ژوئن 13, 2009 در 5:08 ب.ظ. (گزارشهای یک دقیقهای)
Tags: فریاد, ماشین, مرد, مردم, نفسنفس, نظامی, پارکینگ, آژیر, التماس, دختر, دزدگیر
[هوا تقریبا تاریک است. سر و صدایی از بیرون ساختمان میآید. دوربین به سمت پنجره میرود و متوجه درگیریهایی در پارکینگ ساختمان مقابل میشود. چهار مرد نظامی به سمت دیوار انتهای پارکینگ میدوند. دختر به سرعت و به سختی از دیوار بالا میرود و پشت به نردهها مینشیند. در میان فریادهای مردان نظامی صدای نفسهای دختر قابل شنیدن است.]
- بیا پایین! [همانطور که فریاد میزند باتوم را روی کاپوت یکی از ماشینها میکوبد. صدای آژیر دزدگیر ماشین بلند میشود.]
- … [سکوت. صدای نفسهای دختر دیگر شنیده نمیشود، اما هیکلاش تکانهای تندی میخورد]
- بیا پایین جن.ده! [فریاد]
- تو رو خدا… [با صدای ضعیف و ترسآلود التماس میکند]
- میگم بیا پایین جن.دهههههه…!! [و یک دبهی خالی که روی زمین افتاده است را محکم به سمت دختر پرت میکند. دبه به سر دختر میخورد و سر دختر به نردهها. دنگگگگگگگگ. صدا توی پارکینگ میپیچد و با صدای فریاد مردها و آژیر دزدگیر مخلوط میشود. دو تا از مردها پاهای دختر را میگیرند و میکشندش پایین. صدای آژیر دزدگیر ماشین و التماس دختر توی فضای بستهی پارکینگ میپیچد.]
مشترک نجواها شوید

احسان گفت،
ژوئن 13, 2009 در 5:54 ب.ظ.
khoda azashun nagzare
مادرانه گفت،
ژوئن 13, 2009 در 6:10 ب.ظ.
بعدش چی شد؟ دختره ضربه مغزی شد یا نه؟
bamdadi گفت،
ژوئن 13, 2009 در 7:56 ب.ظ.
نمیدونم. امیدوارم آسیبی ندیده باشه.
یاشار گفت،
ژوئن 13, 2009 در 8:16 ب.ظ.
خداوندا…
ashk گفت،
ژوئن 13, 2009 در 8:24 ب.ظ.
چه باید کرد ما پیاده انه سواره
هادی گفت،
ژوئن 13, 2009 در 9:26 ب.ظ.
ساده لوح تر از شما ندیدم.
-- گفت،
ژوئن 13, 2009 در 10:16 ب.ظ.
زنده باد ملت قهرمانی که بالاخره به جوش و خروش اومد
کمی پایداری ما را به آزادی و رهائی همیشگی از شر این جانیان رذل خواهد رساند
فقط بمانیم در صحنه
فرشته گفت،
ژوئن 14, 2009 در 6:03 ق.ظ.
خوب البته فحش خیلی بدی داد . ولی آخر داستان چی شد ؟
bamdadi گفت،
ژوئن 14, 2009 در 6:15 ق.ظ.
درب پارکینگ به کوچهی دیگری باز میشد. از دید «دوربین» خارج شدند.
صندوقک گفت،
ژوئن 14, 2009 در 8:05 ق.ظ.
خدا آنچه بر سر مردم می آورند بر سر خودشان بیاورد
سایه گفت،
ژوئن 16, 2009 در 4:13 ب.ظ.
barbie گفت،
ژوئن 16, 2009 در 6:56 ب.ظ.
khoda vareshon dare ,hamishe dar ro ye pashne nemicharkhe ,khoda sareshon biare ke in jori ba abero va namose mardom bazi mikonan, mikhan vahshate meliijad konan kami movafaghan vali ma nasle enghelabim engar yadeshon rafte,ma ham baraye azadi va residan be khastehamon mijangim
ta4web گفت،
ژوئن 18, 2009 در 10:28 ق.ظ.
begeryimmmmmmmmmmmmmmm!!!
سال آزادی و شور و شعور « بامدادی گفت،
مارس 27, 2010 در 2:46 ب.ظ.
[...] دلم برای مظلومیت کودک درونم میسوخت. میدانستم در برابر جنایتهای دلالان مرگ و نفرت بیگناهم، اما با وجود این گاه و بیگاه زیر بار سنگین [...]
سال آزادی و شور و شعور « آینهی بامدادی گفت،
مارس 27, 2010 در 3:56 ب.ظ.
[...] دلم برای مظلومیت کودک درونم میسوخت. میدانستم در برابر جنایتهای دلالان مرگ و نفرت بیگناهم، اما با وجود این گاه و بیگاه زیر بار سنگین [...]