ساعت دیرش شده است. کش آمده، کند شده، غمگین شده، ایستاده. آنقدر زیاد که حتی این آکوردهای شاد گیتار هم نمیتوانند خوشحالاش کنند.
نشسته، آن گوشه. مرا نگاه میکند. به گمانم منتظر است که بروم سراغش. که در آغوشاش بگیرم. که اجازه دهم مرا با خودش ببرد. منتظر مانده که از این لجبازی شگفتی که «خودم» هستم فاصله بگیرم و با او همراه شوم. منتظر مانده از خودم دل بکنم.
بیچاره خیلی دیرش شده، ساعت را میگویم. مدتها منتظر مانده، این پا و آن پا کرده، مضطرب شده، حوصلهاش سررفته. به امید من. که من بروم با او، رها شوم با او، گم شوم با او.
چرا نمیرود؟ چرا ناامید نمیشود؟ چرا دست از من نمیکشد؟ نکند مست کرده و خراب شده؟ پاک دیوانه شده!
هی! تکاناش میدهم. هی! تکانهای تند و محکم. هی! هی! چه بلایی سرت آمده! من تو را نمیشناسم. ثانیههایت ازان من نیستند، این لحظات مرا عاشق نمیکنند. من با تو نمیآیم.
اما او گوش نمیدهد. نشسته، آن گوشه. مرا نگاه میکند. ساعت برای من ایستاده است.