لای مفصل‌هایش هم خاک نشسته بود

“من که سیگار نکشیدم. پس این همه دود از کجا اومده؟”

با بی‌حوصلگی توی رخت‌خواب غلط زد. تمام شب خوابش نبرده بود.

- غباره یا مه؟

- معلومه غبار. مه کجا بود.

خاک توی چشم‌هایش رسوب کرده بود. دست‌هایش را که تکان می‌داد دردش می‌گرفت. انگار لای مفصل‌هایش هم خاک نشسته بود.

- می‌کشی؟

- بده. خودت چی؟

- ولش.

- بگیر!

- اوکی.

لم داد کنار دیوار و دودها و غبارها دوره‌اش کردند. بیرون هنوز آفتاب نزده بود.


مشترک نجواها شوید

۱ دیدگاه

  1. شانگوله گفت،

    فوریه 18, 2009 در 6:35 ق.ظ

    نیکوتین رو بعضیا معجزه میکنه!


فرستادن دیدگاه