دلم برای خودم می‌سوزد

سرم را بر می‌گردانم و خودم را می‌بینم. در حال انتخاب کردن میوه‌ است. مردد، مردد، مردد.

- هی تو! از من فرار نکن. کارت دارم.

- ها! چیه؟ باز تویی که؟!

- چی‌کار می‌کنی؟ بابا جون تمومش کن. تا کی می‌خوای تو دگماتیسم تردید گیر باشی؟

- مهم‌ه مگه؟

- چرا که نه! باید تصمیم بگیری. قاطع باش. یا این‌ور باش یا اون‌ور.

- که چی بشه؟

- که بتونی موضع‌گیری کنی. بتونی سفید و سیاهو از هم جدا کنی. بتونی تفکیک کنی، حاشیه‌ و مرز رو از هم تشخیص بدی.

- خب که چی بشه؟

- که بتونی هر چیزی‌و را سر جاش بذاری. نمی‌خوای این شهر شامو مرتب کنی؟

- چرا مرتبش کنم؟

- چون نظم و ترتیب خوبه. می‌تونی آجر روی آجر بذاری و زندگی‌ت رو بسازی. این‌طوری که نمی‌شه جان من.

- تو خودتم به حرفایی که می‌زنی اعتقاد نداری. تو من نیستی، اگه من بودی، به من دروغ نمی‌گفتی.

- من تو هستم ابله! این لحظه‌گرایی دیوونه‌کننده‌ت رو یه بارم که شده رها کن. به گذشته‌ها فک کن، به آینده‌ها فک کن. عمیق باش.

- من لحظه‌ها رو دوس دارم.

- کدوم لحظه‌ها؟ تو که توی همین لحظه هم گم شدی…

سکوت کرده است. هنوز می‌بینمش. میوه‌هایش را انتخاب کرده و دارد پول‌شان را می‌دهد. همیشه همین‌طور است. خودم را می‌گویم. همیشه همین‌طور است، وقتی بهش زیاد گیر می‌دهم ساکت می‌شود و بعد دلم برایش می‌سوزد. دلم برای خودم می‌سوزد.


مشترک نجواها شوید

5 دیدگاه

  1. فوریه 13, 2009 در 1:03 ب.ظ.

    شدیدا” من هم مثل خود خود شما هستم کمی شاید شدیدتر از خودی که شما هستید . وسط این ور و اونور گیر کرده و سرگردون و حیرون . اما من چی ؟ من هم دلم به حال خودم می سوزد ؟ :(

  2. فوریه 13, 2009 در 8:31 ب.ظ.

    [...] دلم برای خودم می‌سوزد [...]

  3. شانگوله گفت،

    فوریه 18, 2009 در 6:33 ق.ظ.

    الهییی!!

  4. مارس 27, 2010 در 2:46 ب.ظ.

    [...] می‌مرد… گاه از خودم می‌ترسیدم و گاه مثل پیشتر‌ها دلم برای مظلومیت کودک درونم می‌سوخت. می‌دانستم در برابر جنایت‌های دلالان مرگ و نفرت [...]

  5. مارس 27, 2010 در 3:56 ب.ظ.

    [...] می‌مرد… گاه از خودم می‌ترسیدم و گاه مثل پیشتر‌ها دلم برای مظلومیت کودک درونم می‌سوخت. می‌دانستم در برابر جنایت‌های دلالان مرگ و نفرت [...]


فرستادن دیدگاه