شبی که از نزدیکی یک غول دریایی عبور کردم

هواپیما برفراز خلیج‌فارس پرواز می‌کرد و دیگر به نزدیکی‌های امارات رسیده بودیم. هوا کاملا تاریک بود و زیر پایم این جا و آن‌جا می‌توانستم چراغ‌های کشتی‌ها، قایق‌ها و سکوهای نفتی را تشخیص دهم.

ناگاه کمی آن‌طرف‌تر مجموعه‌ی عظیمی از چراغ و نور دیدم، و برای یک لحظه احساس کردم به خشکی رسیده‌ایم و این چراغ‌ها پیش‌درآمد شهر هستند، اما شکل و شمایل چراغ‌ها به سرعت به من گفت که این شیء روشن و بزرگ که در میان هیبت تاریک شب می‌درخشید چیزی جز یک قایق بزرگ نبود. در واقع قایقی خیلی خیلی بزرگ.

من داشتم به یک ناو هواپیمابر آمریکایی نگاه می‌کردم. آرایش منظم چراغ‌های باند پرواز که به صورت مایل بر امتداد کشتی قرار گرفته بودند، مجموعه‌ی مسکونی و فرماندهی ناو که در قسمت عقب آن قرار گرفته بود و همین‌طور چراغ‌هایی که دور تا دور پیکر عظیمش را گرفته بودند، همه و همه تردیدی باقی نمی‌گذاشت که این یک ناو هواپیمابر بود. به خاطر تاریکی، چیزی از بدنه‌ی ناو قابل دیدن نبود، اما مسیر چراغ‌ها و چیدمان آن‌ها به من کمک می‌کرد تا در ذهنم خطوط ناپیدای تاریک را پر کنم تا بتوانم به خوبی این بزرگ‌ترین واحد نظامی جهان را مجسم کنم. همیشه لازم نیست چیزها را ببینیم، گاهی خطوط روشن پیرامون یک شیء به اندازه‌ی کافی به ما اطلاعات می‌دهد، مثل سیاه‌چاله‌ای که با تلسکوپ‌ قابل دیدن نیست، اما تابش‌های گاما و ایکس پیرامونش، هویت‌اش را افشا می‌کنند.

این شناور زیبا و آرام  با آن همه چراغ‌های زرد و سپید که به عروسی خفته در دل شب می‌مانست یک ناو فلزی سرد و مخوف بیش نبود. در طبقه‌هایش سربازها و افسرها و ژنرال‌ها بودند. گروهی خواب و گروهی بیدار، چرا که یک ناو جنگی همیشه آماده‌ی رزم است. مطمئن بودم جایی در طبقاتش، موشک‌های کروز بی‌شماری چیده شده بودند و البته موشک‌هایی برای نابود کردن هر آن‌چه در دریا یا خشکی یا هوا حرکت می‌کرد نیز در زرادخانه‌ی دریایی‌اش وجود داشتند.

تردیدی نداشتم که در همان لحظه که من به ناو می‌نگریستم، او نیز با چشمان فلزی سردش به من می‌نگریست. احتمالا هواپیمای ما همچون نقطه‌ای روشن بر صفحه‌ی رادار کشتی نمایان بود و افسر کشیک شب آن را علامت زده بود: A332 یا چیزی شبیه به آن، یعنی این یک هواپیمای مسافری است.

نمی‌توانستم این فکر را از ذهنم بیرون کنم که ناو می‌توانست ظرف چند دقیقه من و همه‌ی مسافران را نابود کند. کافی بود افسر کشیک شب به جای A332 نوشته باشد XXXX یا YYYY یا هر کُد دیگری که در میان فهرست بلندبالای «اشیای پرنده‌ی خطرناک‌شان» داشتند. آن‌گاه آژیرها به صدا در می‌آمدند، ژنرال‌ها از خواب بیدار می‌شدند، فرماندهان فریاد می‌کشیدند و سربازها می‌دویدند. بلافاصله عضلات آهنین ناو زیر مهمیز فرمان‌های غیرقابل گریز نظامی به حرکت در می‌آمدند تا «غول مرگ» در دل شب جا به جا شود تا من و همراهانم را برای همیشه ببلعد.

