مارس 18, 2009 در 3:35 ب.ظ. (حسهای یک دقیقهای)
Tags: ملاقات, معرفی, گذشته, آمریکا, آشنا, دوست, دیدار, رابطه, زمان
از ته کوچه دست تکان داد. موهای بلند داشت و لباس سفید پوشیده بود. خودش بود. خندان جلو آمد. همانطور بود که بیست و چند سال پیش دیده بودمش. بزرگ شده بود اما خودش بود.
- چقدر خوشگلی! مث اون موقعها و حتی بیشتر!
- مرسی. تو چقدر انگلیسی خوب حرف میزنی. از فارسی من بهتر انگلیسی حرف میزنی.
راهنماییاش کردم تا از میان مسیر گلآلود حرکت کند. کفش پاشنهدار پوشیده بود و احتمالا آخرین جایی که فکر میکرد راه برود چنین جایی بود.
- راحت اینجا رو پیدا کردی؟
- آره. خیلی راحت.
- اگه برات مشکله نریم پایین.
- نه بابا بیخیال. بریم دوستات رو ببینیم.
از سطح شیبدار گلآلود و لغزان پایین رفتیم و در همانحال برای بچهها دست تکان دادیم. دست از بازی کشیدند و به سمت ما آمدند. همه خودشان را معرفی کردند. او هم خودش را معرفی کرد و من انگار که تازه با او آشنا شده باشم به دقت گوش دادم.
طرفهای غروب بود و هوا کمکم تاریک میشد.
مشترک نجواها شوید
