[هوا تقریبا تاریک است. سر و صدایی از بیرون ساختمان میآید. دوربین به سمت پنجره میرود و متوجه درگیریهایی در پارکینگ ساختمان مقابل میشود. چهار مرد نظامی به سمت دیوار انتهای پارکینگ میدوند. دختر به سرعت و به سختی از دیوار بالا میرود و پشت به نردهها مینشیند. در میان فریادهای مردان نظامی صدای نفسهای دختر قابل شنیدن است.]
- بیا پایین! [همانطور که فریاد میزند باتوم را روی کاپوت یکی از ماشینها میکوبد. صدای آژیر دزدگیر ماشین بلند میشود.]
- … [سکوت. صدای نفسهای دختر دیگر شنیده نمیشود، اما هیکلاش تکانهای تندی میخورد]
- بیا پایین جن.ده! [فریاد]
- تو رو خدا… [با صدای ضعیف و ترسآلود التماس میکند]
- میگم بیا پایین جن.دهههههه…!! [و یک دبهی خالی که روی زمین افتاده است را محکم به سمت دختر پرت میکند. دبه به سر دختر میخورد و سر دختر به نردهها. دنگگگگگگگگ. صدا توی پارکینگ میپیچد و با صدای فریاد مردها و آژیر دزدگیر مخلوط میشود. دو تا از مردها پاهای دختر را میگیرند و میکشندش پایین. صدای آژیر دزدگیر ماشین و التماس دختر توی فضای بستهی پارکینگ میپیچد.]
khoda vareshon dare ,hamishe dar ro ye pashne nemicharkhe ,khoda sareshon biare ke in jori ba abero va namose mardom bazi mikonan, mikhan vahshate meliijad konan kami movafaghan vali ma nasle enghelabim engar yadeshon rafte,ma ham baraye azadi va residan be khastehamon mijangim
khoda azashun nagzare
بعدش چی شد؟ دختره ضربه مغزی شد یا نه؟
نمیدونم. امیدوارم آسیبی ندیده باشه.
خداوندا…
چه باید کرد ما پیاده انه سواره
ساده لوح تر از شما ندیدم.
زنده باد ملت قهرمانی که بالاخره به جوش و خروش اومد
کمی پایداری ما را به آزادی و رهائی همیشگی از شر این جانیان رذل خواهد رساند
فقط بمانیم در صحنه
خوب البته فحش خیلی بدی داد . ولی آخر داستان چی شد ؟
درب پارکینگ به کوچهی دیگری باز میشد. از دید «دوربین» خارج شدند.
خدا آنچه بر سر مردم می آورند بر سر خودشان بیاورد
khoda vareshon dare ,hamishe dar ro ye pashne nemicharkhe ,khoda sareshon biare ke in jori ba abero va namose mardom bazi mikonan, mikhan vahshate meliijad konan kami movafaghan vali ma nasle enghelabim engar yadeshon rafte,ma ham baraye azadi va residan be khastehamon mijangim
begeryimmmmmmmmmmmmmmm!!!
[...] دلم برای مظلومیت کودک درونم میسوخت. میدانستم در برابر جنایتهای دلالان مرگ و نفرت بیگناهم، اما با وجود این گاه و بیگاه زیر بار سنگین [...]
[...] دلم برای مظلومیت کودک درونم میسوخت. میدانستم در برابر جنایتهای دلالان مرگ و نفرت بیگناهم، اما با وجود این گاه و بیگاه زیر بار سنگین [...]