغ سقا چه کیسهی گل و گشادی دارد؟»
ماهی سیاه گفت: «این را هم می دانم.»
ماهی ریزه گفت: «با این همه باز میخواهی بروی؟»
ماهی سیاه گفت: «آره، هر طوری شده باید بروم!»
.
به زودی میان ماهیها چو افتاد که: ماهی سیاه کوچولویی از راههای دور آمده و میخواهد برود آخر رودخانه را پیدا کند و هیچ ترسی هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهی ریزهها وسوسه شدند که با ماهی سیاه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نیامد. چند تا هم گفتند: «اگر مرغ سقا نبود، با تو میآمدیم، ما از کیسهی مرغ سقا می ترسیم.»
.
لب رودخانه دهی بود. زنان و دختران ده توی رودخانه ظرف و لباس می شستند. ماهی کوچولو مدتی به هیاهوی آن ها گوش داد و مدتی هم آب تنی بچهها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زیر سنگی گرفت خوابید. نصف شب بیدار شد و دید ماه، توی آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.
.
ماهی سیاه کوچولو ماه را خیلی دوست داشت. شب هایی که ماه توی آب میافتاد ، ماهی دلش میخواست که از زیر خزهها بیرون بخزد و چند کلمهیی با او حرف بزند، اما هر دفعه مادرش بیدار می شد و او را زیر خزهها میکشید و دوباره میخواباند.
ماهی کوچولو پیش ماه رفت و گفت: «سلام، ماه خوشگلم!»
ماه گفت: «سلام، ماهی سیاه کوچولو! تو کجا اینجا کجا ؟»
ماهی گفت: «جهانگردی میکنم.»
ماه گفت: «جهان خیلی بزرگ ست، تو نمی توانی همه جا را بگردی.»
ماهی گفت: «باشد، هر جا كه توانستم ، می روم.»
ماه گفت: «دلم میخواست تا صبح پیشت بمانم. اما ابر سیاه بزرگی دارد می آید طرف من که جلو نورم را بگیرد.»
ماهی گفت: «ماه قشنگ! من نور تو را خیلی دوست دارم، دلم میخواست همیشه روی من بتابد.»
ماه گفت: «ماهی جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشید به من نور می دهد و من هم آن را به زمین می تابانم. راستی تو هیچ شنیدهیی که آدم ها میخواهند تا چند سال دیگر پرواز کنند بیایند روی من بنشینند؟»
ماهی گفت: «این غیر ممکن است.»
ماه گفت: «کار سختی است، ولی آدم ها هر کار دلشان بخواهد…»
ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سیاه رسید و رویش را پوشاند و شب دوباره تاریک شد و ماهی سیاه، تک و تنها ماند. چند دقیقه، مات و متحیر، تاریکی را نگاه کرد. بعد زیر سنگی خزید و خوابید.
.
صبح زود بیدار شد. بالای سرش چند تا ماهی ریزه دید که با هم پچ پچ میکردند. تا دیدند ماهی سیاه بیدار شد، یک صدا گفتند: «صبح به خیر!»
ماهی سیاه زود آن ها را شناخت و گفت: «صبح به خیر! بالاخره دنبال من راه افتادید!»
یکی از ماهیهای ریزه گفت: «آره، اما هنوز ترسمان نریخته.»
یکی دیگر گفت: «فکر مرغ سقا راحتمان نمیگذارد.»
ماهی سیاه گفت: «شما زیادی فکر میکنید. همه اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترسمان به کلّی می ریزد.»
اما تا خواستند راه بیفتند، دیدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشی روی سرشان گذاشته شد و همه جا تاریک شد و راه گریزی هم نماند. ماهی سیاه فوری فهمید که در کیسهی مرغ سقا گیر افتاده اند.
.
ماهی سیاه کوچولو گفت: «دوستان! ما در کیسهی مرغ سقا گیر افتاده ایم، اما راه فرار هم به کلّی بسته نیست.»
ماهی ریزهها شروع کردند به گریه و زاری، یکیشان گفت: «ما دیگر راه فرار نداریم. تقصیر توست که زیر پای ما نشستی و ما را از راه در بردی!»
یکی دیگر گفت: «حالا همهی ما را قورت می دهد و دیگر کارمان تمام است!»
