مارس 22, 2009 در 4:36 ب.ظ. (لحظههای یک دقیقهای)
Tags: وداع, آمریکا, جای خالی, خاطره, خداحافظی, رفتن, سفر
- موقع رفتن بود. آمده بودند دم در. ماشین روشن بود و ساکها ردیف توی صندوق عقب چیده شده بودند. کاری جز خداحافظی باقی نمانده بود.
- روزگار ما رو روشن کردی. خیلی خوب کاری کردی اومدی.
- به منم خیلی خوش گذشت. زحمت دادم.
- فردا صبح زود از خونه میزنم بیرون. خونه نمیمونم. تو که میری خونه سوت و کورمیشه، بهت عادت کرده بودیم.
بغض کرده بود. دستپاچه شدم. نمیدانستم چکار باید بکنم یا چه بگویم. دختر گفت:
- مامان من که هنوز هستم!
- آره خوب تو هستی.
- ناراحت نباشید. حالا دوباره برمیگردم.
دوباره بوسیدمش و سوار ماشین شدم. خداحافظ…
مشترک نجواها شوید

شانگوله گفت،
مارس 23, 2009 در 4:16 ق.ظ.
بدچیزیه این جدایی
kg گفت،
مارس 24, 2009 در 10:10 ق.ظ.
شيشه ي سبز بهار لب ديوار شكست
و هوا پر شد از بوي خدا
همه جا آيه ي اوست…
ديدنش آسان است.
سال نو مباركت باد
نه يادم هست كه ميگي شايد نباشه ولي براي من هنوز هست . اين بود كه دوست داشتم در اين حس شريكت كنم.