نجواها

دختر مو طلایی و زبان مادری

by bamdadi

اولین بار بود که توی شرکت می‌دیدمش. موهای طلایی داشت که تا سرشانه‌هایش می‌رسید. لباس اسپورت مرتبی پوشیده بود. از دور که می‌آمد نگاه‌هایمان تلاقی کرد. بعد هم که داشت از در خارج می‌شد، چشم برگرداند و نگاه کرد.

به انگلیسی سلام کردم. به فارسی جواب داد. هر دو تعجب کردیم.

- حال شما؟ خوبید؟

- اِ… شما ایرانی هستین؟ خوب آره دیگه! معلومه که ایرانی‌این!

[هر دو خندیدیم]

- آدم ایرانیا رو می‌شناسه. یه حدسایی زده بودم.

- آره منم … [روم نشد بگم من تا حالا ندیده بودمش.] شما تازه اومدین این‌جا؟

- آره یه ماهه. شما چطور؟

[ادامه‌ی گفتگو]

[از پله‌ها پایین رفت و چند لحظه بعد من سوار آسان‌سور شدم.]

صبحت کردن به زبان مادری چقدر شیرین است. کیف دارد تند تند و بدون تپق حرف زدن. این‌که هی سر بعضی کلمه‌های خاص گیر نکنی و هر چه دلت می‌خواهد را نرم و راحت و سریع بیان کنی. زبان مادری‌ است آخر، فکر و حس آدم را با خودش تنیده، اصلا ذهن را به وجود آورده.

بدون زبان ما چه هستیم؟


مشترک نجواها شوید

کوه قاف افسانه است؛ غارها بهانه‌اند

by bamdadi

مثل روزی که دیروز ‌شود یا آهی که از ته دل برآید.

این گونه بود حضور تو.

بودی، بعد کمرنگ شدی، بعد دیگر نبودی و باز هم نبودی و باز هم.

این گونه بود رفتن تو.

و از آن موقع تا به حال اصلا نبوده‌ای، حتی برای لحظه‌ای که به سادگی یک ثانیه بگذرد. حتی برای یک لحظه به ازای این همه سال.

این گونه بود نبودن تو.

وقتی تهران بودم نبودی. وقتی خوزستان بودم نبودی. وقتی روی دریا از غروب‌ آفتاب عکس ‌گرفتم نبودی. وقتی در صحراها گم شدم نبودی. وقتی سال نو را توی هواپیما به مهماندار تبریک گفتم نبودی. وقتی می‌نوشتم نبودی. وقتی می‌خواندم نبودی.

این گونه بود پنهان شدن تو.

سال‌های سال قصه‌هایی که با نجوایشان مانوس بودم مرا در رویای کوه قاف فرو می‌بردند. کوهی که فاصله‌اش تا آسمان به اندازه‌ی قد انسان بود. بعدها فهمیدم جایی به نام کوه قاف در نقشه‌ها وجود ندارد وکوه قاف افسانه‌ است. دانستم رازی وجود ندارد.غارها بهانه‌اند.

این گونه بود بهانه‌های تو.


مشترک نجواها شوید
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 1,375 مشترک دیگر بپیوندید