وقتی او می‌رسد

وقتی او می‌رسد ذوق می‌کنم. ضربان قلب‌ام تند می‌شود و سرخ و شاد و کودک می‌شوم.

وقتی او می‌رسد، دیگر ذهنم در این پوسته که منم نمی‌گنجد و سخت می‌توانم درباره‌اش حرف نزنم. او چیزی نیست که درباره‌اش بشود سکوت کرد. او پادِ سکوت است.

وقتی او می‌رسد، به همه می‌گویم‌اش. اگر توی خیابان باشم به خانم یا آقایی که بغل دستم دارد تیتر روزنامه‌ها را نگاه می‌کند، اگر توی خانه باشم به اهالی خانه، اگر توی جنگل باشم به پرنده‌ها، اگر تنها باشم به سپیدی‌های کاغذ یا نقره‌ای‌های مونیتور.

وقتی او می‌رسد، اگر خواب باشم، بیدار می‌شوم؛ اگر نشسته باشم، راه می‌افتم؛ اگر در رفتن باشم، پرواز می‌کنم. غیر ممکن است وقتی او می‌رسد بشود همان‌طور باقی بمانم که قبلا مانده بودم.

وقتی او می‌رسد، بی‌مرز می‌شوم. به ذهن‌ اسیرم اجازه می‌دهم در شط عظیم رویا شناور شود. خط‌کش‌ها و ماشین‌حساب‌ها را رها می‌کنم و بال می‌زنم و می‌روم به هر کجا که بخواهم. شاید بروم روی سطح زحل کمپ بزنم و سیب‌زمینی کباب کنم یا این‌که در دره‌های یخ‌زده‌ی قطب جنوب عکاسی کنم بدون این‌که نگران از کار افتادن باتری‌ دوربین‌ام‌ از فرط سرما باشم.

وقتی او می‌رسد، بی‌شک یک اتفاق بزرگ افتاده است.

وقتی او می‌رسد، می‌دانم که هرگز هیچ‌چیز دیگر مثل قبل نخواهد بود.


مشترک نجواها شوید

4 دیدگاه

  1. شانگوله گفت،

    می 2, 2009 در 2:44 ب.ظ.

    چقدر این «او» ها و «تو» های مبهم رو دوست دارم! چه قدر خوب است که اینها در زبانمان (فارسی نه، زبان انسانها) وجود دارند

  2. صندوقک گفت،

    می 5, 2009 در 9:48 ق.ظ.

    چه حس خوبی داشت این نوشته.

  3. مارس 27, 2010 در 2:46 ب.ظ.

    [...] بدون شک سال 1388 برای من یک سال خاص بود. موضوع فقط تحولات اجتماعی ایران نیست، سال پیش حتی در سطح شخصی برایم خاص بود؛ چون در این سال یکی از بزرگ‌ترین تصمیم‌های زندگی‌ام را جامه‌ی عمل پوشاندم و در یک تغییر مسیر بزرگ از جاده‌ای که به جابلقا منتهی می‌شد خارج شدم و راهم را به سوی جابلسا کج کردم. سال گذشته پر از خبرهای اندوهگین بود و همین طور خبرهایی شاد و مهم. [...]

  4. مارس 27, 2010 در 3:56 ب.ظ.

    [...] بدون شک سال 1388 برای من یک سال خاص بود. موضوع فقط تحولات اجتماعی ایران نیست، سال پیش حتی در سطح شخصی برایم خاص بود؛ چون در این سال یکی از بزرگ‌ترین تصمیم‌های زندگی‌ام را جامه‌ی عمل پوشاندم و در یک تغییر مسیر بزرگ از جاده‌ای که به جابلقا منتهی می‌شد خارج شدم و راهم را به سوی جابلسا کج کردم. سال گذشته پر از خبرهای اندوهگین بود و همین طور خبرهایی شاد و مهم. [...]


فرستادن دیدگاه