روزی که سَرَم را تکان ندادم
by bamdadi
طرفهای ساعت ده صبح بود که هربرت که یک مرد میانسال کلمبیاییست به واحد ما سر زد. نمایندهی کارفرماست و کارش سرکشی به واحدهای متخلف است که ببیند همه چیز مرتب پیش میرود یا نه، به زبان خودمانی «رئیس» محسوب میشود. آن روز هم طبق معمول برای اینکه خوی «مته به خشخاش گذارش» راضی شود چند گیر کوچک داد و بعد هم دوری در سایت زد. سرکشیاش که تمام شد و قبل از اینکه برود از من خواست برایش چند تا مدرک را برایش اسکن کنم، و تاکید کرد حتما کیفیت خیلی بالا باشد.
یکی از برگهها پاسپورتش بود. پرینتر چندکارهی قدیمی و ارزان اچپی را روی 600 نقطه در هر اینچ تنظیم کردم و فرمان شروع را دادم. پرینتر/اسکنر با صدای قژ و قژی که نشان میداد دارد خیلی زور میزند کارش را شروع کرد.
هربرت معمولا نمیتواند ساکت بماند. شروع کرد به صحبت کردن دربارهی ملیتها و پاسپورتها و مشکلات گرفتن ویزا و یکی از همکارها هم چند جملهای به بحث اضافه کرد و کار کشید به بحث اسرائیل و غزه! راستش از همان اولی که دهانش را باز کرد که دربارهی پاسپورت صحبت کند حس ششامم بهم گفته بود که بحث به اسرائیل کشیده خواهد شد، درست مثل توپی که روی یک سرازیری قل بخورد برود پایین.
هربرت معمولا دوست دارد خودش صحبت کند و دیگران گوش بدهند و تایید کنند. مدتی است که اخلاقش دستم آمده و برای همین موقعی که حرف میزند گوش میدهم و گاهی هم سرم را تکان میدهم یا جملهای در تایید حرفهایش میگویم. قبلا آزمایش کردهام، از آن دست آدمهایی نیست که بخواهد چیزی بشنود، ولی دوست هم ندارد که دیگران فکر کنند مستبد است. در واقع آدمی است که دوست دارد فکر کند که دیگران فکر میکنند او خیلی دموکرات است در حالیکه اصلا طاقت حرف مخالف را هم ندارد. دیکتاتوری است که موقع پیروی از فرامیناش باید وانمود کنی که کاملا از نظر منطقی تو را متقاعد کرده است! دیکتاتوری که اگر بداند دیکتاتور است دلش میشکند، باید متقاعدش کنی که باور داری او دموکرات است. کار مشکلی است، بنابراین من ترجیحا فقط سرم را تکان میدهم.
خلاصه، بحث اسرائیل شده بود و توی ذهن هربرت ظاهرا اسرائیل و یهودیت یک چیز بود. هربرت چون میدانست من ایرانی هستم، از من پرسید که آیا ایران یهودی دارد یا خیر. گفتم ایران نه تنها یهودی دارد بلکه یهودیها در مجلس نماینده هم دارند! داشت شاخ در میآورد!
پرینتر کماکان قژ و قژهای ناجوری میکرد، انگاری داشت زیر فشار اسکن جان میداد.
فورا از این بحث گذشت، چون همانطور که گفتم دوست نداشت از مرکزیت خارج شود. سخنرانیاش را ادامه داد که یهودیها اصولا از یک نژاد نیستند و اینکه به خودشان میگویند «بنی اسرائیل» الان دیگر مفهومی ندارد. بعد هم اضافه کرد که چون یهودیها منتظر ظهور (تولد) یک نجاتدهنده هستند، به خاطر همین ازدواجهایشان فقط از میان خودشان است برای اینکه نمیخواهند «او» که منتظرش هستند از یک خانوادهی غیریهودی متولد شود.
قژ و قژ پرینتر برای لحظهای قطع شد. فکر کردم مُرد، اما نه… بعد از چند ثانیه استراحت دوباره شروع کرد: قژژژژژ.
ناگهان هربرت انگار که ناگهان متوجه نکتهای شده باشد، از من پرسید: ببینم تو که یهودی نیستی؟
- نه من یهودی نیستم.
- آخه میخوام یه چیزی بگم گفتم به وخ ناراحت نشی. آره، من از یهودیها بدم میاد. هیچوقت ازشون خوشم نیومده. آدمای خیلی خودخواه و قوممحوری هستن. در کل خیلی چرند هستن!
داشت راست تو چشمهای من نگاه میکرد. فکر کنم منتظر این بود که طبق معمول «سرم را تکان بدهم».
اما من سرم را تکان ندادم. راست توی چشمهایش نگاه کردم و سرم را تکان ندادم. جو کمی سنگین شد. قصدم این نبود، خودش بحث را به جایی که نباید کشانده بود.
همین وقتها بود که دیگر اسکن پاسپورت تمام شد و هربرت باید کمکم میرفت تا به سرکشیهایش برسد.
هربرت دیگر چیزی نگفت، اما همچین «حال» نکرده بود. پاسپورت و حافظهی فلاشی را که فایل اسکن شده را توش ریخته بودم برداشت و از دفتر کارمان خارج شد.
به خودم گفتم شاید درست گفته باشد که «یهودیها» همه از یک نژاد نیستند، اما وقتی داشت میگفت «از یهودیها بدش میآید» عضلات گونهاش منقبض شده بود و رگهای گردناش متورم. مطمئن بودم نمیشود آدم نژادپرست باشد و وقتی دربارهی عقاید قومیاش سخنرانی میکند «رگهای گردنشاش متورم» و «عضلات گونهاش منقبض» نشود.
باور کنید نمیشود.