آوریل 23, 2009 در 9:05 ب.ظ. (خاطرات یک دقیقهای)
Tags: لباس, مساعدت, چشم, گلو, گرما, آسمان, بیابان, خاک, خاطره, خشک, درخت, زمین, سکوت, شن, صورت, صحرا, طوفان, طرح, غبار
- بیا از این طرف بریم.
- اون ور خاکش بیشتره.
- اشکال نداره ولی در عوض درخت داره.
پوزخندی زد. میدانستم چرا. چیزی که من به آن درخت میگفتم در واقع تکه چوب خشک شدهای بود که وسط بیابان از زمین بیرون زده بود. گرما افسار بریده بود. افقی وجود نداشت. چشم نمیتوانست مرز زمین و آسمان را از هم تفکیک کند.
غبار همه جا را گرفته بود.
لباسهایمان را
صورتهایمان را
چشمهایمان را
گلوهایمان را
سکوتمان را
حتی خاطرههایمان را…
ولی پیش میرفتیم. دل به مساعدت درخت خشکیده سپرده بودیم.
مشترک نجواها شوید

kg گفت،
آوریل 24, 2009 در 10:04 ق.ظ.
gom shode boodin? too sahra?
bamdadi گفت،
آوریل 24, 2009 در 2:18 ب.ظ.
شانگوله گفت،
آوریل 24, 2009 در 2:11 ب.ظ.
سوال من اینه که اگر اون وری که خاکش بیشتر بود، یه لنگه کفش وسط بیابون ،قلمبه، زده بود بیرون، از کدوم طرف میرفتین؟
bamdadi گفت،
آوریل 24, 2009 در 2:19 ب.ظ.
باز هم از طرف لنگه کفش!
شانگوله گفت،
آوریل 27, 2009 در 10:40 ق.ظ.
من فکر میکنم، اشتباه آدرس دادم!! منظورم اون یکی راه بود!!! به هر حال همه اینها توی بیابون غنیمته، چه یه لنگه کفش، چه یه درخت ناقص، چه یه آدامس مستعمل