اولین بار چشمام به یکی از ان قرمزهای اساسی خورد. مطمئن بودم از آن تندهایش بود. از آن خیلی خیلی داغها.
تنها نبود. کنارش چند تا قرمز دیگه هم بودند. آنها هم داغ بودند. عجب چیزهایی بودند. همینطور از پشت شیشه نگاهشان میکردم و تصور میکردم اگر زبانم را روی پوست لطیف و نرمشان بکشم چه احساسی خواهم داشت. حتی تصورش هم تمام تنم را مور مور میکرد.
پشت شیشه بودند. شیشهای که خیلی زیبا و شکیل طراحی شده بود. جلوی شیشه یک برچسب سبز چسبانده بودند که عکس چند تا از آن قرمزهای خیلی خیلی داغ هم تویش بود. به نظر من که نیازی نبود روی این کاغذ هم عکس قرمزها را بگذارند. خودشان از پشت شیشه به اندازهی کافی عیان بودند. دیگر نیازی به تبلیغ نبود که.
همهشان قرمز نبودند. بینشان صورتی هم بود. چند تایی هم نارنجی. آن نارنجیها که دیگر مرگ بودند. یک دانه سبز هم آن بالاها بود. به سختی در میان قرمزها و صورتیها و نارنجیها دیده میشد. یعنی رنگاش متفاوت بود و خوب توی چشم میزد اما جلویش را گرفته بودند. اما من میدیدمش. سبز بود. یک سبز هیجانانگیز و پرطراوت و از پشت همان شلوغی هم قشنگ میشد قامت کشیدهی لوندش را مجسم کرد. با خودم شرط بستم این یکی حتی از آن قرمزها و صورتیها هم داغتر بود.
دیگر طاقت نیاوردم. باید همهشان را میخوردم، سر فرصت و یک به یک. فلفلها را میگویم. توی سرکه و نمک خوابیده بودند و آفتاب جنوب حسابی داغشان کرده بود. فلفلهای سبز و قرمز و نارنجی داغ داغ.