این یک ترانه است
این یک ترانه است
این ترانه را دوست دارم
چون چیزی به خاطرم نمیآورد
.
راه رفتن را دوست دارم
چون چیزی به خاطرم نمیآورد
.
خوابیدن را دوست دارم
چون چیزی به خاطرم نمیآورد
.
نوشتن را دوست دارم
چون چیزی به خاطرم نمیآورد
.
دریا را دوست دارم
و جنگل را
و صدای گرم کُندهای که در آتش میسوزد
و دستی که آتش را پرستاری میکند
و دود را از توی صورتم کنار میزند
اینها را هم دوست دارم
چون چیزی به خاطرم نمیآورند
.
سکوت را دوست دارم
چون هیچ یادی را برایم زنده نمیکند
.
سفر را دوست دارم
به خصوص توی این جاده
چون سفر بیخاطره است
و هیچ خاطرهای هم از این جاده ندارم
.
تنهایی را دوست دارم
چون تنهایی بیخاطره است
.
این ادکلن را دوست دارم
چون از آن خاطرهای ندارم
.
این کتاب را
این یادداشت را
این نامه را
این دستخط را
میپرستم
چون هیچکدامشان برایم خاطرهای نیستند
.
این رنگ
این طرح
این عکس
این زاویه
این صندلی پارک
این کوچه
این ماشین
این خانه
این شهر
این عروسک
این روز هاشور خوردهی سرد تقویم
همهشان را دوست دارم
چون مرا از خاطرهها تهی میکنند
.
این زنگها
این طنین سنگین صداها و نجواها
و این همه جاهای خالی که همه جای این جهان را پر کرده است
و وصلههایی که چپ و راست روی پنجرههای اتاقم زدهام
و بریدهی روزنامهها
و یادداشتها
و این آهنگ
وای این آهنگ
این آهنگ را هم دوست دارم
چون بیخاطره است
خیلی بیخاطره است
.
دیوانه میکند این همه ثانیههای بیخاطره آدم را
و من دستهایم را میگشایم
تا در این کهکشان بیخاطره غوطه ور شوم.
مشترک نجواها شوید




صندوقک گفت،
مارس 28, 2009 در 9:42 ق.ظ.
چقدر زیبا بود.
شانگوله گفت،
مارس 29, 2009 در 8:19 ب.ظ.
اغلب با خاطره هاشان زنده اند، شما بی خاطره. باید مزه تلخی داشته باشند.
kg گفت،
مارس 31, 2009 در 8:59 ق.ظ.
درست مثل من كه اينجا را دوست دارم. هم چيز از خاطره خاليست و از نگراني… صداي ماشين آتش نشاني و آمبولانس مرا نگران نميكند. پاركها و خيابانها از خاطره خاليست مثل صفحه سفيدي كه آنجور كه بخواهي نقاشيشان ميكني.
اين موضوع را كه من در كنترل باشم و بسازم دوست دارم. اينجا حتي بدي آدمها مرا ناراحت نميكند. ربطي بين خودم و آنها احساس نميكنم. ولي مهربانيشان مرا شعف زده ميكند. مثل كادوي بي مناسبت ميماند.
آنچه را بيشتر از همه اينجا دوست دارم خالي بودن از خاطره هاي بد است. گهگاهي البته فقط گهگاهي دلگير ميشوم. دلم براي پل بين فاصله ها (خاطره ها) تنگ ميشود.
البته فقط گهگاهي . نه بيشتر. اجازه نميدهم بيشتر شود وگرنه خودش ميشود خاطره ي دلتنگ كننده اي…
vertigo گفت،
آوریل 8, 2009 در 7:00 ب.ظ.
ro daro divare in shahr hamash az to yadegare chetor mitonam farar konam az khatereha chetor tonesti peida koni jayi sandaliyi tarhi ketabi taranei mashini khonei chetor mitonam peida konam hata be andazeye mahdodeye binayi yek chesh jayi ke khatere nadashte basham bayad az in shahr beravam bayad az in keshvar rakht bar bandam khob bad chi onha ke toye zehnam va joloye dideganam mesle filme sinamayi barha va barha be namayesh gozashte mishan chi taamha rangha mazeha chi on vare donya mazeha ham taghiyir mikone vaghti hata vaghti be ayene negah mikoni va bejaye khodet rade pasho mibini chetor mishe bi khaterash zendegi gard na shayad dar donyaye digar shayad vaghti digar