هواپیما مدام دور می‌زد. هر بار که دور می‌زد، هیبت تاریک «غول دریایی» پیش چشمانم می‌آمد و خواب از چشمم دور می‌شد. مدام به خودم می‌گفتم که این ناو می‌تواند ظرف چند ساعت پیرامونش را تا شعاع چند صد کیلومتر به جهنمی از آتش و خون تبدیل کند.

این‌کار را بارها کرده بود و آماده بود تا دوباره انجام دهد.


مشترک نجواها شوید

10 دیدگاه

  1. کمانگیر گفت،

    ژانویه 2, 2009 در 9:05 ب.ظ.

    محشر بود.
    —————–
    نجواها: مرسی رفیق

  2. آزاده گفت،

    ژانویه 2, 2009 در 9:09 ب.ظ.

    نوشته ات همه ی حس ها و تفکر های حین پروازت رو منتقل کرد…
    ———————————————
    نجواها: ممنون

  3. سينا گفت،

    ژانویه 3, 2009 در 8:02 ق.ظ.

    توصيف فوق العاده اي بود. كاملاً حسش كرديم.

  4. صندوقک گفت،

    ژانویه 3, 2009 در 8:36 ق.ظ.

    آدم با تمام وجود حس نوشتتو حس کرد ، واقعا ممنون
    ——————————————-
    نجواها: ممنون، خوشحالم که حس رو منتقل کرده.

  5. احسان گفت،

    ژانویه 3, 2009 در 10:44 ق.ظ.

    عالی بود
    ———–
    نجواها: مرسی

  6. ژانویه 3, 2009 در 12:40 ب.ظ.

    [...] شبی که از نزدیکی &#174… نمی‌توانستم این فکر را از ذهنم بیرون کنم که ناو می‌توانست ظرف چند دقیقه من و همه‌ی مسافران را نابود کند. کافی بود افسر کشیک شب به جای A332 نوشته باشد XXXX یا YYYY یا هر کُد دیگری که در میان فهرست بلندبالای «اشیای پرنده‌ی خطرناک‌شان» داشتند. آن‌گاه آژیرها به صدا در می‌آمدند، ژنرال‌ها از خواب بیدار می‌شدند، فرماندهان فریاد می‌کشیدند و سربازها می‌دویدند. بلافاصله عضلات آهنین ناو زیر مهمیز فرمان‌های غیرقابل گریز نظامی به حرکت در می‌آمدند تا «غول مرگ» در دل شب جا به جا شود تا من و همراهانم را برای همیشه ببلعد. [...]

  7. بابلی گفت،

    ژانویه 3, 2009 در 3:20 ب.ظ.

    واااوووو….خیلی یخ زدم.خیلی حس جالبی به آدم میده این نوشته…چشمان فلزی، غول دریایی، نقطه روشن بر صفحه رادار فرمانهای غیر قابل گریز نظامی و شاهکارش عضلات آهنین.
    ——————————————————————————————————
    نجواها: ممنون بابلی عزیز :)

  8. پزشک78 گفت،

    ژانویه 7, 2009 در 12:21 ق.ظ.

    معرکه
    ما در بندرعباس با کوچکتر از اینهایش یخ میزدیم
    —————————————-
    نجواها:‌ نزدیک بندرعباس مگه می‌شن کشتی‌های نظامی آمریکایی؟

  9. شانگوله گفت،

    ژانویه 7, 2009 در 11:56 ق.ظ.

    بیشتر به اژدها می خورد تا غول!
    ——————————-
    نجواها: آره اگر اژدهای دریایی هم گذاشته بودم جالب می‌شد. ممنون.

  10. maral گفت،

    ژانویه 25, 2009 در 1:27 ق.ظ.

    hi,its the first time that i read an iranian site,i hope you dont mind, we could be friend_brothers with each other, i love iranian people ………ops its too much?! by the way i truely enjoy it,that was very nice and realistic… yours sincerly
    maral from afghanistan
    ———————————————————————————————————
    نجواها: مارال عزیز

    از این‌که به نجواها سر زدی و کامنت گذاشتی سپاسگذار هستم.
    کجای افغانستان زندگی می‌کنید؟


فرستادن دیدگاه