می 6, 2009 در 8:47 ب.ظ (آدمهای یک دقیقهای)
Tags: ماشین, کمک, کمکرسانی, بیابان, جاده, خاک, دنده, داغ, شن, شب, صحرا, غروب
- بزن دنده عقب گاز بده.
زدم تو دنده و پایم را آرام روی پدال گاز فشار دادم.
- یواااااش!!! آرووم گاز بده بابا.
دنده توی دستم بود و سرم را از پنجره بیرون برده بودم. خاک و خل زیادی همه جا را گرفته بود.
- بذا من بشینم.
- نه خودم درش میارم.
- پس یوااش گاز بده.
دولا شده بود و با دست خاک سستی را که تا زیر سینی ماشین رسیده بود کنار میزد. سر و کلهی دومی هم پیدا شد.
هر دو افتادند به جان خاکها. مشت مشت از زیر ماشین میزدند کنار. خاک روی صورتها و دستها و لباسهایشان مینشست اما عین خیالشان نبود. من هم پیاده شدم و شروع کردم به خاک برداری از زیر ماشین. شن نرم و داغ صحرا را با دستهایم شخم میزدم و از زیر ماشین میکشیدم بیرون. پاهایم دیگر کاملا زیر شن پنهان شده بودند. شن داغِ داغ.
چند بار بلند شدند و نگاه کارشناسی انداختند. فکر کنم از وضعیت عملیات خاکبرداری راضی بودند چون چند لحظه بعد اولی درآمد که:
- خوب. حالا دوباره بگاز. ولی یواشااا!
آهسته گاز دادم. ماشین آرام حرکت کرد و دو نفری هم همزمان هل دادند تا درجا نزند. چند متر جلوتر ماشین را نگه داشتم.
- دیگه از جاده خارج نشو. با این ماشین خطرناکه. حتما گیر میکنی.
- باشه. حتما.
- خوب شد حالا ما اینجا بودیم. وگرنه این موقع غروب چکار میخواستی بکنی!
- آره واقعا، دستتون درد نکنه.
دستهای خاکیشان را فشردم و لحظهای بعد توی جاده بودم. آسمان نارنجی بود و بزودی هوا تاریک میشد.
مشترک نجواها شوید

شانگوله گفت،
می 8, 2009 در 5:15 ق.ظ
منو یاد سکانسهایی از “خیلی دور، خیلی نزدیک” انداختی. چقدر بار تهیه کننده کردم، جایی که بنز خوشگل مامانی رو زیر شن گیر انداخته بود!