عجوزه‌ و سیانید هیدروژن

راحت سر جای خودم نشسته بودم و داشتم آماده می‌شدم که بخوابم. در همین حال عجوزه وارد شد.

لباس‌ رنگارنگی پوشیده بود و آرایش تندی داشت. سنش‌اش شاید شصت بود. چندین ساک و کیف‌دستی داشت. با صدای بلند حرف می‌زد. همین‌طور که راه می‌رفت تنه‌اش را به این و آن می‌کوبید و حرف می‌زد. چند بار هم وسط راه‌رو قر داد.

موجود عجیبی بود. بوی ادکلن تند ارزان‌قیمتی که با آن دوش گرفته بود فضای هواپیما را گرفت. هر چه شیر تهویه‌ی هوای بالای سرم را بیشتر باز می‌کردم فایده‌ای نداشت. بوی کشنده‌ی ادکلن سرجای خودش بود. تردیدی نبود که ظرف همان چند ثانیه‌يی اول عجوزه هواپیما را اشغال کرده بود.

خیلی با سر و صدا طعمه‌اش را انتخاب کرد. آمد و کنار من نشست. این سرنوشت من بود. چاره‌ای نبود. چاره‌ای نبود.

تکان می‌خورد. خیلی تکان می‌خورد. با آرنج‌اش توی پهلویم می‌زد. موهایش به صورتم می‌خورد. بلند می‌شد و شلوارش را شل و سفت می‌کرد. دولا می‌شد و در داخل ساک زیر پایش چیزی می‌جست. حرف می‌زد خیلی حرف می‌زد. با صدای بلند و با لهجه‌ی لاتی.

سفارش الکل داد  و مشغول نوشیدن شد. همزمان با تکان و سر و صدای زیاد از توی کیف‌اش یک کیسه‌ی بزرگ پر از وسایل آرایشی درآورد و شروع کرد به آرایش کردن. حالم بد شده بود. بوی ادکلن‌اش بد بود. خیلی خیلی غیرقابل تحمل بود. از رو نرفت. از توی همان کیسه‌ی لوازم آرایش شیشه‌ی ادلکن‌اش را برداشت و شروع کرد. یک پیس، دو پیس، سه پیس، صد پیس هزار پیس… نمی‌دانم. توی سر و صورت‌اش، لای پیراهنش، زیر بغل‌اش، توی دامن‌اش، توی کفش‌اش، توی کیف‌اش، توی هوا، توی موهایش، توی صورت من، روی موهای مسافر جلویی، توی دهان مسافر آن‌طرفی، توی دماغ هواپیما، توی اعصاب من، توی خاطره‌های همه، توی گذشته‌ها،‌ توی‌ آینده‌ها،‌توی تمام زمان‌ها و مکان‌ها. ظرف چند ثانیه همه‌ی تاریخ را با ادکلن‌اش به گند کشید.

بوی مسموم و خطرناکی فضا رو پر کرد. کلر بود. شامه‌ام بوی کشنده‌ی کلر را درست تشخیص داده بود. احتمالا سیانید هیدروژن هم داشت. چون مسافران دیگر بلافاصله جان دادند. سرم را گرداندم. هیچ‌کس تکان نمی‌خورد. بله خودش بود. سیانید هیدروژن همه را در جا خفه کرده بود. بوهای دیگری هم بود. ادکلن‌اش ترکیبی بود از گوگرد، تخم‌مرغ‌ گندیده، دارچین، الکل صنعتی، صابون، وایتکس و گلاب. داشتم دیوانه می‌شدم. حرف می‌زد و چیز می‌خورد. یک دست‌اش الکل بود و با دست دیگرش آرایش می‌کرد. دهانش مدام می‌جنبید. خرت و خرت می‌کرد. داشت یک جور خوراکی می‌خورد که عجیب بوی پیاز می‌داد. بوی پیاز و الکل و ادکلن داشت روح و جسم‌ام را تجزیه می‌کرد. مثل یک تکه آهن که داخل حوضی از اسید سولفوریک افتاده باشد داشتم زنده زنده تجزیه می‌شدم.

ول کن نبود. تکان می‌خورد و حرف می‌زد. آرنج‌اش را توی پلهویم فرو می‌کرد و دهن‌اش را که باز می‌کرد بوی غذای مانده و پیاز و الکل بیرون می‌زد. عاقبت لحظه‌ای فرا رسید که دیگر مطمئن شدم خواهم مرد. این مرگ من بود. تمام شد. همین بود. این عزرائیل زندگی من بود. به خاطر همه‌ی گناه‌هایی که کرده بودم. این‌طور باید با عذاب می‌مردم.

وقت‌اش که رسید عجوزه با چشم‌های قطرانی‌اش به من نگاه کرد. دهانش را باز کرد و دندان‌های پیاز و الکل‌اش را توی شقیقه‌هایم فرو کرد. لحظه‌ای بعد مرا برای همیشه بلعیده بود.


مشترک نجواها شوید

6 دیدگاه

  1. شهریار گفت،

    مارس 6, 2009 در 7:25 ق.ظ.

    آه … پس دیگه نمی‌بینیمت! :-)

  2. سینتیا گفت،

    مارس 6, 2009 در 8:29 ق.ظ.

    ای بابا! این دیگه چی بود؟ گفتیم چهار تا وبلاگ بخونیم غم و غصه یادمون بره حالمون بدتر گرفته شد. دههه!

  3. کیمیاگر گفت،

    مارس 6, 2009 در 9:41 ق.ظ.

    نمی‌دونم ولی شاید احتمالا شام سنگینی خورده بودی (:

  4. صندوقک گفت،

    مارس 8, 2009 در 11:51 ق.ظ.

    چه غمگین:(

  5. بهناز گفت،

    مارس 11, 2009 در 6:12 ب.ظ.

    آخی دلم برات سوخت:(

  6. شانگوله گفت،

    مارس 15, 2009 در 4:21 ق.ظ.

    ترکیدم از خنده!


فرستادن دیدگاه