مارس 14, 2009 در 2:52 ب.ظ. (گزارشهای یک دقیقهای)
Tags: ماشین, مسافر, پارک, پارک کردن, پارکینگ, آمریکا, تگزاس, جرثقیل, سفر
- سلام. چیکار داری میکنی؟
- دارم این ماشینه رو میکشم.
- چرا؟ اینجا که پارک ممنوع نیس؟
- ممنوعه بدفرم. جلوی ساندویچفروشیه. اصن نمیشه پارک کرد.
- جدی؟ پس این همه ماشین چین؟
- اینا مال مشتریان.
- از کجا میشه فهمید کی مشتریه کی نیس؟
[صدایش را پایین میآورد و انگار که راز مگویی را واگو کند میگوید]
- ببین اینا آدم دارن. یه سری دانشجو هستن که بهشون پول میدن صُب تا شوم اینجا روزنامه بخونن. اینا هم حواسشون هَس. هر کی اینجا پارک میکنه نیگا میکنن کجا میره. اگه رفت غذا بخوره که هیچ. اگه زد بیرون فیالفور به شرکت ما زنگ میزنن که بیایم ماشینو ببریم.
- عجب.
- آره. حتی یه ماشینو هم از دست نمیدن. کارشونو خب بلدن.
[دس کرد توی جیبش و موبایلشو در آورد. گشت و یه عکس نشونم داد.]
- اینو دیروز گرفتم.
- نه بابا! عجب بزرگه. تراکتوره؟
- آره. بُلَن کردنش سخت بود. اما کارشو ساختم. واسه این گندهها همیشه منو میفرستن. موتور و ماشینای جیغیله رو من کار نمیکنم. حال نمیکنم باهاشون.
- عجب. خوب من برم دیگه. به کارت برس. امیدوارم امروز چند تا ماشین سنگین مشتی به تورت بخوره.
مشترک نجواها شوید

شانگوله گفت،
مارس 17, 2009 در 6:58 ب.ظ.
بابا اینا که از پارکبانهای ما خسته ترند!