دل به مساعدت سپرده بودیم

by bamdadi

- بیا از این طرف بریم.

- اون ور خاکش بیشتره.

- اشکال نداره ولی در عوض درخت داره.

پوزخندی زد. می‌دانستم چرا. چیزی که من به آن درخت می‌گفتم در واقع تکه‌ چوب خشک شده‌ای بود که وسط بیابان از زمین بیرون زده بود. گرما افسار بریده بود. افقی وجود نداشت. چشم نمی‌توانست مرز زمین و آسمان را از هم تفکیک کند.

غبار همه جا را گرفته بود.

لباس‌هایمان را

صورت‌هایمان را

چشم‌هایمان را

گلوهای‌مان را

سکوت‌مان را

حتی خاطره‌هایمان را…

ولی پیش می‌رفتیم. دل به مساعدت درخت خشکیده سپرده بودیم.


مشترک نجواها شوید