نجواها

گاهی وقتا آدم خوشحاله، گاهی وقتا ناراحت

by bamdadi

گاهی وقتا آدم خوشحاله

گاهی وقتا ناراحت

گاهی وقتا آدم تو رویاهاش غرقه

گاهی وقتا یهو واقع‌بین می‌شه

گاهی وقتا آدم چیزی رو می‌خواد

که خیلی ساده‌س ولی ببخشید امکانش نیست

یه چیز خیلی ساده که امکانش نیست.

این‌طوری می‌شه که

گاهی وقتا آدم خوشحاله

گاهی وقتا ناراحت


مشترک نجواها شوید

ماشین‌هایی که بلند می‌شوند، ماشین‌هایی که بلند نمی‌شوند

by bamdadi

- سلام. چیکار داری می‌کنی؟

- دارم این ماشینه رو می‌کشم.

- چرا؟ این‌جا که پارک ممنوع نیس؟

- ممنوعه بدفرم. جلوی ساندویچ‌فروشیه. اصن نمی‌شه پارک کرد.

- جدی؟ پس این همه ماشین چین؟

- اینا مال مشتریان.

- از کجا می‌شه فهمید کی مشتریه کی نیس؟

[صدایش را پایین می‌آورد و انگار که راز مگویی را واگو کند می‌گوید]

- ببین اینا آدم دارن. یه سری دانشجو هستن که بهشون پول می‌دن صُب تا شوم این‌جا روزنامه بخونن. اینا هم حواسشون هَس. هر کی اینجا پارک می‌کنه نیگا می‌کنن کجا می‌ره. اگه رفت غذا بخوره که هیچ. اگه زد بیرون فی‌الفور به شرکت ما زنگ می‌زنن که بیایم ماشینو ببریم.

- عجب.

- آره. حتی یه ماشینو هم از دست نمی‌دن. کارشونو خب بلدن.

[دس کرد توی جیبش و موبایلشو در آورد. گشت و یه عکس نشونم داد.]

- اینو دیروز گرفتم.

- نه بابا‍! عجب بزرگه. تراکتوره؟

- آره. بُلَن کردنش سخت بود. اما کارشو ساختم. واسه این گنده‌ها همیشه منو می‌فرستن. موتور و ماشینای جیغیله رو من کار نمی‌کنم. حال نمی‌کنم باهاشون.

- عجب. خوب من برم دیگه. به کارت برس. امیدوارم امروز چند تا ماشین سنگین مشتی به تورت بخوره.


مشترک نجواها شوید

رابطه‌ی وایپ‌تست و چهار حرف اس

by bamdadi

- سلام. روز شما بخیر.

- سلام. روز شما هم به خیر.

[پاسپورتم را نگاه می‌کند. کارت پرواز را هم. با لحنی که انگار برنده‌ی جایزه شده‌ام می‌گوید]

- [بهتان تبریک می‌گویم] شما برای بازرسی ویژه‌ انتخاب شده‌اید.

- باشه ممنون. به پروازم می‌رسم؟

- آره خیالتون راحت باشه. فقط همه چیزاتون رو می‌گردیم.

[با ماژیک قرمز چهار تا حرف S روی کارت پروازم می‌نویسد. یعنی آخر امنیت]

- لطفن برین اون وسط وایسین.

[رفتم داخل یک اتاقک شیشه‌ای. خنده‌ام گرفته بود. اما سعی کردم فقط یک لبخند بزنم. مردم از کنارم رد می‌شدند و با حالتی از نگرانی نگاهم می‌کردند. مهربان بودند. فکر می‌کردند لابد من الان خیلی مضطرب هستم. خانم‌های پلیس هی می‌گفتند نگران نباشید. فقط یه بازرسی معمولیه. نگران نبودم. اما از بس می‌گفتند نگران نباشید کم کم داشتم نگران می‌شدم. یکی‌شان رفت که کیف کوله‌ام را بردارد.]

- ا….چیز. ببخشید. می‌شه مواظب باشید. لنزها داخل لباس‌ها هستن. یه وخ لنزا نیفتن.

- هاها!! نه بابا. حواسم هس.

[دو زن افتادند به جان کوله‌پشتی‌ام. تمام وسایل را دانه به دانه خارج کردند. دستکش نایلونی داشتند و با پنس و پارچه‌ی مرطوب سطح اشیاء الکترونیک را می‌کشیدند بعد پارچه را داخل دستگاه می‌گذاشتند. شبیه وایپ‌تست بود.]

- تموم می‌شه الان. چیز خاصی نیس.

[لبخند متقابل از طرف من]

- آها. تموم شد. شما می‌تونین برین. سفر خوبی داشته باشین.

- ممنون. شما هم اقامت خوبی داشته باشین.

- هاها.

[یک صورت لبخند و یک عالمه دندان‌های سالم و سفید]


مشترک نجواها شوید
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 1,375 مشترک دیگر بپیوندید