وقتی شترها، آدم‌ها و صحرا با هم خیس می‌شوند

توی دفتر کار صحرایی نشسته‌ام، درست وسط بیابان. جایی که تابستان‌ها آدم از شدت گرما پوست می‌اندازد و من هنوز آن گرمای کشنده‌ی چند ماه پیش را فراموش نکرده‌ام.

اما دیروز این‌جا باران بارید. گاهی زمستان‌ها این‌جا باران می‌بارد و چندان پدیده‌ی نادری نیست، اما هربار که باران می‌بارد، می‌بینی که مردم عوض می‌شوند و همه در مورد باران صحبت می‌کنند: «امروز باران خواهد آمد»، «راستی می‌دانی امروز در شهر باران آمده؟»، «امشب هوا بارانی است» و … ممکن است در لحظاتی که در تریای صحرایی منتظر جوش آمدن آب هستی تا قهوه‌ی دست‌ساز دم کنی، تصادفا در میان گفتگوی دو نفر که بی‌توجه به تو مشغول نوشیدن «چای و زنجبیل» هستند کلمه‌های عربی «باران» یا «سرما» را تشخیص دهی.

به گرما عادت دارند و زود سردشان می‌شود. اما توی چشم‌هایشان می‌بینی که از آمدن باران ذوق کرده‌اند و کیف می‌کنند که این زمین داغ و خشک خیس می‌شود. عاشق هوای تازه هستند، حتی اواخر تابستان که هنوز هوا از نظر من گرم است، شروع می‌کنند به باز گذاشتن در و پنجره که هوای وحشی صحرا بیاید داخل. حالا که هوا سرد شده، در را دیگر باز نمی‌گذارند، اما عشق می‌کنند با این هوا.

شاید فکر کنید، حالا یک باران ساده مگر نوبر است که این‌همه شلوغ‌اش می‌کنند؟

اما باور کنید حق دارند! این‌جا صحراست، باران در صحرا معنای دیگری دارد، خود زندگی است.

وقتی روی این شن‌ها که زیر آفتاب کشنده‌ی تابستان صحرا تفته و خشک شده‌اند باران تازه می‌بارد آدم کیف می‌کند. هوا بلوری و خنک می‌شود و آسمان و خاک بوی خوب باران می‌گیرد. از نفس کشیدن خسته نمی‌شوی، هی دلت می‌خواد نفس عمیق بکشی، ریه‌ها اصلا پر نمی‌شوند از این هوای بی‌نظیر. دلت می‌خواهد مثل کودکی بدوی، یا داد بزنی یا بزنی سیم آخر و در وسط منطقه‌ی ممنوعه‌ی نفتی آتش به راه بیاندازی و سیب‌زمینی کباب کنی!

حتی شترها هم سرکیف هستند. شاید زیر باران خیس شوند یا سردشان شود، اما مطمئنم برای تمام سال آینده «هوای خنک و خوب» در کوهان‌ها و ریه‌های بزرگ‌شان ذخیره می‌کنند. معلوم نیست بار دیگری که فرصت کنند زیر باران خیس شوند و هوای تازه و خنک نفس بکشند کی باشد، پس باید حساب‌گر باشند و تا می‌توانند ذخیره کنند.

باران در صحرا، برای خودش عالمی دارد.


مشترک نجواها شوید

11 دیدگاه

  1. هادی جامی گفت،

    ژانویه 16, 2009 در 1:47 ب.ظ.

    توصیف بسیار زیبائی بود . تبریک میگم بابت این حس توصیف گرایانه بسیار قوی
    ————————————————-
    نجواها: ممنون هادی جان.

  2. آتوسا گفت،

    ژانویه 16, 2009 در 3:50 ب.ظ.

    خیلی خوب نوشتی.
    توی کلیدر هم یه فصل هست که برف باریدن رو توصیف می کنه. خیلی قشنگه. نگرانی مردم بیابان نشین از خشکسالی سال بعد. البته خب الان مردم تهران نشینش هم نگرانن چه برسه به روستاییان بیچاره.
    ————————————————————————
    نجواها: واقعا، الان همه تشنه‌ی باران هستن، به خصوص تهران که روز به روز مزخرف‌تر می‌شه آب و هواش.

  3. آقا امین گفت،

    ژانویه 16, 2009 در 6:11 ب.ظ.

    داستان کوتاه بگویم بهتر است تا یک توصیف !
    داستانت به شدت زیبا یود ، با کلی حس های قشنگ ! مخصوصا بوی خاکی که باران بر رویش ببارد!
    راستی در فرندفید قراری با هم گذاشتیم !
    این ها را ببین اگر دوستشان داشتی بگو تا فایل اصلیش(پی اس دی) را هم برایت آپلود کنم .
    بعد در مورد لوگوی بامدادی من همان مدلی که دارد را دوست دارم ، فقط یکبار دیگر از اول طراحیش می کنم و اصطلاحا دستی به سر و رویش می کشم.
    http://aghaamin.shazdeh.us/wp-content/uploads/2009/01/logo.zip
    در این آدرس لوگوی نجواها را می توانی برداری ، عرض شود که به نظرم طرحی از یک نیم رخ مناسب بود ، چون قرارست نجوا بنویسی یعنی حرفهایت را بزنی ، فقط لب و بینی اش را کشیدم…. به هر حا بامدادی را هم همان مدل خودش اما تمیزش را درست می کنم بایت ! اینی که الان هست ظاهرا اسکن شده است ! به هر حال ! امیدوارم مورد پسندت باشد
    ———————————————————————
    نجواها: این‌جا هم ازت تشکر بکنم، لوگوی نهایی نجواها که همین الان هم گذاشتمش توی سایدبار عالی شده، خسته نباشی و دستت درد نکنه.
    قربانت

  4. ژانویه 17, 2009 در 7:15 ق.ظ.

