آوریل 24, 2009 در 11:42 ق.ظ. (حسهای یک دقیقهای)
Tags: من, کار, بیابان, تلفن, تو, دردسر, رفتن, زنگ, ساعت, صحرا
تلفن زنگ خورد. خودش بود. از صبح بیست باری زنگ زده بود. اینبار اما بوی دردسر میداد. صدای زنگش انگار فرق میکرد. یک جوری انگار داشت میگفت: «دردسر! دردسر! دردسر!»
گوشی را برداشتم. نه که فکر کنی حوصلهی دردسر داشتم، نه. اما چارهای نبود. لابد کار مهمی داشت.
صدای پشت تلفن توضیح داد. خونسرد بود. من هم خونسرد بودم. این چیزها مرا هیجانزده نمیکنند.
صدای پشت تلفن توضیحاتش را داد. من هم شنیدم. باید حرکت میکردم. فیالفور. مشکلی پیش آمده بود و طرف دستتنها بود. یک لحظه از خودم پرسیدم اگر فردا میرفتم بهتر بود؛ آخر چیزی به انتهای روز نمانده. اما فکر میکنی فرقی میکرد، الان یا فردا؟ مگر اینجا همهی زمانهایش مثل هم نیست؟ چه فرق میکرد، اینجا یا آنجا؟ مگر اینجا همهی مکانهایش مثل هم نیست؟ واقعا چه فرق میکرد؟
تلفن را که قطع کردم در فاصلهی چند دقیقهی بعد سه بار دیگر زنگ خورد. الان هم دارد زنگ میخورد. فردا هم زنگ خواهد خورد. اما این زنگها مرا هیجانزده نمیکنند. این زنگها را هر چقدر هم که بگویند «دردسر! دردسر! دردسر!» با خونسردی پاسخ خواهم داد. میدانی که این زنگها مرا هیجانزده نمیکنند.
از بیابانی به بیابانی دیگر. از ساعتی به ساعتی دیگر. واقعا فرقی ندارد. حتی نیازی نیست خودم را متقاعد کنم که آسوده باشم. آسوده هستم. من در میان این ساعتها و بیابانها رها شدهام.
آسوده هستم. آسوده هستم.
باور کن!
باور میکنی؟
مشترک نجواها شوید

شانگوله گفت،
آوریل 24, 2009 در 2:03 ب.ظ.
باور میکنم
Cynthia گفت،
آوریل 24, 2009 در 3:11 ب.ظ.
نه!
مانی ب گفت،
آوریل 24, 2009 در 3:52 ب.ظ.
باور می کنم٬ اما فقط به عنوان یک حس یک دقیقه ای.
Ehssan IT گفت،
آوریل 24, 2009 در 5:34 ب.ظ.
باور کردنش یک کم سخته
مهدی گفت،
آوریل 24, 2009 در 8:03 ب.ظ.
هان
nillgoonn گفت،
آوریل 24, 2009 در 8:40 ب.ظ.
بيشتر شبيه بي تفاوتي به زندگي مي مونه، بي خيالي نسبت به روزمرگي تا آسودگي
اين رو باور نمي كنم.
mehrnoush گفت،
آوریل 24, 2009 در 8:42 ب.ظ.
من هم شغلم مثل شماست الان دیگه به این نتیجه رسیدم از هر چیزی که فرار میکنم یا بغرنجش میکنم بدتر میاد سراغم هر روز هم نقشش پر رنگ تر میشه
کار خوبی میکنید که هیجان زده نمیشید
kg گفت،
آوریل 28, 2009 در 9:10 ق.ظ.
faghat man nafahmidam ke marboot be shoghle!