همه چیز عالی و تحت کنترل است، فقط بچه‌ات دیشب منفجر شد

بدست bamdadi

یکی از همکارهای سابقم که تیپ شخصیتی فراموش نشدنی داشت مرد میان‌سال پاکستانی‌ای بود به نام «ظفرخان». بسیار خوش‌قلب و ساده‌دل بود اما به خاطر مصرف زیاد حشیش بفهمی نفهمی خل بود، یا بهتر بگویم، گاهی وقت‌ها حرف‌هایی می‌زد و کارهایی می‌کرد که خل‌گونه بود. شاید هم علتش حشیش نبوده و علت دیگری داشته. همه این‌طور می‌گفتند و من هم می‌دانستم که پنهانی خیلی حشیش می‌کشید.

امروز اتفاقی افتاد که مرا یاد خاطره‌ای از ظفرخان انداخت.

چند سال پیش برای ماموریتی به یک سایت نفتی در خوزستان رفته بودیم. ظفرخان هم به عنوان دستیار آمده بود و یکی دو نفر دیگر هم بودند. یک مرحله از کاری که باید انجام می‌دادیم را انجام دادیم و چون تا مرحله‌ی بعدی حدود سه روز فرصت داشتیم گفتیم برویم اهواز و ظفرخان هم در محل بماند تا در صورتی که کارفرما کاری داشت کمک کند. قبل از رفتن به ظفرخان گفتم: «ظفرخان ما حدود سه روز نیستیم، دستگاه‌ها هم همه آماده هستند فقط دستگاه xxx را یک‌بار آزمایش کن (Function Test) اگر موردی بود حتما اطلاع بده. ما اهواز هستیم و تا این‌جا فقط یک ساعت فاصله است.»

ما رفتیم و توی آن سه روز یکی دوباری هم با ظفرخان تماس داشتم و او هم طبق عادتش همیشه می‌گفت:‌«الحمدلله، ماشاءالله، همه چیز خوب و مرتب است، همه چیز تحت کنترل است». و من هم خیالم راحت بود. عبارت دقیقی که با لهجه‌ی پاکستانی می‌گفت این بود:

Alhamdull’allah, masha’allah, everything is in excellent condition!!

روزی که به سایت نفتی برگشتیم و دیگر باید آماده می‌شدیم تا مرحله‌ی دوم ماموریت را انجام دهیم ظفرخان آمد جلو. پرسیدم ظفرخان اوضاع خوبه دیگه؟

- بله! الحمدالله ماشاءالله همه چیز مرتبه! همه چیز خوبه، هیچ مشکلی هم نیست. فقط این دستگاه xxx کار نمی‌کنه!

آن روز رسما بیچاره شدیم، چون زمان کافی برای تعمیر و راه‌اندازی دستگاه نمانده بود، اما این موضوع به سرعت تبدیل شد به یک شوخی بزرگ و افتاد توی دهان همه‌ی همکارها و هر بار هم همه این‌قدر از ته دل می‌خندیدند که اشک توی چشم‌هایشان حلقه می‌بست. هر جا می‌رفتیم و از هر کسی می‌پرسیدیم اوضاع چطوره، بر می‌گشت خنده‌ی شیطنت‌آمیزی می‌کرد و از فرصت استفاده می‌کرد تا بگوید:

- الحمدالله ماشاءالله همه چیز مرتبه! همه چیز خوبه، هیچ مشکلی هم نیست. فقط رئیس مرد!

یا مثلا

- الحمدالله ماشاءالله همه چیز مرتبه! همه چیز خوبه، هیچ مشکلی هم نیست. فقط ماشین شرکت تصادف کرده و چهارتا از همکارها آتیش گرفتن!

یا مثلا وقتی خیلی جدی سر سایت می‌رفتی و در موقعیتی که اصلا انتظار شوخی نداشتی از دستیارت می‌پرسیدی خوب وضعیت چطوره؟ ناگهان می‌گفت:

- الحمدالله ماشاءالله همه چیز مرتبه! همه چیز خوبه، هیچ مشکلی هم نیست. فقط برق رفت و کامپیوتر سوخت و همه‌ی داده‌‌ها پرید!


مرد همسایه

این را امروز برای یکی از همکارهای جدیدم تعریف کردم. او هم یک داستان مشابه تعریف کرد. البته نسخه‌ی او فقط یک داستان بود (خاطره نبود):

روزی روزگاری مردی می‌رود مسافرت و به همسایه‌اش سفارش می‌کند که مراقب خانه‌اش باشد و به خصوص به پرنده‌اش هم غذا بدهد. مرد به مسافرت می‌رود و بعد از چند روز همسایه با او تماس می‌گیرد. مرد از اوضاع خانه می‌پرسد. همسایه می‌گوید: بله، همه چیز مرتبه و جای هیچ‌نگرانی نیست. فقط کمی با پرنده مشکل دارم.

مرد: چه مشکلی با پرنده داری؟

همسایه: هیچی حالش بد بود. فکر کنم غذای مانده خورده بود.

مرد: چی؟ چه غذایی خورده بود مگر؟

همسایه: غذای فاسد. آخه یخچال  از کار افتاده.

مرد: چی؟ یخچال چرا از کار افتاده؟

همسایه: آخه سیم برق توی پارکینگ اتصالی کرد و پارکینگ آتیش گرفت.

مرد: چی؟ آتیش؟ توی پارکینگ؟

همسایه: آره، البته الان دیگه خاموش شده، ولی خونه رو دیگه نتونستیم نجات بدیم. الان از تلفن عمومی زنگ می‌زنم!

حالا می‌دانم که احتمالا آن مرد همسایه، همین ظفرخان ما بوده است!

ظفرخان  کجاست؟‌ نمی‌دانم. یک بار خبر رسید در ویتنام است، یک بار هم در قطر تصادفی دیدم‌اش. آمده بود دفتر شرکت کاری داشت. اما بعد از آن دیگر خبری ازش ندارم. امیدوارم همه چیز برای ظفرخان خوب و عالی باشد و هیچ «اما» و «ولی» هم در کارش نباشد.


مشترک نجواها شوید