    باران در صحرا! شاعرانه است.
    ———————————-
    نجواها: باور کنید که همین‌طوره.
    خیلی رویایی بود :)

  5. zeinab گفت،

    ژانویه 17, 2009 در 8:42 ق.ظ.

    خیلی دلم می خواست اونجا بودم و تو هوای بارونی اش نفس می کشیدم.
    اما اینجا چهارراه کالج آدم ترجیح می ده خیلی نفس نکشه فقط در حد ضرورت D:
    به جای ما هم نفس بکش.
    ——————————————————————
    نجواها: چهارراه‌کالج آب و هوای خودش رو داره. حالا که گفتی، یادم افتاد که منم هوس اون‌جا رو کردم الان :)

  6. فرشته صادقی گفت،

    ژانویه 17, 2009 در 6:18 ب.ظ.

    من هیچ وقت صحرا نرفته ام اما شنیده ام صحرا و آدمهای صحرا سبک خاصی هستند. شاید به خاطر مدل صحرا و شنها ها که خودش دریایی است و شاید به خاطر آسمان روزها همیشه آفتابی ، آبی و شبها تیره پر از ستاره . همیشه کمی حس شاعرانه دارند و در عین حال حس های( همان 5-6 گانه) قوی ای دارند . یعنی بعضی چیزها را زودتر احساس می کنند همین طورست ؟
    ———————————————————–
    نجواها: بستگی داره. به نظرم وقتی هوا خوب باشه، مثلا زمستون‌ها یا شب‌ها صحرا عالیه. هم از نظر زیبایی و هم از نظر آب و هوا.

  7. آقا امین گفت،

    ژانویه 18, 2009 در 1:53 ق.ظ.

    سلام بامدادی جان!
    طبق قرارمان این هم لوگوی بامدادی!
    http://aghaamin.shazdeh.us/wp-content/uploads/2009/01/bamdadi-logor.zip
    بامدادی کمی بیشتر وقت برد ، به هر حال!
    اگر مورد پسندتان بود و یا تغییراتی می خواستید بگویید تا انجام شود. در ضمن در این همه سایت و لینک مطلب و اینا یک ایمیل هم بگذارید بد نیست!
    منتظر ایمیلتان هستم!
    شاد باشید!
    ——————————————————————-
    نجواها: باز هم ممنون. در تماس هستیم.

  8. Kazar گفت،

    ژانویه 18, 2009 در 12:54 ب.ظ.

    نوشته ی جالبی بود ! یکی از دوستان من ، چند سالی تو ایران نبود . امسال که اومده بود ایران ، وقتی ریزش برف رو دید ، کلی ذوق کرد ! (کشوری که از بچگی اونجا زندگی می کرد کشور گرمسیری بود و برف تو اونجا نمی بارید )
    راستی یک مطلبی هست ، خواستم با شما در میونش بذارم اگه یک راه ارتباط به من بگید ، ممنون میشم . تو وبلاگتون که هرچی گشتم نه ایمیلی پیدا کردم و نه صفحه ی ارتباط با من .
    ———————————————————————————–
    نجواها: براتون ای‌میل فرستادم.

  9. حنان گفت،

    ژانویه 19, 2009 در 10:20 ق.ظ.

    اینجا خیلی وقته که باران نیومده.
    ————————–
    نجواها: :(

  10. فرنوش گفت،

    ژانویه 22, 2009 در 9:00 ب.ظ.

    دلم یه جای بی آب و علف می خاد با کلی خاک و خل و گرما .. که هر وقت بارون زد … دوباره زنده بشم ….
    ————————————————————————-
    نجواها: صحرایی که بارون هم داشته باشه معمولا کمه. همین‌جایی که من هستم این‌طوریه، حدود چند روز در سال بارون داره.

  11. شانگوله گفت،

    ژانویه 23, 2009 در 6:06 ق.ظ.

    بعد از باران امدن هم خاک کویر یک دست میشود و مثل سرشیر به هم میچسبد. در هفته های بعد یواش یواش ترک ور میدارد. به نظر من این منظرۀ خاک ترک ترک ورداشته از باران هم قشنگ تر است. مثل تابلوهای 300 – 400 سالۀ موزۀ لوور یا همین موزۀ کمال الملک خودمون. (البته اسم موزه کمال الملک نیست)
    ——————————————————————-
    نجواها: خوب گفتی، عالی بود.


فرستادن دیدگاه