من دوست تو نیستم. تو دوست من نیستی. تو دشمن من هستی. من دشمن تو هستم. اگر تو برفی من آفتابم، اگر تو آتشی من آبام، اگر اینجایی من آنجایم، اگر اینچنینی من آنچنانم. چقدر واضح است که تو دشمن من هستی. به اندازهی همهی نفرتی که از تو دارم، واضح است.
تو هرگاه که توانستهای به من خنجر زدهای و هرگاه که بتوانی و فرصتش را بیابی باز هم اینکار را خواهی کرد. دوستت ندارم ولی حاضر نیستم به خاطر دشمنی با تو قربانی شوم. کمتر از اینها ارزش داری که بشود برایت قربانی شد.
تلفن زنگ خورد. خودش بود. از صبح بیست باری زنگ زده بود. اینبار اما بوی دردسر میداد. صدای زنگش انگار فرق میکرد. یک جوری انگار داشت میگفت: «دردسر! دردسر! دردسر!»
گوشی را برداشتم. نه که فکر کنی حوصلهی دردسر داشتم، نه. اما چارهای نبود. لابد کار مهمی داشت.
صدای پشت تلفن توضیح داد. خونسرد بود. من هم خونسرد بودم. این چیزها مرا هیجانزده نمیکنند.
صدای پشت تلفن توضیحاتش را داد. من هم شنیدم. باید حرکت میکردم. فیالفور. مشکلی پیش آمده بود و طرف دستتنها بود. یک لحظه از خودم پرسیدم اگر فردا میرفتم بهتر بود؛ آخر چیزی به انتهای روز نمانده. اما فکر میکنی فرقی میکرد، الان یا فردا؟ مگر اینجا همهی زمانهایش مثل هم نیست؟ چه فرق میکرد، اینجا یا آنجا؟ مگر اینجا همهی مکانهایش مثل هم نیست؟ واقعا چه فرق میکرد؟
تلفن را که قطع کردم در فاصلهی چند دقیقهی بعد سه بار دیگر زنگ خورد. الان هم دارد زنگ میخورد. فردا هم زنگ خواهد خورد. اما این زنگها مرا هیجانزده نمیکنند. این زنگها را هر چقدر هم که بگویند «دردسر! دردسر! دردسر!» با خونسردی پاسخ خواهم داد. میدانی که این زنگها مرا هیجانزده نمیکنند.
از بیابانی به بیابانی دیگر. از ساعتی به ساعتی دیگر. واقعا فرقی ندارد. حتی نیازی نیست خودم را متقاعد کنم که آسوده باشم. آسوده هستم. من در میان این ساعتها و بیابانها رها شدهام.