روبهرویش ایستاده بودیم. صورتهایمان از شکل خارج شده بود، دستها دراز، پاها کوتاه، این باریکهی مضحک گردنم بود، آن ستون پت و پهن بدشکل دستهایش بود.
محدب و بیرحم بود. زده بود همه چیزمان را از شکل خارج کرده بود. زندگیمان را مثل یک کاریکاتور بیمزه کرده بود. جاهای خوبمان را کوچک نشان میداد و هر چه نقطه ضعف داشتیم را بزرگ و عیان کرده بود. عجب بدجنسی بود.
تکان نمیتوانستیم بخوریم. میترسیدیم این یک ذره گردنمان هم توی انعکاسات غیرقابل پیشبینیاش گم شود و راستی راستی اتصال آن دو بیضی بیقواره که کلههایمان میبود با آن بشکههای پت و پهن که هیکلهایمان بود قطع شود. این بود که به جرات تکان میخوردیم تا اتصال لرزان کلههایمان با تنهایمان برقرار بماند. اما فایده نداشت. سرتاسر وجودمان را اعوجاج انداخته بود.
با ما شوخی داشت. آینهی بدجنسی بود. تمامقد بود. یک آینهی تمامقدِ محدبِ بدجنس.