پوزخندی زد. میدانستم چرا. چیزی که من به آن درخت میگفتم در واقع تکه چوب خشک شدهای بود که وسط بیابان از زمین بیرون زده بود. گرما افسار بریده بود. افقی وجود نداشت. چشم نمیتوانست مرز زمین و آسمان را از هم تفکیک کند.
غبار همه جا را گرفته بود.
لباسهایمان را
صورتهایمان را
چشمهایمان را
گلوهایمان را
سکوتمان را
حتی خاطرههایمان را…
ولی پیش میرفتیم. دل به مساعدت درخت خشکیده سپرده بودیم.
gom shode boodin? too sahra?
سوال من اینه که اگر اون وری که خاکش بیشتر بود، یه لنگه کفش وسط بیابون ،قلمبه، زده بود بیرون، از کدوم طرف میرفتین؟
باز هم از طرف لنگه کفش!
من فکر میکنم، اشتباه آدرس دادم!! منظورم اون یکی راه بود!!! به هر حال همه اینها توی بیابون غنیمته، چه یه لنگه کفش، چه یه درخت ناقص، چه یه آدامس مستعمل