نجواها

لای مفصل‌هایش هم خاک نشسته بود

by bamdadi

«من که سیگار نکشیدم. پس این همه دود از کجا اومده؟»

با بی‌حوصلگی توی رخت‌خواب غلط زد. تمام شب خوابش نبرده بود.

- غباره یا مه؟

- معلومه غبار. مه کجا بود.

خاک توی چشم‌هایش رسوب کرده بود. دست‌هایش را که تکان می‌داد دردش می‌گرفت. انگار لای مفصل‌هایش هم خاک نشسته بود.

- می‌کشی؟

- بده. خودت چی؟

- ولش.

- بگیر!

- اوکی.

لم داد کنار دیوار و دودها و غبارها دوره‌اش کردند. بیرون هنوز آفتاب نزده بود.


مشترک نجواها شوید

دلم برای خودم می‌سوزد

by bamdadi

سرم را بر می‌گردانم و خودم را می‌بینم. در حال انتخاب کردن میوه‌ است. مردد، مردد، مردد.

- هی تو! از من فرار نکن. کارت دارم.

- ها! چیه؟ باز تویی که؟!

- چی‌کار می‌کنی؟ بابا جون تمومش کن. تا کی می‌خوای تو دگماتیسم تردید گیر باشی؟

- مهم‌ه مگه؟

- چرا که نه! باید تصمیم بگیری. قاطع باش. یا این‌ور باش یا اون‌ور.

- که چی بشه؟

- که بتونی موضع‌گیری کنی. بتونی سفید و سیاهو از هم جدا کنی. بتونی تفکیک کنی، حاشیه‌ و مرز رو از هم تشخیص بدی.

- خب که چی بشه؟

- که بتونی هر چیزی‌و را سر جاش بذاری. نمی‌خوای این شهر شامو مرتب کنی؟

- چرا مرتبش کنم؟

- چون نظم و ترتیب خوبه. می‌تونی آجر روی آجر بذاری و زندگی‌ت رو بسازی. این‌طوری که نمی‌شه جان من.

- تو خودتم به حرفایی که می‌زنی اعتقاد نداری. تو من نیستی، اگه من بودی، به من دروغ نمی‌گفتی.

- من تو هستم ابله! این لحظه‌گرایی دیوونه‌کننده‌ت رو یه بارم که شده رها کن. به گذشته‌ها فک کن، به آینده‌ها فک کن. عمیق باش.

- من لحظه‌ها رو دوس دارم.

- کدوم لحظه‌ها؟ تو که توی همین لحظه هم گم شدی…

سکوت کرده است. هنوز می‌بینمش. میوه‌هایش را انتخاب کرده و دارد پول‌شان را می‌دهد. همیشه همین‌طور است. خودم را می‌گویم. همیشه همین‌طور است، وقتی بهش زیاد گیر می‌دهم ساکت می‌شود و بعد دلم برایش می‌سوزد. دلم برای خودم می‌سوزد.


مشترک نجواها شوید
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 1,375 مشترک دیگر بپیوندید