صحرا: خارج از جاده

- بزن دنده عقب گاز بده.

زدم تو دنده و پایم را آرام روی پدال گاز فشار دادم.

- یواااااش!!! آرووم گاز بده بابا.

دنده توی دستم بود و سرم را از پنجره بیرون برده بودم. خاک و خل زیادی همه جا را گرفته بود.

- بذا من بشینم.

- نه خودم درش میارم.

- پس یوااش گاز بده.

دولا شده بود و با دست خاک سستی را که تا زیر سینی ماشین رسیده بود کنار می‌زد. سر و کله‌ی دومی هم پیدا شد.

هر دو افتادند به جان خاک‌ها. مشت مشت از زیر ماشین می‌زدند کنار. خاک روی صورت‌ها و دست‌ها و لباس‌هایشان می‌نشست اما عین خیالشان نبود. من هم پیاده شدم و شروع کردم به خاک برداری از زیر ماشین. شن‌ نرم و داغ صحرا را با دست‌هایم شخم می‌زدم و از زیر ماشین می‌کشیدم بیرون. پاهایم دیگر کاملا زیر شن‌ پنهان شده بودند. شن داغِ داغ.

چند بار بلند شدند و نگاه کارشناسی انداختند. فکر کنم از وضعیت عملیات خاک‌برداری راضی بودند چون چند لحظه بعد اولی درآمد که:

- خوب. حالا دوباره بگاز. ولی یواشااا!

آهسته گاز دادم. ماشین آرام حرکت کرد و دو نفری هم همزمان هل دادند تا درجا نزند. چند متر جلوتر ماشین را نگه داشتم.

- دیگه از جاده خارج نشو. با این ماشین خطرناکه. حتما گیر می‌کنی.

- باشه. حتما.

- خوب شد حالا ما این‌جا بودیم. وگرنه این موقع غروب چکار می‌‌خواستی بکنی!

- آره واقعا، دستتون درد نکنه.

دست‌های خاکی‌شان را فشردم و لحظه‌ای بعد توی جاده بودم. آسمان نارنجی بود و بزودی هوا تاریک می‌شد.


مشترک نجواها شوید

۱ دیدگاه

  1. شانگوله گفت،

    می 8, 2009 در 5:15 ق.ظ.

    منو یاد سکانسهایی از “خیلی دور، خیلی نزدیک” انداختی. چقدر بار تهیه کننده کردم، جایی که بنز خوشگل مامانی رو زیر شن گیر انداخته بود!


فرستادن دیدگاه