فوریه 12, 2009 در 10:21 ب.ظ (طرحهای یک دقیقهای)
Tags: مفصلها, مه, چشمها, آفتاب, بیخوابی, خواب, خاک, دود, دیوار, دستها, رختخواب, سیگار, صبح, غبار
“من که سیگار نکشیدم. پس این همه دود از کجا اومده؟”
با بیحوصلگی توی رختخواب غلط زد. تمام شب خوابش نبرده بود.
- غباره یا مه؟
- معلومه غبار. مه کجا بود.
خاک توی چشمهایش رسوب کرده بود. دستهایش را که تکان میداد دردش میگرفت. انگار لای مفصلهایش هم خاک نشسته بود.
- میکشی؟
- بده. خودت چی؟
- ولش.
- بگیر!
- اوکی.
لم داد کنار دیوار و دودها و غبارها دورهاش کردند. بیرون هنوز آفتاب نزده بود.
مشترک نجواها شوید

شانگوله گفت،
فوریه 18, 2009 در 6:35 ق.ظ
نیکوتین رو بعضیا معجزه میکنه!