چند ساعت بعد از بیست و چند سال

بدست bamdadi

از ته کوچه دست تکان داد. موهای بلند داشت و لباس سفید پوشیده بود. خودش بود. خندان جلو آمد. همان‌طور بود که بیست و چند سال پیش دیده بودمش. بزرگ شده بود اما خودش بود.

- چقدر خوشگلی! مث اون موقع‌ها و حتی بیشتر!

- مرسی. تو چقدر انگلیسی خوب حرف می‌زنی. از فارسی من بهتر انگلیسی حرف می‌زنی.

راهنمایی‌اش کردم تا از میان مسیر گل‌آلود حرکت کند. کفش پاشنه‌دار پوشیده بود و احتمالا آخرین جایی که فکر می‌کرد راه برود چنین جایی بود.

- راحت این‌جا رو پیدا کردی؟

- آره. خیلی راحت.

- اگه برات مشکله نریم پایین.

- نه بابا بی‌خیال. بریم دوستات رو ببینیم.

از سطح شیب‌دار گل‌آلود و لغزان پایین رفتیم و در همان‌حال برای بچه‌ها دست تکان دادیم. دست از بازی کشیدند و به سمت ما آمدند. همه خودشان را معرفی کردند. او هم خودش را معرفی کرد و من انگار که تازه با او آشنا شده باشم به دقت گوش دادم.

طرف‌های غروب بود و هوا کم‌کم تاریک می‌شد.


مشترک نجواها شوید