استاد حسابی مشغول بود. فرمول، گراف و نمودار و چارت… چشمهای خسته، چشمهای مشتاق، چشمهای کنجکاو، چشمهای خنگ، چشمهای بازیگوش همه داشتند نگاه میکردند. استاد گاهی سئوالی میپرسید و از میان جمع صدایی جواب میداد.
در میان جماعت، اما صاحب یک جفت از چشمها بیش از حد ساکت و بیحرکت بود. نه سئوالی، نه تکان سری به تایید و نه حتی جنبش محسوسی در صندلی. استاد گذاشته بودش به حساب بیتفاوتی یا بیخیالیاش.
کمکم استاد بحث را جمع و جور کرد و برای اینکه خیالش راحت شود که عمق مطلب منتقل شده یک سئوال ظریف از کلاس پرسید. همه ساکت ماندند. یعنی از این همه چشم هیچکدام جان مطلب را نگرفته؟!
اما صاحب چشمهای ساکت خیلی شمرده و خونسرد سئوال را جواب داد.
استاد که ناگهان خیالش راحت شده بود با لبخند گفت:
یار من که به حرف میآید، آفتاب است و برف میآید!
* این ماجرا امروز برای یکی از دوستانم رخ داده که برایم تعریف کرد و حاضر جوابی استاد برایم جالب بود.
مشترک نجواها شوید




آزاده گفت،
آوریل 15, 2009 در 6:45 ب.ظ
((:
یه توصیف عالی!!
فرشته جعفری گفت،
آوریل 16, 2009 در 9:05 ق.ظ
سلام.
احیاناً استاد مزبور اصفهانی نبودند.