[هوا تقریبا تاریک است. سر و صدایی از بیرون ساختمان میآید. دوربین به سمت پنجره میرود و متوجه درگیریهایی در پارکینگ ساختمان مقابل میشود. چهار مرد نظامی به سمت دیوار انتهای پارکینگ میدوند. دختر به سرعت و به سختی از دیوار بالا میرود و پشت به نردهها مینشیند. در میان فریادهای مردان نظامی صدای نفسهای دختر قابل شنیدن است.]
- بیا پایین! [همانطور که فریاد میزند باتوم را روی کاپوت یکی از ماشینها میکوبد. صدای آژیر دزدگیر ماشین بلند میشود.]
- … [سکوت. صدای نفسهای دختر دیگر شنیده نمیشود، اما هیکلاش تکانهای تندی میخورد]
- بیا پایین جن.ده! [فریاد]
- تو رو خدا… [با صدای ضعیف و ترسآلود التماس میکند]
- میگم بیا پایین جن.دهههههه…!! [و یک دبهی خالی که روی زمین افتاده است را محکم به سمت دختر پرت میکند. دبه به سر دختر میخورد و سر دختر به نردهها. دنگگگگگگگگ. صدا توی پارکینگ میپیچد و با صدای فریاد مردها و آژیر دزدگیر مخلوط میشود. دو تا از مردها پاهای دختر را میگیرند و میکشندش پایین. صدای آژیر دزدگیر ماشین و التماس دختر توی فضای بستهی پارکینگ میپیچد.]