بله سوءتفاهم بود. رفتارها، دستها، نگاهها، زاویههای روشن کلمات و سایههای تاریک سکوت، همه بر پایهی برداشتهای متفاوتی از واقعیتی که وجود نداشت برپا شده بودند. این طور با خودش زمزمه کرد.
اینگونه بود که آن روز صبح همانطور که در قهوهخانهای که شیشههایش را مه گرفته بود نشسته بود این جملات از خاطرش گذشت. به خودش گفت فقط ده دقیقه به حرکت قطار مانده است. در این ده دقیقه فقط میشود چند پاراگراف کوتاه نوشت. پس این جملات را نوشت و دیگر فرصت هیچ بیشتر نوشتن نبود. خیلی آرام و خونسرد نوشت. نوشتن این کلمات فقط ده دقیقه طول میکشید اما برای روشن شدن هویتشان مدتها وقت سپری شده بود.
عبارتی را که نوشته بود با همان جملهی آغازین پایان میداد. به این ترتیب یک پاراگراف تقریبا متقارن مینوشت، چرا که او به تقارنهای ناکامل علاقه داشت.
بله سوءتفاهم بود. رفتارها، دستها، نگاهها، زاویههای روشن کلمات و سایههای تاریک سکوت، همه بر پایهی برداشتهای متفاوتی از واقعیتی که وجود نداشت برپا شده بودند. اینطور با خودش زمزمه کرد.
توی یک محفظهی شیشهای بود، اما از دو طرف باز بود. آنجا بود. درست جلوی چشمهای من. در دسترس دستهای من. اصلا انتظارش را نداشتم. غافلگیر شده بودم و چشمهایم را باور نمیکردم. نمیتوانست سنگی از ماه اینجا باشد. نفسم حبس شده بود. دستم را جلو بردم و با احساسی که مخلوطی از ستایش، بغض، هیجان و شادی بود پوست با شکوهاش را نوازش کردم. و باز دوباره. و باز دوباره. و باز دوباره. صاف و ساده و درخشان بود. ماه بود.
از آن لحظه به بعد نمیتوانستم مثل گذشته باشم. من به سطح شگفتانگیز ماه دست کشیده بودم.