یک دقیقه قبل از خداحافظی

- موقع رفتن بود. آمده بودند دم در. ماشین روشن بود و ساک‌ها ردیف توی صندوق عقب چیده شده بودند. کاری جز خداحافظی باقی نمانده بود.

- روزگار ما رو روشن کردی. خیلی خوب کاری کردی اومدی.

- به منم خیلی خوش گذشت. زحمت دادم.

- فردا صبح زود از خونه می‌زنم بیرون. خونه نمی‌مونم. تو که می‌ری خونه سوت و کورمی‌شه، بهت عادت کرده بودیم.

بغض کرده بود. دست‌پاچه شدم. نمی‌دانستم چکار باید بکنم یا چه بگویم. دختر گفت:

- مامان من که هنوز هستم!

- آره خوب تو هستی.

- ناراحت نباشید. حالا دوباره برمی‌گردم.

دوباره بوسیدمش و سوار ماشین شدم. خداحافظ…


مشترک نجواها شوید

2 دیدگاه

  1. شانگوله گفت،

    مارس 23, 2009 در 4:16 ق.ظ.

    بدچیزیه این جدایی

  2. kg گفت،

    مارس 24, 2009 در 10:10 ق.ظ.

    شيشه ي سبز بهار لب ديوار شكست
    و هوا پر شد از بوي خدا
    همه جا آيه ي اوست…
    ديدنش آسان است.
    سال نو مباركت باد
    نه يادم هست كه ميگي شايد نباشه ولي براي من هنوز هست . اين بود كه دوست داشتم در اين حس شريكت كنم.


فرستادن دیدگاه