اولین بار بود که توی شرکت میدیدمش. موهای طلایی داشت که تا سرشانههایش میرسید. لباس اسپورت مرتبی پوشیده بود. از دور که میآمد نگاههایمان تلاقی کرد. بعد هم که داشت از در خارج میشد، چشم برگرداند و نگاه کرد.
به انگلیسی سلام کردم. به فارسی جواب داد. هر دو تعجب کردیم.
- حال شما؟ خوبید؟
- اِ… شما ایرانی هستین؟ خوب آره دیگه! معلومه که ایرانیاین!
[هر دو خندیدیم]
- آدم ایرانیا رو میشناسه. یه حدسایی زده بودم.
- آره منم … [روم نشد بگم من تا حالا ندیده بودمش.] شما تازه اومدین اینجا؟
- آره یه ماهه. شما چطور؟
[ادامهی گفتگو]
…
[از پلهها پایین رفت و چند لحظه بعد من سوار آسانسور شدم.]
صبحت کردن به زبان مادری چقدر شیرین است. کیف دارد تند تند و بدون تپق حرف زدن. اینکه هی سر بعضی کلمههای خاص گیر نکنی و هر چه دلت میخواهد را نرم و راحت و سریع بیان کنی. زبان مادری است آخر، فکر و حس آدم را با خودش تنیده، اصلا ذهن را به وجود آورده.
بدون زبان ما چه هستیم؟
مشترک نجواها شوید
