[رانندهی تاکسی یک مرد میانسال سیاهپوست است. عقب ماشین مینشینم و به حرفهایش گوش میدهم. از غنا آمده و فوقلیسانس امور تربیتی دارد اما معتقد است که باید به جای آن همه وقت تلف کردنها زودتر به تاکسیرانی رو میآورد. خودش شروع کرد و تاریخچهی زندگیاش را خیلی ریزبافت ولی گزیده تعریف کرد. با اعتماد به نفس و شمرده حرف میزد.]
- روزی که اومدم تو این مملکت فِک میکردم اینجا آزاده. اما کو آزادی؟! هر کی بگه اینجا آزاده بِش میگم نیس.
- چطو مگه؟
- ببین، آدم جایی آزاده که بتونه هر کاری دلش خواس بکنه. اما اینجا همهچی محدوده. مثلن من الان اگه شاش داشته باشم، نمیتونم وایسم کنار خیابون و پای این درخته بشاشم. بیشتر جاها نمیشه شاشید. اَصَن راسشو بخوای فِک کنم هیچجایی توی این مملکت نمیشه شاشید. توی خیابوناشم که محدودیت سرعت هس.
- خوب همه جا اینطوره.
- نه بابا کی گفته؟! تو کشور من [غَنا] از این محدودیتا خبری نیست. هر جا عشقت بکشه میتونی بشاشی و ماشینتو هم هر چقد که خواستی میتونی بگازونی. از من نشنیده بگیر، اما غنا از اینجا آزادتره!
((:
ایران از هر جفتش آزاد تره!
اره توی ایران حتی روی همدیگه هم میشه شاشید
واقعا اين شاشيدن همه جاي دنيا مساله است.