ناگهان صدای قهقههی ترسناکی در آب پیچید. این مرغ سقا بود که میخندید. میخندید و میگفت: «چه ماهی ریزههایی گیرم آمده! هاهاهاهاها… راستی که دلم برایتان می سوزد! هیچ دلم نمی آید قورتتان بدهم! هاهاهاهاها …»
ماهی ریزهها به التماس افتادند و گفتند: «حضرت آقای مرغ سقا! ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید، منقار مبارک را یک کمی باز کنید که ما بیرون برویم، همیشه دعاگوی وجود مبارک خواهیم بود!»
مرغ سقا گفت: «من نمیخواهم همین حالا شما را قورت بدهم. ماهی ذخیره دارم، آن پایین را نگاه کنید…»
چند تا ماهی گنده و ریزه ته کیسه ریخته بود . ماهیهای ریزه گفتند: «حضرت آقای مرغ سقا! ما که کاری نکردهایم، ما بی گناهیم. این ماهی سیاه کوچولو ما را از راه در برده…»
ماهی کوچولو گفت: «ترسوها ! خیال کردهاید این مرغ حیله گر، معدن بخشایش است که این طوری التماس میکنید؟»
ماهیهای ریزه گفتند: «تو هیچ نمی فهمی چه داری میگوئی. حالا می بینی حضرت آقای مرغ سقا چطور ما را می بخشند و تو را قورت می دهند!»
مرغ سقا گفت: «آره، می بخشمتان، اما بهیک شرط.»
ماهیهای ریزه گفتند: «شرطتان را بفرمایید، قربان!»
مرغ سقا گفت: «این ماهی فضول را خفه کنید تا آزادی تان را به دست بیاورید.»
ماهی سیاه کوچولو خودش را کنار کشید به ماهی ریزهها گفت: «قبول نکنید! این مرغ حیله گر میخواهد ما را به جان هم دیگر بیندازد. من نقشه ای دارم…»
اما ماهی ریزهها آنقدر در فکر رهائی خودشان بودند که فکر هیچ چیز دیگر را نکردند و ریختند سر ماهی سیاه کوچولو. ماهی کوچولو به طرف کیسه عقب می نشست و آهسته میگفت: «ترسوها ،به هر حال گیر افتاده اید و راه فراری ندارید ، زورتان هم به من نمیرسد.»
ماهیهای ریزه گفتند: «باید خفه ات کنیم، ما آزادی میخواهیم!»
ماهی سیاه گفت: «عقل از سرتان پریده! اگر مرا خفه هم بکنید باز هم راه فراری پیدا نمیکنید، گولش را نخورید!»
ماهی ریزهها گفتند: «تو این حرف را برای این می زنی که جان خودت را نجات بدهی، و گرنه اصلا فکر ما را نمیکنی!»
ماهی سیاه گفت: «پس گوش کنید راهی نشانتان بدهم. من میان ماهیهای بیجان، خود را به مردن می زنم؛ آنوقت ببینیم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد یا نه، و اگر حرف مرا قبول نکنید، با این خنجر همه تان را میکشم یا کیسه را پاره پاره میکنم و در می روم و شما …»
یکی از ماهیها وسط حرفش دوید و داد زد: «بس کن دیگر! من تحمل این حرفها را ندارم… اوهو… اوهو… اوهو…»
ماهی سیاه گریهی او را که دید، گفت: «این بچه ننهی ناز نازی را چرا دیگر همراه خودتان آوردید؟»
بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهیهای ریزه گرفت. آن ها ناچار پیشنهاد ماهی کوچولو را قبول کردند. دروغکی با هم زد و خوردی کردند ، ماهی سیاه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا ، ماهی سیاه فضول را خفه کردیم …»
مرغ سقا خندید و گفت: «کار خوبی کردید. حالا به پاداش همین کار، همه تان را زنده زنده قورت می دهم که توی دلم یک گردش حسابی بکنید!»
ماهی ریزهها دیگر مجال پیدا نکردند. به سرعت برق از گلوی مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
.
اما ماهی سیاه، همان وقت خنجرش را کشید و بهیک ضربت دیوارهی کیسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فریادی کشید و سرش را به آب کوبید، اما نتوانست ماهی کوچولو را دنبال کند.
