- شما انگلیسی هستین؟
- نه ایرانیام.
[سعی کرد عادی باشد، اما تلاشاش باعث شد حالت نگاهش تغییر کند]
- آها، ایران…
- بله. شما چطور؟
- من عراقیام…
[سعی کردم عادی باشم، اما تلاشام باعث شد حالت نگاهم تغییر کند. احساس کرد باید توضیح بدهد]
- … اما سوئد زندگی میکنم. شرایط عراق رو که میدونید.
[چند ثانیه سکوت. چی باید میگفتم؟]
- از کی سوئد هستین؟
- از 1989.
[چند ثانیه سکوت]
- پس قبل از جنگ کویت رفتین.
- آره، اما جنگ ایران و عراق رو دیدم.
[چند ثانیه سکوت]
- جنگ بیمعنایی بود.
- آره واقعا خیلی بیمعنا بود.
[چند ثانیه سکوت. بعد هم کمی حرفهای پراکنده. کار، زندگی، مهاجرت، غربت، ...]
صدایش کردند. نوبتش شده بود. تشکر کرد و رفت.
[سکوت]
مشترک نجواها شوید
