سرم را بر میگردانم و خودم را میبینم. در حال انتخاب کردن میوه است. مردد، مردد، مردد.
- هی تو! از من فرار نکن. کارت دارم.
- ها! چیه؟ باز تویی که؟!
- چیکار میکنی؟ بابا جون تمومش کن. تا کی میخوای تو دگماتیسم تردید گیر باشی؟
- مهمه مگه؟
- چرا که نه! باید تصمیم بگیری. قاطع باش. یا اینور باش یا اونور.
- که چی بشه؟
- که بتونی موضعگیری کنی. بتونی سفید و سیاهو از هم جدا کنی. بتونی تفکیک کنی، حاشیه و مرز رو از هم تشخیص بدی.
- خب که چی بشه؟
- که بتونی هر چیزیو را سر جاش بذاری. نمیخوای این شهر شامو مرتب کنی؟
- چرا مرتبش کنم؟
- چون نظم و ترتیب خوبه. میتونی آجر روی آجر بذاری و زندگیت رو بسازی. اینطوری که نمیشه جان من.
- تو خودتم به حرفایی که میزنی اعتقاد نداری. تو من نیستی، اگه من بودی، به من دروغ نمیگفتی.
- من تو هستم ابله! این لحظهگرایی دیوونهکنندهت رو یه بارم که شده رها کن. به گذشتهها فک کن، به آیندهها فک کن. عمیق باش.
- من لحظهها رو دوس دارم.
- کدوم لحظهها؟ تو که توی همین لحظه هم گم شدی…
سکوت کرده است. هنوز میبینمش. میوههایش را انتخاب کرده و دارد پولشان را میدهد. همیشه همینطور است. خودم را میگویم. همیشه همینطور است، وقتی بهش زیاد گیر میدهم ساکت میشود و بعد دلم برایش میسوزد. دلم برای خودم میسوزد.
شدیدا” من هم مثل خود خود شما هستم کمی شاید شدیدتر از خودی که شما هستید . وسط این ور و اونور گیر کرده و سرگردون و حیرون . اما من چی ؟ من هم دلم به حال خودم می سوزد ؟
شدیدا” من هم مثل خود خود شما هستم کمی شاید شدیدتر از خودی که شما هستید . وسط این ور و اونور گیر کرده و سرگردون و حیرون . اما من چی ؟ من هم دلم به حال خودم می سوزد ؟
[...] دلم برای خودم میسوزد [...]
الهییی!!
[...] میمرد… گاه از خودم میترسیدم و گاه مثل پیشترها دلم برای مظلومیت کودک درونم میسوخت. میدانستم در برابر جنایتهای دلالان مرگ و نفرت [...]
[...] میمرد… گاه از خودم میترسیدم و گاه مثل پیشترها دلم برای مظلومیت کودک درونم میسوخت. میدانستم در برابر جنایتهای دلالان مرگ و نفرت [...]