ماهی سیاه رفت و رفت، و باز هم رفت، تا ظهر شد. حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری میگذشت.از راست و چپ چند رودخانهی کوچک دیگر هم به آن پیوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهی سیاه از فراوانی آب لذت می برد. ناگهان به خود آمد و دید آب ته ندارد. اینور رفت، آنور رفت، به جایی برنخورد. آنقدر آب بود که ماهی کوچولو تویش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائی نخورد. ناگهان دید یک حیوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله میکند. یک ارهی دو دم جلو دهنش بود. ماهی کوچولو فکر کرد همین حالاست که اره ماهی تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبید و جا خالی کرد و آمد روی آب، بعد از مدتی، دوباره رفت زیر آب که ته دریا را ببیند. وسط راه بهیک گله ماهی برخورد – هزارها هزار ماهی!
.
از یکیشان پرسید: «رفیق، من غریبه ام، از راههای دور می آیم، اینجا کجاست؟»
ماهی ، دوستانش را صدا زد و گفت: «نگاه کنید! یکی دیگر…»
بعد به ماهی سیاه گفت: «رفیق، به دریا خوش آمدی!»
یکی دیگر از ماهیها گفت: «همهی رودخانهها و جویبارها به اینجا می ریزند، البته بعضی از آن ها هم به باتلاق فرو میروند.»
یکی دیگر گفت: «هر وقت دلت خواست، می توانی داخل دستهی ما بشوی.»
ماهی سیاه کوچولو شاد بود که به دریا رسیده است. گفت: «بهتر است اول گشتی بزنم، بعد بیایم داخل دستهی شما بشوم. دلم میخواهد این دفعه که تور مرد ماهیگیر را در می برید، من هم همراه شما باشم.»
یکی از ماهیها گفت: «همین زودی ها به آرزویت می رسی، حالا برو گشتت را بزن، اما اگر روی آب رفتی مواظب ماهیخوار باش که این روزها دیگر از هیچ کس پروایی ندارد، هر روز تا چهار پنج ماهی شکار نکند، دست از سر ما بر نمی دارد.»
.
آنوقت ماهی سیاه از دستهی ماهیهای دریا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمی بعد آمد به سطح دریا، آفتاب گرم می تابید. ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس میکرد و لذت می برد. آرام و خوش در سطح دریا شنا میکرد و به خودش میگفت: «مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می شوم – مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد…»
.
ماهی سیاه کوچولو نتوانست فکر و خیالش را بیشتر از این دنبال کند. ماهیخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهی کوچولو لای منقار دراز ماهیخوار دست و پا می زد، اما نمی توانست خودش را نجات بدهد. ماهیخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در میرفت! آخر، یک ماهی کوچولو چقدر می تواند بیرون از آب زنده بماند؟
ماهی فکر کرد که کاش ماهیخوار همین حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقیقه ای جلو مرگش را بگیرد. با این فکر به ماهیخوار گفت: «چرا مرا زنده زنده قورت نمی دهی؟ من از آن ماهیهایی هستم که بعد از مردن، بدنشان پر از زهر میشود.»
ماهیخوار چیزی نگفت، فکر کرد: «آی حقه باز! چه کلکی تو کارت است؟ نکند میخواهی مرا به حرف بیاوری که در بروی؟»
خشکی از دور نمایان شده بود و نزدیکتر و نزدیکتر می شد. ماهی سیاه فکر کرد: «اگر به خشکی برسیم دیگر کار تمام است.»
این بود که گفت: «می دانم که میخواهی مرا برای بچه ات ببری، اما تا به خشکی برسیم، من مرده ام و بدنم کیسهی پر زهری شده. چرا به بچههات رحم نمیکنی؟»
ماهیخوار فکر کرد: «احتیاط هم خوب كاری ست! تو را خودم میخورم و برای بچههایم ماهی دیگری شکار میکنم… اما ببینم… کلکی تو کار نباشد؟ نه، هیچ کاری نمی توانی بکنی!»
ماهیخوار در همین فکرها بود که دید بدن ماهی سیاه، شل و بیحرکت ماند. با خودش فکر کرد: «یعنی مُرده؟ حالا دیگر خودم هم نمی توانم او را بخورم. ماهی به این نرم و نازکی را بیخود حرام کردم!»
این بود که ماهی سیاه را صدا زد که بگوید: «آهای کوچولو! هنوز نیمه جانی داری که بتوانم بخورمت؟»
.
اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همین که منقارش را باز کرد، ماهی سیاه جستی زد و پایین افتاد. ماهیخوار دید بد جوری کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهی سیاه کوچولو. ماهی مثل برق در هوا شیرجه میرفت، از اشتیاق آب دریا، بیخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دریا سپرده بود. اما تا رفت توی آب و نفسی تازه کرد، ماهیخوار مثل برق سر رسید و این بار چنان به سرعت ماهی را شکار کرد و قورت داد که ماهی تا مدتی نفهمید چه بلایی بر سرش آمده، فقط حس میکرد که همه جا مرطوب و تاریک است و راهی نیست و صدای گریه می آید.
.
وقتی چشم هایش به تاریکی عادت کرد، ماهی بسیار ریزهیی را دید که گوشه ای کز کرده بود و گریه میکرد و ننه اش را میخواست. ماهی سیاه نزدیک شد و گفت: «کوچولو! پاشو درفکر چارهیی باش، گریه میکنی و ننه ات را میخواهی که چه؟»
ماهی ریزه گفت: «تو دیگر… کی هستی؟… مگر نمی بینی دارم… دارم از بین… می روم؟… اوهو… اوهو… اوهو… ننه… من… من دیگر نمی توانم با تو بیام تور ماهیگیر را ته دریا ببرم… اوهو… اوهو!»
ماهی کوچولو گفت: «بس کن بابا ، تو که آبروی هر چه ماهی است، پاک بردی!»
وقتی ماهی ریزه جلو گریه اش را گرفت، ماهی کوچولو گفت: «من میخواهم ماهیخوار را بکشم و ماهیها را آسوده کنم، اما قبلا باید تو را بیرون بفرستم که رسوایی بار نیاوری.»
ماهی ریزه گفت: «تو که داری خودت می میری، چطوری میخواهی ماهیخوار را بکشی؟»
ماهی کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت: «از همین تو ، شکمش را پاره میکنم، حالا گوش کن ببین چه میگویم: من شروع میکنم به وول خوردن و اینور و آنور رفتن، که ماهیخوار قلقلکش بشود و همین که دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن، توبیرون بپر.»
ماهی ریزه گفت: «پس خودت چی؟»
ماهی کوچولو گفت: «فکر مرا نکن. من تا این بدجنس را نکشم، بیرون نمی آیم.»
.
ماهی سیاه این را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اینور و آنور رفتن و شکم ماهیخوار را قلقلک دادن. ماهی ریزه دم در معدهی ماهیخوار حاضر ایستاده بود. تا ماهیخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن، ماهی ریزه از دهان ماهیخوار بیرون پرید و در رفت و کمی بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهی سیاه خبری نشد. ناگهان دید ماهیخوار همینطور پیچ و تاب میخورد و فریاد میکشد، تا این که شروع کرد به دست و پا زدن و پایین آمدن و بعد شلپی افتاد توی آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد، اما از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و تا به حال هم هیچ خبری نشده…
.
ماهی پیر قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:«دیگر وقت خواب ست بچهها، بروید بخوابید.»
بچهها و نوهها گفتند: «مادربزرگ! نگفتی آن ماهی ریزه چطور شد.»
ماهی پیر گفت: «آن هم بماند برای فردا شب. حالا وقت خواب ست، شب به خیر!»
یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو «شب به خیر» گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد، اما ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود…
شب چله تو هم مبارک ماهی سیاه کوچولو.
آزاده:
ممنون.
ممنون! شب چلهی ما را هم ساختی. جای یک عکس خالی بود فقط.
آتوسا:
راست میگی، هنوز قسمت «عکس» نجواها راه نیافتاده
آهان ، پس برای همین هم شما مثل آن ماهی سرخ کوچولو یاد دریا کرده اید. احتمالا تا مدت کوتاهی دیگر پیام می گذارید که خداحافظ ، مواظب تهران خانم باشید من رفتم ! نه ؟
فرشته صادقی:
بله درست حدس زدین، از این روزها باید تهران خانم را بسپارم دست شما
آره منم شب چله رو بیشتر دوست دارم و نجواها رو هم بیشتر از بامدادی . زمستون خوبی داشته باشی .
مدیر:
ممنون. شما هم زمستان خوبی داشته باشی.
شب چله شما هم با تاخیر مبارک
صندوقک:
شما همیشه به موقع هستید، اینبار هم به موقع بودی.