و ساعت دیر شده بود

ساعت دیرش شده است. کش آمده، کند شده، غمگین شده، ایستاده. آن‌قدر زیاد که حتی این آکوردهای شاد گیتار هم نمی‌توانند خوشحال‌اش کنند.

نشسته، آن گوشه. مرا نگاه می‌کند. به گمانم منتظر است که بروم سراغش. که در آغوش‌اش بگیرم. که اجازه دهم مرا با خودش ببرد. منتظر مانده که از این لج‌بازی شگفتی که «خودم» هستم فاصله بگیرم‌ و با او همراه شوم. منتظر مانده از خودم دل بکنم.

بیچاره خیلی دیرش شده، ساعت را می‌گویم. مدت‌ها منتظر مانده، این پا و آن پا کرده، مضطرب شده، حوصله‌اش سررفته. به امید من. که من بروم با او، رها شوم با او، گم شوم با او.

چرا نمی‌رود؟ چرا ناامید نمی‌شود؟ چرا دست از من نمی‌کشد؟ نکند مست کرده و خراب شده؟ پاک دیوانه شده!

هی! تکان‌اش می‌دهم. هی‌! تکان‌های تند و محکم. هی! هی‌! چه بلایی سرت آمده! من تو را نمی‌شناسم. ثانیه‌هایت ازان من نیستند، این لحظات مرا عاشق نمی‌کنند. من با تو نمی‌آیم.

اما او گوش نمی‌دهد. نشسته، آن گوشه. مرا نگاه می‌کند. ساعت برای من ایستاده است.


مشترک نجواها شوید

9 دیدگاه

  1. هلندی سرگردان گفت،

    آوریل 26, 2009 در 9:41 ب.ظ.

    ترسناکش این است که تو برای ساعت بایستی

  2. هادی جامی گفت،

    آوریل 27, 2009 در 5:20 ق.ظ.

    همیشه بدون اینکه ما بدونیم ساعت انتظار ما رو کشیده تا ازش به بهترین شکل استفاده کنیم . ساعت همیشه حسرت این تو دلش مونده که یه نفر یه بار بتونه به انتظارش پایان بده . حالا یه بار هم آدما باید دنبال ساعت برن تا این انتظار تموم شه .

  3. شانگوله گفت،

    آوریل 27, 2009 در 10:35 ق.ظ.

    ما یه ساعت ایستاده داریم، خیلی هم دوستش میداریم. مخصوصا وقت بعد از ظهر، ساعت 3:04، که ساعت درست رو نشون میده؛ ما واقعا خوشحال میشیم!
    اما ساعت شما ده برابر از ساعت دیواری خونۀ ما جذاب تر است.

  4. kg گفت،

    آوریل 28, 2009 در 9:14 ق.ظ.

    man behesh ahamiat nemidam. bezar montazer bemoone. vaghti ke man montazere ye lahzehaei boodam engar az kar oftade bood, haminke az khastegi cheshmamo ro bastam oon vaghta gozasht! engari kasi chizi ro az to dozdide bashe. bezar ta abad montazer bemoone.

  5. حميده گفت،

    آوریل 28, 2009 در 11:23 ق.ظ.

    doosesh dashtam . kheil khokshel bood. mer30

  6. شانگوله گفت،

    می 6, 2009 در 6:32 ب.ظ.

    این مطلب رو در وبلاگم نوشتم، اگر مشکل Copy-right داره بردارم

    • bamdadi گفت،

      می 6, 2009 در 7:03 ب.ظ.

      شانگوله: نه چه اشکالی داره :)
      ولی اون طوری که از نجواها تعریف کردی یه کم شرم‌سار شدما :)
      مرسی

  7. مارس 27, 2010 در 2:46 ب.ظ.

    [...] و افسردگی حتی به فردایم هم نمی‌اندیشیدم، انگار که زمان برایم می‌مرد… گاه از خودم می‌ترسیدم و گاه مثل پیشتر‌ها دلم برای [...]

  8. مارس 27, 2010 در 3:56 ب.ظ.

    [...] و افسردگی حتی به فردایم هم نمی‌اندیشیدم، انگار که زمان برایم می‌مرد… گاه از خودم می‌ترسیدم و گاه مثل پیشتر‌ها دلم برای [...]


فرستادن دیدگاه