فکر کنم یک روز آفتابی بود. بله، یک روز آفتابی طرفهای ظهر بود. تازه رسیده بودم و مشغول پارک کردن ماشین بودم. جا کم بود و ماشین درست جا نمیشد. همینطور داشتم با جدولها و ابعاد ماشین سر و کله میزدم که پیرهن قرمزی را دیدم که داشت آن طرف خیابان میرفت.
حواسش به من نبود. داشت با تلفن حرف میزد. جدی و کمی سردرگم به نظر میرسید. باید دنده عقب میرفتم. فلاشر را روشن کردم و نیم نگاهی هم به آینهها. پیرهن قرمزی رسید به ماشیناش که همانجا پارک شده بود. هنوز موبایل توی گوشش بود. با شانهاش نگهش داشته بود و موهایش افتاده بود روی صورتش.
ماشین باز هم جا نشد. فرمان را زیاد پیچانده بودم. دوباره جلو رفتم. پیرهن قرمزی هم نشست توی ماشین و همانطور که داشت با تلفن حرف میزد ماشین را روشن کرد. یک بار دیگر فلاشر زدم. اینبار مطمئن بودم زاویهام درست است. خیلی آهسته و با دقت، درست آنطور که مربی گفته بود عقب رفتم. کار بسیار ظریفی که تمرکز و خونسردی زیادی لازم دارد. پیرهن قرمزی هنوز حرکت نکرده بود. سرش گرم تلفن بود و خیابان شلوغ هنوز اجازهی حرکت بهش نداده بود.
این بار ماشین به زیبایی یک مینیاتور ظریف پارک شد. فوقالعاده بود. از همه طرف فاصلهام مساوی بود. پیرهن قرمزی هم همینطور که داشت با تلفن حرف میزد موفق شد وارد خیابان شود.
از ماشین پیاده شدم و تمامنما دقت و ظرافتی را که صرف پارک کردن ماشین کرده بودم برانداز کردم. هوا آفتابی بود. یکی از همین روزهای آفتابی.
ربطش به پیراهن قرمزی چی بود ؟ (لطفا این را تایید چاپ نکنید. فقط جدی جدی می خواستم بدانم ربطش به پیراهن قرمزی چی بود ؟ بعدش هم پیراهن قرمزی بود یا مانتو قرمزی؟ چون با هم فرق دارند. ! )
wow
wonderful
you write well
great
ربطش به پیراهن قرمزی چی بود ؟ (لطفا این را تایید چاپ نکنید. فقط جدی جدی می خواستم بدانم ربطش به پیراهن قرمزی چی بود ؟ بعدش هم پیراهن قرمزی بود یا مانتو قرمزی؟ چون با هم فرق دارند. ! )
ربطش اینه که پیرهن قرمزی ساعت شنی امنحان بود، نه؟!
وقتی این مطلب رو مینوشتی concerto brundenburg باخ رو گوش نمیکردی؟
من الان دارم اینو گوش میکنم. خیلی خوب با هم فیت میشن، مطلبت و این آهنگ.